صبح روز پنجشنبه، بیست و پنجم خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، نود و یکمین نشست کتابفروشی آینده به دیدار و گفتگو با «دکتر فتح الله مجتبایی» اختصاص یافت. این جلسه به مناسبت انتشار کتاب «قال و مقال عالمی» برگزار شد.

در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی به میهمانان حاضر در این مجلس با اشاره به کتاب تازه منتشر شدۀ دکتر مجتبائی گفت:

” کتاب «قال و مقال عالمی» مجموعه ای است از جستارها و گفتارهای استاد که در چند بخش: ادبیات، زبان شناسی و بحث های واژگانی شامل: منطق و حکمت، اخلاق و عرفان، تاریخ ادیان، که هر بخش دارای مقالاتی در موضوع تعیین شده است. این مجموعه مقالات دومین کتابی است که به همت آقای شهریار شاهین دژی تنظیم و تدوین شده است. کتاب اول «بیگانه در قند پارسی» که گفتارهای استاد در روابط فرهنگی ایران و هند است و کتاب دوم «قال و مقال عالمی» است که در این کتاب آقای مهران افشاری در جمع آوری و تنظیم مقالات همکارشان بودند، سال گذشته توسط انتشارات سخن به چاپ رسیده است.”

سپس سردبیر مجلۀ بخارا از دکتر فتح الله مجتبائی و دکتر شهریار شاهین دژی دعوت کرد تا در نشستی به گفتگو بپردازند:

علی دهباشی: چطور شد که رشتۀ زبان های خارجی و ادبیات انگلیسی را انتخاب کردید؟

دکتر مجتبائی: زندگی دوران نوجوانی و کودکی من در روستای فراهان اراک گذشت. در آنجا برای من معلمی آورده بودند که معروف به میرزای مطّولی بود. و در خانۀ ما جلسه می گذاشت و به من و خواهر و برادرانم درس می داد. پدربزرگ من از طریقۀ نعمت اللهی بود و خود شعر می گفت و از کودکی مرا با ادبیات آشنا کرد. در خانۀ ما کتاب های شاهنامه، خمسۀ نظامی و دیوان حافظ و … وجود داشت و در آن روزگار به دلیل نبود رسانه های مختلف، ما جز خواندن این کتب کار دیگری نداشتیم. این کتاب ها را در همان دوران کودکی و نوجوانی باید می خواندیم و از حفظ می کردیم. و پدربزرگ مرا وادار می کرد که مثنوی مشق کنم. با ادبیات فارسی از زمان کودکی آشنا بودم و بعد هم در دوران جنگ جهانی دوم با یک افسر هندی آشنا شدم که در دورۀ دبیرستان با خانوادۀ ما رفت و آمد پیدا کرد و به وسیلۀ او زبان انگلیسی را در کنار آموزش زبان فرانسه از مدرسه آموختم. او ادبیات فارسی و ادبیات بنگالی را در دانشگاه هند خوانده بود. از طریق او با تاگور آشنا شدم. و سروده های تاگور را با صدا ی خود و آواز بنگالی می خواند و برای ما ترجمه می کرد. بعد کتبی را که از تاگور داشت برای ما می آورد و می خواندیم و با کمک او بود که وارد ادبیات هند شدم. همیشه دلم می خواست شاهد حضور ادبیات و زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در سطح جهانی باشم. آن چیزی که یک فرهنگ را ساقط می کند، محدود کردن آن در چهارچوب خودش است. اگر بنا باشد ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی را در چهارچوب زبان فارسی بیاوریم، بالاخره کارش به پایان می رسد. ادبیات و فرهنگ را باید در سطح جهانی دید. مثلا وقتی من از طریق تاگور با ادبیات و فلسفۀ هندی آشنا شدم به این نتیجه رسیدم که بایستی فرهنگ ملی خود را در یک سطح جهانی ببینم.

شهریار شاهین دژی، استاد فتح الله مجتبایی و علی دهباشی

شهریار شاهین دژی، استاد فتح الله مجتبایی و علی دهباشی

وقتی بنا شد که برای ادامۀ تحصیل به تهران بیایم هم زمان در رشتۀحقوق و ادبیات قبول شدم. پدر با تحصیلم در رشتۀ حقوق مخالف بود. اما من سال اول و دوم حقوق را خواندم و در کلاس های دانشکدۀ ادبیات در گروه زبان انگلیسی نیز بودم و قصدم هم تنها این بود که لزوم نگاه به فرهنگ و ادبیات فارسی را در سطح جهانی مطرح کنم. به این جهت بود که بیشتر به زبان انگلیسی گرایش یافتم و بعد از دو سال ادبیات انگلیسی را ادامه دادم و بعدها به سمت تاریخ و فلسفه ادیان رفتم و در هاروارد این رشته را دنبال کردم.

