زبان فارسی؛ ممیّزِ ذی‌روح از غیرذی‌روح

زبان فارسی؛ ممیّزِ ذی‌روح از غیرذی‌روح
| اسماعیل سعادتمنتشرشده در: نشر دانش، سال چهاردهم، شمارۀ 5  | مرداد و شهریور  1373 |

 

جالب توجه و حتی پرمعنی است که زبان فارسی داشتن روح را ملاک تمایز موجودات از یکدیگر می‌گیرد. اما چنین نیست که در این تمایز ذی‌روح و غیرذی‌روح را به یک چشم نگاه کند. درحقیقت اگر تمایزی میان آن‌ها قائل است به دلیل این است که ذی‌روح را بر غیر ذی‌روح ترجیح می‌دهد و آن را در مرتبه‌ای بالاتر از این می‌نشاند، زیرا یکی چیزی دارد که نزد انسان عزیز و شریف است و دیگری آن را ندارد. به همین سبب است که جمع غیرذی‌روح یا غیر جاندار را هم مفرد می‌گیرد و افراد آن را صاحب شخصیت مستقل نمی‌شناسد. سنگ‌ها را به معنی نوع سنگ می‌گیرد و فعل آن‌ها را به صیغۀ مفرد می‌آورد: سنگ‌ها (حتی اگر همۀ سنگ‌های جهان باشد) سخت است، اما موش‌ها (حتی اگر دو تا باشند) موذی‌اند.

مقاله را از پیوند زیر دریافت کنید.

زبان فارسی1 __ اسماعیل سعادت

همراه با مترجم (1)

همراه با مترجم (1)
| علی خزاعی‌فر | منتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، سال سوم، شمارۀ 13ـ14 |  بهار ـ تابستان 1373 |

«همراه با مترجم» عنوان مطالبی به‌قلم دکتر علی خزاعی‌فر است که در فصلنامۀ مترجم منتشر شده و در آن‌ها نمونه‌هایی از متون ترجمه آورده شده؛ نگارنده متن انگلیسی و متن ترجمه‌شده را مقابله کرده است و نکاتی دربارۀ ترجمۀ صحیح‌تر و ویرایش ترجمه ذکر کرده است. خواندن این مطلب را به ویراستاران و به‌ویژه ویراستاران ترجمه توصیه می‌کنیم.

 

متن کامل مقاله را از پیوند زیر دریافت کنید.

همراه با مترجم (1) ـ علی خزاعی‌فر

ساختار نشر و تأثیر آن بر ویرایش و آموزش

ساختار نشر و تأثیر آن بر ویرایش و آموزش
عبدالحسین آذرنگ  |  منتشرشده در: ایرانشهر |  شمارۀ 3  |  آذر 1395  |
اشاره

پیش از هر چیز از خوانندگان می‌خواهم پنداشت رایج دربارۀ ویرایش و ویراستار را در جامعۀ ما از ذهن خود دور، و تعریف این دو را به زمانی موکول کنند که پس از بررسی تعریف‌ها می‌توانند به داوری بنشینند. پیش‌داوری‌های بسیار در این زمینه از عامل‌های عمده در دور شدن از اصل موضوع است.

 

درآمد

پنداشت یا توقعِ معمولاً رایج در جامعۀ ما از ویراستار (= ویرایشگر/ ادیتور) اجمالاً این است که اثر تألیفی یا ترجمه‌ای را از لغزش‌های زبانی، خطاهای دستوری، انشایی و املایی بپیراید تا انتقال پیام نوشته به خواننده با این‌گونه دشواری‌ها رو‌به‌رو نباشد. مراعات کردن جنبه‌های صوری، اِعمال شیوه‌نامۀ پذیرفته‌شدۀ ناشر، و در مرتبه‌ای بالاتر، اِعمال دقت و دور کردن نوشته از اشتباهات مفهومی و ترجمه‌ای، معمولاً در اوج انتظار از ویراستار خوب قرار می‌گیرد. شاخه‌ها و گونه‌های دیگر ویرایش در نشر جامعۀ ما فعلاً و به‌ندرت جایی دارد، زیرا این نشر در ساختار کنونی و با مانع‌ها و دشواری‌هایی که راه را بر توسعۀ آن می‌بندد، اکنون نه نیازی به آن‌ها دارد، نه می‌تواند در میان فعالیت‌های خود جایی برای آن‌ها باز کند. علت چیست؟