علی دهباشی: سوالی از دانشجویی در بوستون از طریق ایمیل دریافت کردیم. ایشان فیلم مستندی دربارۀ رابرت فراست می سازند و ترجمۀ شما را از اشعارش پیدا کرده اند. گویا شما ملاقاتی با فراست داشته اید و ایشان قصد دارد که در فیلم خود این موضوع را مطرح کند؟

دکتر مجتبایی: من با آقای انور در مؤسسۀ فرانکلین بودم. و این مؤسسه تصمیم داشت یک دوره اشعار آمریکایی را به زبان فارسی منتشر کند. سیروس پرهام هم سرویراستار آن کار شد و از من خواستند که اشعار رابرت فراست را به فارسی ترجمه کنم. و من منتخبی را انتخاب کرده و ترجمه کردم و چاپ شد. سپس طبق برنامه ای که از طرف مؤسسۀ فرانکلین مرکزی در نیویورک و دانشگاه کلمبیا ترتیب و تنظیم یافته بود، در پاییز سال ۱۳۳۸ ش برای مطالعه در روش های جدید تألیف کتب درسی به آمریکا رفتیم. در همان سال ها به شهر دانشگاهی پرینستون رفتم. ترتیب این ملاقات را مؤسسۀ فرانکلین مرکزی داده بود و در مجلس کوچکی که در بخش ادبیات دانشگاه پرینستون تشکیل شده بود، کتاب به دست خانم رئیس هیأت مدیرۀ فرانکلین مرکزی به فراست تقدیم شد. خانم دیتوس اسمیت ضمن تقدیم کتاب و معرفی مترجم آن از اوضاع فرهنگی و خدمات شعبۀ ایران سخن گفت. فراست از من خواست که نمونه ای از ترجمه را هم به فارسی بخوانم. زیرا شنیده بود که وزن و آهنگ در شعر فارسی نمایان تر و برجسته تر از زبان های اروپایی است. او گمان می کرد ترجمۀ من منظم و موزون است. من با اشاره به اینکه این ترجمه به نظم نیست و من برای نقل عین معانی و حفظ کلام و مضامین اشعار را به نثر ترجمه کرده ام، چند نمونه خواندم. یک ایرانی و یک آمریکایی که فارسی می دانست در جلسۀ ما بودند. و اشعاری ترجمه شده را که من می خواندم برای فراست به انگلیسی ترجمه می کردند! خب کلی هم کف زدند و اما چیزی نفهمیدند! با فراست گفت و گویی داشتیم. کمی با هم قدم زدیم و از ادبیات فرانکفورت صحبت کردیم. آن زمان کودکِ هشتاد نود ساله ای بود! شاعر بزرگی بود. هنوز هم آثارش شاهکار است.

دکتر مجتبایی از دیدار با رابرت فراست سخن گفت

دکتر مجتبایی از دیدار با رابرت فراست سخن گفت

علی دهباشی: علاقۀ بسیاری به خلیل ملکی دارم و برایم جالب است که از آشنایی و خاطرات خود با ایشان بگویید؟

دکتر مجتبائی: آدم در نوجوانی خیلی کارها انجام می دهد. اما من هنوز خیلی به خلیل ارادت دارم. یکی از درخشان ترین چهره هایی بود که در زندگی ام دیدم. خلیل آذربایجانی بود ولی خانواده اش در اراک زندگی می کردند. یک عموی ایشان طبیب عمومی و دیگری طبیب چشم بود و عموی دیگرش داروخانه داشت. خانوادۀ ملکی در اراک خیلی محترم و شریف بودند. من ذکر خلیل را از دوستان خانوادۀ ملکی، شنیده بودم و وقتی او از آلمان بازگشت به اراک آمد. در آنجا با ایشان آشنا شدم.خب جو سیاسی و تمایلاتی که آن زمان میان جوانان رواج داشت من را هم گرفته بود. وقتی به تهران آمدم در مجلسی در خانه اشان جمع می شدیم. من درجلسات می رفتم و با برخی دوستان از جمله: مرحوم جلال آل احمد و فریدون توللی آشنا شدم. دانشجو بودم و بارها در نیروی سوم و «علم و زندگی» همکاری داشتم و یک هفته نامه هم بود که زمینۀ ادبی داشت که جلال کار می کرد. ولی خلیل هر جا سخنرانی داشت من به هر قیمتی خودم را می رساندم.

علی دهباشی: بیش از شصت سال از ترجمۀ بوطیقای ارسطو می گذرد. در مورد این اثر بگویید؟

دکتر مجتبائی: امروز از من خواسته اند که این اثر تجدید چاپ شود. اثر حاضر برای شصت سال پیش است. در زمان تألیف و ترجمۀ این کتاب جوانی سی ساله بودم و امکانات آن روزگار کم بود. آقای یارشاطر از من خواست که این کتاب را بنویسم. به پیشنهاد خانلری می خواستم این کتاب را به عنوان رسالۀ فوق لیسانس ترجمه کنم. مرحوم دکتر صورتگر که استاد و رئیس کرسی ادبیات ما بود، موافقت نکرد. گفت که تو نمی توانی! من چیز دیگری به عنوان رساله  ارائه دادم.  شکسپیر را با خانم دکتر صورتگر ترجمه کردیم. و ترجمۀ کتاب بوطیقا را به پیشنهاد مرحوم خانلری و تشویق مرحوم نفیسی شروع کردم.

مرحوم یارشاطر می خواست این کتاب را برای آن ها ترجمه کنم. از این اثر یک کتاب به زبان فرانسه داشتم  و دیگری کتابی در دانشکدۀ ادبیات بود که از روی کتاب عکس گرفتم.  مرحوم خانلری یک ترجمۀ فرانسۀ دیگری هم به من داد. با چند ترجمه به زبان های فرانسه و عربی و انگلیسی کار را ادامه دادم. خود یک سفر به لندن رفتم. هر جمله را از روی این ترجمه ها و ترجمۀ فارسی مقابله می کردم. از نسخۀ اصل یونانی هم عکس گرفتم و بعد حروف یونانی را آموختم. در این میان یارشاطر هم مدام نامه می نوشت که چه شد! اما من اعتقاد داشتم که کار در طول دو سه ماه جمع آوری نخواهد شد و زمان بسیاری نیاز دارد. وی قرار داد را با من فسخ کرد و  این ترجمه را به زرین کوب داد. اما کار من ادامه پیدا کرد. سه سال بر روی این کار تمرکز و شرح فارابی و ابن رشد و ابن سینا را هم بدان اضافه کردم. بعد هم این ترجمه در انتشارات «اندیشه» توسط دکتر رحیم چاپ و سه ماهی پیش از ترجمۀ زرین کوب منتشر شد.

دهباشی: حالا که قصد بازچاپ بوطیقا را دارید این اثر را ویرایش دوباره خواهید کرد؟

دکتر مجتبائی: بله بر روی آن کار می کنم. من در هاروارد زبان های مختلفی خواندم: یونانی و سانسکریت و …. شاید این بار کمی بهتر بتوانم این کتاب را ویرایش کنم.

دکتر شهریار شاهین دژی از تنوع مقالات استاد مجتبایی سخن گفت

دکتر شهریار شاهین دژی از تنوع مقالات استاد مجتبایی سخن گفت

دکتر شهریار شاهین دژی: در طی تألیف کتبی که بنده توفیق رسیدن به خدمت استاد مجتبائی را داشتم، بیش از همه از دریای دانش این مرد بزرگ در حیرت بودم. در هر زمینه ای همیشه وقتی سئوالی داشتیم، اولین منبع ما استاد مجتبائی بودند. حافظۀ ایشان هیچ زمانی نبود که پاسخی برای سئوالات ما  نداشته باشد. هر زمان خدمت ایشان می رسیدم، دو حس متفاوت داشتم. در ابتدا بسیار خوشحال بودم که خدمت ایشان هستم و حس دومم حس ناامیدی بود که اگر استاد چیزی می نویسند پس ما خیلی راه داریم و خیلی کارها که باید انجام شود. نکتۀ جالب این بود که استاد وقتی می خواستند با جملاتی همچون: “ناامید نباشید و شما در ابتدای راه هستید و … زمان هست و من هم در ابتدا از کتاب های ساده ای شروع کردم و در هفت هشت سالگی کتاب های الکساندر دوما را می خواندم” حال من بدتر می شد و  می گفتم که ممنونم استاد حالم بهتر شد! یکی از مشخصات بزرگ ایشان تواضع و فروتنی است. در این مجموعه مقالاتی که کار شد من از دانش ایشان در حیرت بودم. در «بنگاله در قند پارسی» گفتارهایی در روابط فرهنگی ایران و هند بیان داشته اند و «قال و مقال عالمی» هم از تنوع دیگری برخوردار است.  استاد دستی هم بر شعر دارند. در ابتدا در دوران دانشجویی کتابی از آربری ترجمه فرمودند. استاد چه شد که بدین شکل به سمت مقالات و کارهای علمی روی آوردید؟

فتح الله مجتبائی: دوران کودکی و نوجوانی من در فضای ادبیات فارسی و ادبیات عرفانی بود. کتاب شعر جدید فارسی نوشتۀ آربری را ترجمه کردم. کتاب کوچکی بود و رساله مانند، و پروفسور آربری مطالبی با دو موضوع شعر فارسی و نثر جدید فارسی نوشته بودند. که کتاب اول را من به فارسی ترجمه کردم و مقدمه ای انتقادی بر آن نوشتم و نظرم این بود که که آربری شعر جدید فارسی را به درستی نشناخته است. زیرا اولا شعر انقلابی و اجتماعی دورۀ مشروطه خواهی و سال های بعد از آن را که طلیعۀ شعر نو در ایران است یکسره  نادیده گرفته و هیچ نمونه ای از آن ها نیاورده است، ثانیا از شاعرانی که نقل کرده همچون گلچین گیلانی، اسلامی ندوشن، مسعود فرزاد، و خصوصا ایرج میرزا نمونه هایی بهتر را انتخاب نکرده است. در شعر «مریم» توللی نیز ایهام و کنایۀ بسیار زیبایی را که در نام مریم بوده  درنیافته و عنوان را به Mary تبدیل کرده است، ثالثا به نیما اصلا اشاره ای نکرده است؛ با اینکه در شعر جدید فارسی ممکن است با کار و نظرات نیما موافق نباشم ولی به هر حال در جریان شعری، شخص بسیار مؤثری است. و اغلب کسانی که از شاعران برجستۀ این دوران همانند شاملو، اخوان، سایه و کسرایی و سپهری و … بودند، به شدت از نیما متأثر گشته اند.

اما در مورد مقالات باید بگویم که شغل من از بچگی سیاحتگری و ادبیات فارسی است. و آدم در هر شهری یک چیز نو برای جستن پیدا می کند. کار من هندشناسی است و من هندشناسی ر ا از  بابت تأثیرات و اشتراکاتی که بین هند و ایران بود برگزیدم. کلمۀ قلندر یک کلمۀ هندی است. رند یک کلمۀ هندی است. من دنبال هندشناسی رفتم چون دربارۀ ارتباط ایران با غرب خیلی صحبت شده است. اما با شرق به اندازۀ کافی مطلب نداریم. تاگور یک مجموعه شعر با نام «صد غزل کبیر» دارد. و مقدمه ای بر آن صد غزل نوشته و به تأثیرات عرفان اسلامی و هندی اشاره کرده است و این خط هایی بود که مرا به راه هندشناسی کشانید. به دنبال فکر تاگور و ویشنو پرستی و ادوایتۀ هندی و مکتب های بهکتی رفتم. من یک سیّاحی هستم که از نود سال عمرم هفتاد سال آن را در زندگی و سیر و سیاحت در فرهنگ ایرانی گذراندم.

شهریار شاهین دژی: شما در اکثر موضوعات و زمینه ها از جمله: تصحیح، شعر و مقاله و تحقیقات فعالیت داشته اید. دلبستگی تان به کدامیک بیشتر است؟

دکتر مجتبائی: شغل من سیاحت بود. برای من فردوسی همان اندازه عزیز است که حافظ، سعدی، بیهقی و مولانا. ولی باطن من در یک خانوادۀ عرفانی شکل گرفته است. و من تحت نظر پدربزرگم، سرور علیشاه بودم و تعلیمات عرفانی دیدم. عرفان هندی و بودایی و مسیحی مورد توجه من بود. علوم انسانی مثل یک شهر است. باید همه جای آن را ببینید، موزه ها و پارک ها، خیابان ها، کوچه های آن را ببینید. نمی شود یک بعدی بود. من اصلا اعتقادی به تخصص به معنای امروزی آن ندارم (تخصصی که تنها به یک چیز نگاه کند و به چیزهای دیگر نگاهی نداشته باشد). در علوم انسانی این شیوه درست نیست. مثلا شما بخواهید در مورد فرهنگ و لغت کار کنید این همینطور شما را به سمت زبانشناسی، دستور زبان، نقد نظم و نثر و بلاغت می کشد، حتی تاریخ جغرافیا و … است. این دایره همین طور در حال بزرگ شدن تاریخی است. علوم انسانی مثل یک شهر یا کشور است.

جلسه دیدار و گفتگو با استاد فتح الله مجتبایی

جلسه دیدار و گفتگو با استاد فتح الله مجتبایی

شاهین دژی: شما در هاروارد از تعدادی اساتید نام بردید که فرمودید برخی در راستای کارتان تأثیر داشته اند. با کدامیک از آن ها بیشتر مأنوس بودید؟

دکتر مجتبائی: استاد زبان شناسی و سانسکریت من پروفسور اینگالز بود.آدم بزرگ دیگری که با او کار کردم، در دنیا نظیرش را ندیدیم. و او ولفسون بود که تاریخ علم و کلامش بارها به فارسی ترجمه شده است. عبری را خیلی خوب می دانست. کسی که بخواهد در فرهنگی کار کند باید زبان های آن مناطق را بداند. کتابی «فیلون اسکندرانی» او در دو جلد شاهکاری است.

دکتر شاهین دژی: در میان دوستان و همکاران داخل ایران چطور؟

دکتر مجتبائی: خانلری را خیلی دوست داشتم. او همیشه مشوق من بود. سعید نفیسی مرد بزرگی بود. صداقت و صمیمیت و آزاد منشی، بی شیله پیله بودن و خدماتش به فرهنگ ایران مرا شیفتۀ او ساخت. عاشق کتاب بود و نثر خوب و روانی داشت. تلخی ها و سختی ها را تحمل می کرد. اما تن به خواری و ذلت نمی داد. بنابراین از لحاظ دربار و دولت شخص چندان مطلوبی نبود. خانۀ ساده اش در عدالت بود. فرانسه و عربی را به خوبی می دانست. مقاله هم به فرانسه می نوشت. انگلیسی و آلمانی و روسی را خوب می فهمید. در همان خانه کتابخانۀ بزرگی داشت. همسر او هم بسیار شریف بود. آدم جامعی بود. منتها مقدار زیادی به حافظه اش اعتماد می کرد. گاهی شتابزده حرف هایی می زد. در مقالۀ «اسدی پدر و اسدی پسر» که تقدیم به یاد نفیسی کردم به یکی از این موارد اشاره کرده ام.

روزی من و مرحوم افشار شیرازی و مقرّبی به خانۀ ایشان رفتیم و ما را  برای خوردن ناهار و آبگوشت نگه داشت. به من گفت که ترجمۀ بوطیقا در چه حال است. گفتم دارم پیش می روم و  کتاب «پوئتیک و رتوریک» ارسطو به فرانسه ترجمۀ خوبی است و حواشی خوبی دارد و هر چه به دنبال آن می گردم پیدایش نمی کنم. فکری کرد و گفت این کتاب را دارم. نهار که خوردیم باقی دوستان رفتند و من و او  به کتابخانه اش رفتیم. از نردبان بالا رفت. استخوان پایش ظریف بود. کتاب را پیدا نکرد. گفت ولی کتاب را دارم. حتما پیدایش می کنم. من به اراک بازگشتم. یکبار که از سر کار به منزل رسیدم، روی کرسی یک کتابی بود. کتاب ر ا برداشتم و  وقتی مطالعه کردم متوجه شدم که نفیسی کتاب را پیدا کرده است با پست کتاب را برایم فرستاده.

یادم هست که در فرانکلین، مینوی قرار بود فرهنگ تاریخی زبان فارسی را منتشر کند که از دهخدا بهتر باشد. گرچه کوشش بیهوده ای بود و کار دهخدا بسیار ارزشمند است. و جالب اینکه مینوی از دهخدا شکایت داشت اما خود از این کتاب به عنوان مرجع استفاده می کرد. زرین کوب و مقربی بودند و من هم با خانلری و مینوی کار می کردم. خمسه و شاهنامه دست شخص دیگری بود. تاریخ بیهقی را من و مرحوم گنابادی در دست داشتیم.  با مینوی می نشستیم و کاغذهایی که خانم گنآبادی می دادند با متن مقابله می کردیم و هرگاه به مشکل برمی خوردیم، مرحوم مینوی سراغ تاریخ بیهقیِ مرحوم نفیسی می رفت. اینگونه بود که مشکل را چاپ نفیسی حل می کرد. از نظر من تاریخ بیهقی نفیسی، دایرۀ المعارف دورۀ ساسانی و غزنوی است.

علی دهباشی: در سخنانتان یادی از همایون صنعتی یادی داشتید. از آشنایی با ایشان برایمان بگویید؟

دکتر مجتبائی: آقای نادرپور من را به آقای انور معرفی کرد. انور هم با همایون صنعتی زاده در فرانکلین بودند. همایون صنعتی شخصیتی  چندجانبه داشت. دارای یک شخصیت عقلانی و یک شخصیت روحی و عاطفی عجیب بود. و هر دو را مخفی می کرد و شما نمی توانستید بخش عاطفی او را درک کنید. من دفتر فرانکلین را هم در بیروت و هم در لاهور دیده بودم.  دفتر صنعتی دو اتاق بود و بایستی که فقط کتب انگلیسی ترجمه و چاپ می شد. و این آدم کسی بود که آن دو اتاق را در ایران تبدیل به یکی از بزرگترین مراکز نشر کتاب خاورمیانه نمود و چاپخانه ای تأسیس کرد که بزرگترین چاپخانه بود. کارخانۀ کاغذ پارس را  ساخت. در زمان مأموریت فرهنگی من به پاکستان آمد و در آنجا قراردادی با وزارت فرهنگ امضاء کرد که کتاب های درسی پاکستان را در تهران چاپ کند. به افغانستان رفتیم و در آنجا هم با وزارت فرهنگ چنین قرار دادی بستیم. قصد ساخت دایرۀ فرهنگی بزرگی را داشت و این خبر وقتی به امریکا رسید، معاون آنجا اعتراض کرد که این شخص از قوانین و استاندارهای ما فراتر رفته است. و فرانکلین باید مؤسسه ای باشد که کتاب های امریکایی را به فارسی ترجمه کند. صنعتی زاده چه می کند! به همین دلیل فرانکلین مرکزی رابطۀ صنعتی زاده با مقامات را خراب کرد و شرایطی به وجود آورد که بالاخره او را کنار گذاشتند. این آدم از سازنده ترین اشخاصی بود که من در زندگی دیدم. با شرایط پیش آمده، او به کرمان رفت و کار گلاب گیری را شروع کرد. جوهر فعالیت سازنده ای داشت. هم عقلش کار می کرد و هم عاطفه اش. گلاب گیری شخصی  را می خواهد که اهل گل و زیبایی باشد. بهترین گل ها را در کرمانِ خشک پرورش می داد و از آن ها گلاب می ساخت.

دکتر مجتبایی از دلستگی اش به عرفان سخن گفت

دکتر مجتبایی از دلبستگی اش به عرفان سخن گفت

علی دهباشی: در کتاب «قال و مقال عالمی» دو مقاله به ادوارد براون اختصاص دادید. آن جایگاهی که تا بحال معرفی نشده است. اهمیت کار براون از چه زمانی برایتان آغاز شد؟

دکتر مجتبائی: آن زمان بهترین تاریخ زبان فارسی، تاریخ ادبیات براون بود. خود من ترجمه کردم و نصفش هم منتشر شد. اگرچه کار مرحوم ذبیح الله صفا کامل تر و وسیع تر از کار براون بود. ولی هنوز هم معتقدم که اثر براون کار با ارزشی است. یعنی در آن حرف هایی زد که تا بحال شنیده نشده بود. براون به ادبیات فارسی  علاقه داشت. عاشق ایران بود. جا دارد که کارهای دیگر او هم در مورد تاریخ ادبیات فارسی ترجمه شود. بدم نمی آمد که کتاب را دوباره ترجمه و بخش هایی را بدان اضافه کنم تا تبدیل به یک دایره المعارف ادبیات فارسی شود. این جلدی که  ترجمه کردم، جلد دوم بود و  باقی را مرحوم رشید یاسمی و دوستان ترجمه کرده بودند. بخش فردوسی تا ناصر خسرو را ترجمه کردم اما در همین احوال مأمور شدم که به پاکستان بروم. در پاکستان وسوسۀ هندشناسی باعث شد این کتاب را کنار بگذارم و در نزد خانمی که هندو بود و سانسکریت می دانست این بخش را بیاموزم. نیمۀ اول چاپ شد و در مورد نیمۀ دوم آقای صدری افشار نامه ای به من نوشتندکه اگر از ترجمۀ باقی منصرف شده اید من کار را ادامه بدهم. قبول کردم. اما اگر دوباره به آن زمان بازگردم تمام زمان خود را صرف ترجمۀ همین اثر می کنم. براون شخص برجسته ای بود. هم درسیاست مربوط به ایران و هم در ادبیات و تاریخ فرهنگ و تمدن کشور و ادبیات دوران مشروطه و … بسیار مؤثر بوده است.

علی دهباشی از اهمیت ادوارد براون و ناریخ ادبیات او پرسید

علی دهباشی از اهمیت ادوارد براون و ناریخ ادبیات او پرسید

 

علی دهباشی: از تاریخ ادبیات براون دو کتاب منتشر شده است که یکی برای آقای حسن جوادی توسط نشر نو است و دیگری آقای «جان گرنی» است که به این کار مشغولند. اما به دلیل اینکه حجم کارشان بیشتر از استانداردهای انتشارات دانشگاه آکسفورد شد، این انتشارات خواسته بود حجمش کم شود و ایشان نپذیرفت و اخیرا شنیدم که ناشری در انگلستان این کار را چاپ می کند. شاید نزدیک چهل سال جان گرنی بر روی این کتاب کار کرده است.

علی دهباشی: خانم طوسی حائری و آقای احمد شاملو متن هایی را از تاگور خوانده اند که ترجمۀ شما بوده است. از آن دوران برایمان بگویید؟

دکتر مجتبائی: به یاد دارم هر زمان که به تهران می آمدم به خانۀ نادرپور در لاله زار می رفتم. یک حیاط بزرگی بود و اتاقی برای مادر ایشان و یک حیات خلوتی در دست چپ  که در آنجا تمام اشخاص بی خانمان زندگی می کردند! خود شاملو و آل احمد هم بودند. گاهی که سیمین خانم او را در خانه راه نمی داد، بدانجا می آمد! (می خندد!) وقتی به خانۀ نادرپور رفتم گفت که احمد در به در دنبال تو می گردد. تعجب کردم! در ملاقاتی شاملو را دیدم و به من گفت که چیترا را به ما بده تا به صورت صوتی منتشر کنیم. گفتم به شرطی اجازه می دهم که ببینم کلمات را چگونه بیان می کنید. چون از تفکرات او دربارۀ حافظ و خیام و … می دانستم و می خواستم ناظر کار باشم. چند روزی عصرها به خانۀ شاملو می رفتم. و آن جا «چیترا» که با ترجمۀ فارسی من در سخن چاپ شده بود را می خواندند. به این صورت که شاملو می شد «آرجونا» و طوسی «چیترا» را می خواند و ضبط می کرد. من هم در آنجا اگر لازم بود کلمه ای را تصحیح می کردم. نفهمیدم که آن نوار چه شد؟ شاید در میان کارهای او بوده و از بین رفته است؛ ولی هر چه هست منتشر نشد. شاملو آهنگ صدای خوبی داشت. نکته سنج بود. خود من در آن زمان  بیشتر از ترجمۀ خود لذت بردم.

بعد پایان کار به  اراک رفتم و منتظر ماندم. مدتی گذشت و  برای کاری دوباره به تهران بازگشتم و به خانۀ نادرپور رفتم. در زدم. خواهرش در را باز کرد و گفت که به چیذر رفته است. باغ خشکی در آنجا داشت. در راه بازگشت در خیابان به شاملو برخورد کردم. گفت:” چه می کنی؟” گفتم  که آمده ام کتاب بوطیقا را تهیه کنم و برای شخصی ببرم اما تعطیل بود. پیشنهاد داد که به چیذر برویم. نادرپور مهمان داشت. و حس کردم  خیلی از بودن ما خوشحال نیست. به شاملو گفتم که گمان کنم چون بی خبر آمده ایم نادر خوشش نیامده است و او هم تأیید کرد و با هم بیرون آمدیم. در راه تصمیم گرفتیم در کافه ای بنشینیم و ناهار بخوریم. رادیو آواز بنان با پیانوی مرتضی خان محجوبی را پخش می کرد. بسیار به شیوۀ نوازندگی مرتضی خان علاقه مند بودم و با شوق گوش می دادم و نمی توانستم از آن صرف نظر کنم. شاملو گفت که بلند شو برویم. گفتم تا این آهنگ تمام نشود من نمی آیم. شروع کرد به بحث کردن که:”این دلنگ و دولونگ چیست!” و به بیرون کافه رفت و سیگار کشید تا این آهنگ تمام شد. بیرون آمدیم و بنا بود که  نزد نیما در شمیران برویم. من تا آن زمان نیما را ندیده بودم و دربارۀ شعر او مطالبی نوشتم که خوشش نیامده بود. می خواستم از او دلجویی کنم. در راه سر قضیۀ «دلنگ دولونگ» صحبتمان به مسألۀ سنت در هنر کشیده شد. و آن دوران، روزگاری بود که شاملو شدیدا ضد سنت عمل می کرد. سر این قضیه کار ما به جایی کشید که بدون خداحافظی، یک تاکسی سوار شدم و جدا از او رفتم. قبل آن هم با او در مورد توللی بحث های تندی داشتیم.  من عاشق توللی بودم و هنوز هم اشعار او  را می پسندم. یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی بود. شاملو دربارۀ اسلامی ندوشن هم  نقد های تندی داشت. در حالیکه ندوشن شاعر بزرگی بود و شعر عریان را برای اول بار در زبان فارسی منتشر کرد:

“هان ای تن برهنه بیا تا گُنه کنیم

ای حلقه دو بازوی پیچنده تنگ تر

گرچه نمی دانم چرا او از این اشعار شاهکار به سمت داستان نویسی رفت. کارمان با شاملو به مشاجرۀ تلخی رسید و این اختلاف ها باعث شد که دیگر  او را ندیدم. آن نوار را هم به همین دلیل منتشر نشد.”

نمایی دیگر از گفتگو با استاد مجتبایی

نمایی دیگر از گفتگو با استاد مجتبایی

دکتر شاهین دژی: جناب آقای سایه را اولین بار در کجا ملاقات کردید؟

دکتر مجتبائی: شعر سایه را خیلی دوست دارم و هنوز هم او را بهترین غزلسرای زبان فارسی می دانم.  نادرپور گفت که سایه از شعری که در سخن  چاپ کرده ای خوشش آمده است. من با او رفتم و اولین دیدارمان آنجا بود. یکبار هم در خانۀ سیاوش کسرایی ایشان را دیدم. شعری برای سایه گفته ام:

جهان را از سخن سرمایه دادند

سخن را با غزل پیرایه دادند

جهان را زندگی از آفتاب است

غزل را زندگی از سایه دادند

علی دهباشی: در ابتدای صحبت خود دربارۀ نیما، وجه آغازگری او را ستوده اید اما در مورد اشعارشان نقد منفی داشته اید؟

دکتر مجتبائی: شعر چیزی است که میان شاعر  و مخاطبش رابطه ایجاد می کند. شعر در وجود آدمیزاد یک نشیمنگاه خاص دارد. برای من نیما به عنوان یک آغازگر و کسی که نگاه به شعر را تغییر داد، قابل احترام است، اما  شعر نیما جز «افسانه»، خامی های بسیاری  از جمله مشکلاتی وزنی دارد. اما از لحاظ لطف شاعرانه، افسانه یک تصویر رمانتیک است. اشعار دیگر نیما به دل من ننشست. زمانی که دماوند بهار  را می خواندم یا «مریم» توللی تأثیر فوق العاده زیبایی بر من داشت. اما در مورد شعر نیما گاهی باید به سختی از بالا به پایین و پایین به بالا کلمات ر ا بخوانم تا بفهمم چه می گوید و مضامینش هم آرامشی به خواننده نمی بخشد. شاید اشکال از من باشد! شعر یک چیز عمومی نیست. شعر با حیات عاطفی شخص سر و کار دارد. و شعر نیما در حیات عاطفی من دخالتی نداشته است. یا اشعار نادرپور که همیشه در درون ما بوده است. به یاد دارم که اشعارش را می خواند و با هم نقد می کردیم.

علی دهباشی: با منزه طلبی نادرپور چگونه کنار می آمدید؟

دکتر مجتبائی: تحمل می کردم چون اور ا دوست داشتم (می خندد!) دست شستن نادرپور یک ساعتی وقت می برد و دوستی با رفتارش دشوار بود. اما در آخرین روزهایی که او را در امریکا دیدم حتی از وسواس اش هم خبری نبود  و از دوری ایران از بین رفته بود.

استاد منوچهر انور، دکتر فتح الله مجتبایی، دکتر شهریار شاهین دژی و علی دهباشی

استاد منوچهر انور، دکتر فتح الله مجتبایی، دکتر شهریار شاهین دژی و علی دهباشی

شاهین دژی: از بحث در مورد وزن شعر با خانم شیمل و خاطره اتان برایمان بگویید؟

دکتر مجتبائی: ایشان باعث شد که سه ماه کار  من  دیرتر به نتیجه برسد. من در  دانشگاه فارسی درس می دادم و در کنارش درس می خواندم.  اما بعد ها دیدم که کار راحتی نیست که من هم درس بخوانم و  هم درس بدهم. یک نمرۀ پایین گرفتم و اگر در ترم آینده جبران نمی شد اخراج می شدم. اما استاد اسمیت از کار من خیلی خوشش آمد. گفت کار تدریس را رها کن و ما از جای دیگر مخارج زندگی ات را تأمین می کنیم. این گذشت. پس از مدتی در زمان امتحان جامع، خانم اشتاتر به آلمان رفت، من هم به خاطر تنهایی مادرم عجله داشتم که به ایران بازگردم. به فکر افتادم به جای اشتاتر، شیمل برای امتحان بیاید. این موضوع را به اسمیت پیشنهاد دادم. شیمل در آن زمان در هاروارد فقط مدرس بود. من به اسمیت اصرار کردم و به او گفتم که مهم این است که فقط کسی اینجا بنشیند و امضایی بکند و خود شما هم اسلام را بهتر می شناسید. اینگالز و فرای و دیگر اساتید نامه ای بر صلاحیت من جهت نوشتن رساله نوشتند. به هر حال اسمیت را راضی کردم که شیمل را دعوت کند. او هم این کار را کرد و جلسه تشکیل شد.

در جلسه ، اسمیت، پروفسور جان کارمن، شیمل، آقای مقدسی از مرکز تحقیقات خاورمیانه و … بودند. طی ارائۀ کار با شیمل درگیر شدیم. مسألۀ توحید وجودی هندی و اسلامی مطرح شده بود. موضوع درگیری هم از اینجا شروع شد:”فاینما تولّوا فثمّ وجه الله” شیمل در این آیه شروع به بحث با من کرد. من پاسخ دادم که وجه در عربی هم معنی چهره و صورت دارد و هم به معنی طریق و روش است. اینجا می شود به جای صورت خدا گفت روش و راه خدا. گفت خیر اگر این بود می گفت: طریق الی الله. و «طریق» به کار می رفت. سر این موضوع با هم بحث داشتیم. البته حق با او بود ولی نمی دانم چرا بر روی نظر خود پافشاری می کردم. بحث بر سر این بود که که در توحید مطلق هندوئی برهمن کل هستی است و هیچ چیز بر وجود او زائد نیست. و هر چه زائد به نظر آید نمود محض است نه بود. فقط مایا یا توهم محض است. ولی در آیۀ مذکور، «وجه» عین ذات الله است یا زائد بر ذات او؟ می گفت: عین ذات است. و من می گفتم: هر صفتی یا مضافی، موصوف و مضاف الیه خود را به نوعی محدود می کند. خلاصه در این میان اسمیت آمد که وسط بحث را بگیرد، در ادامۀ بحث شیمل بیتی از عطار خواند که وزنش غلط بود  و من وزن را اصلاح کردم. او ناگهان عصبانی شد و بلند شد و کیفش را برداشت و رفت. اسمیت گفت برو و از او عذرخواهی کن. رفتم و او را صدا زدم اما برگشت و می خواست با کیفش توی صورتم بزند. خلاصه جلسه به هم خورد. و مجبور شدم تا بازگشت خانم اشتاتر سه ماهی صبر کنم.

من شیمل را در ترکیه دیده بودم و می شناختم و حتی زمانی که به آمریکا آمدند، به فرودگاه رفتم و ایشان را آوردم و وسایلی که لازم داشتند فراهم کردم. با هم خیلی دوست شدیم و من او را «مری» و او مرا «فرناندو» خطاب می کرد. گاهی در خانه اش جمع می شدیم و با هم دیوان شمس می خواندیم. وی در زمینۀ ادبیات عالی بود. حتی خود شاعره بود. و نکاتی را دربارۀ مضامین اشعار می گفت که تا آن زمان نشینده بودیم، البته قبل تر ها از زبان دکتر هوشیار مطالب تازه ای شنیده بودم و بعدها شیمل مطالب بکری مطرح می کرد. ولی وزن شعر را نمی توانست خوب بخواند. خیلی دوست داشت این مشکل حل شود. ولی خب دوستی ما به پایان رسید.”

دکتر مجتبایی کتاب قال و مقال عالمی را برای دوستداران امضا می کند

دکتر مجتبایی کتاب قال و مقال عالمی را برای دوستداران امضا می کند

در پایان این جلسه، آخرین اثر منتشر شدۀ انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار به دکتر مجتبائی اهدا شد.

قسمت دوم این دیدار  به جلسۀ پرسش و پاسخ دانشجویان و علاقه مندان و  امضای کتاب با حضور دکتر فتح الله مجتبائی اختصاص یافت.

 

پست های پیشنهاد شده