ساختارهای نشر و سازمان‌های انتشاراتی در همۀ جامعه‌ها یکسان نیستند. اقتصاد نشر تابعی از اقتصاد عمومی است و از عامل‌های بسیاری، از جمله عامل‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، آموزشی، رهاوردهای فنّاوری و به‌ویژه سازوکارهای ارتباطاتی و مانند آن تأثیر می‌گیرد. این عامل‌ها در ساختارهای نشر  و گونه‌های آن‌ها نقش‌های تعیین‌کننده دارند. هرچه ساختار نشر مفصل‌تر، پیچیده‌تر و بزرگ‌تر باشد، به همان نسبت وظایف ویراستاران هم بیشتر، فنّی‌تر و متنوع‌تر می‌شود. ساختار کوچک‌تر و مختصرتر از وظایف ویراستاران و تنوع کارشان می‌کاهد. بنابراین، رابطۀ میان ساختار نشر و ویرایش رابطه‌ای است کاملاً مستقیم.

در نشرهای کوچک و خرده‌پا، که ناشر تشکیلات کوچکش را یک‌تنه اداره می‌کند، اگر نیاز به ویرایش اثری را احساس کند، ممکن است آن وظیفۀ محدود را به ویراستاری بسپارد و خود بر کار او نظارت و  باز خودِ او دربارۀ کارش داوری کند. در نشر کوچک و خرده‌پا، ویراستار لاجرم با ناشری روبه‌روست که هم سیاست‌گذار و برنامه‌ریز است، هم مدیر و ارزشیاب و داور و ناظر و خیلی چیزهای دیگر. ویراستار در چنین ساختاری ناگزیر است به نظر ناشر دربارۀ ویرایش اثر تن بدهد، اما همکاری ناشر و ویراستار در این نشر، حتی اگر از همه نظر موفقیت‌آمیز باشد، چشم‌اندازی برای رشد و توسعه ندارد. رشد و توسعۀ نشر در گروِ ترکیب و هماهنگ و همراه شدن چندین عنصر است، از جمله:

ـ مدیریت متناسب با مقتضیات روز؛

ـ اندیشه، طرح و آینده‌نگری؛

ـ سیاست نشر و برنامه‌ریزی؛

ـ سرمایه‌گذاری؛

ـ مخاطب‌شناسی، مخاطب‌یابی و مخاطب‌آفرینی؛

ـ نیروی انسانی لازم،کاردان و کاربلد؛

ـ تجهیزات ضروری؛

ـ مضمون‌های تازه و جاذب؛

ـ ابتکار و نوآوری؛

ـ هنر و فنّاوری؛

ـ گشوده شدن چشم‌اندازهای تازه فراروی نشر؛

ـ همکاری‌های گسترده، و عناصری بیش از این‌ها.

 

پیداست که نشرهای کوچک و خرده‌پا با ساختارهای مختصر، اقتصادهای کم‌سود، و بی‌بهره بودن از تخصص‌های لازم، نمی‌توانند به چنین ترکیبی دست بیابند.

البته این نکته را از نظر دور نداریم که ناشران کوچک و خرده‌پا در جامعه‌هایی که انتشار آثار با موانع روبه‌رو نیست، یا به مجوز نیاز ندارد، در انتشار آثار ادبی، داستانی، فکری و اجتماعی بسیار مؤثرند. در دهۀ 1340 ش. در ایران، با آنکه حتی سانسور و مجوز و نظارت ساواک برقرار بود، ناشران کوچک و خرده‌پا توانستند مجموعۀ آثاری را منتشر کنند که اکنون می‌توان جایگاه مهم و تأثیرگذار آن را در ادبیات، به‌ویژه ادبیات معاصر، دید. بنابراین، نقش تأثیرگذار این دسته از ناشران را نمی‌توان و نباید نادیده گرفت، مشروط بر آنکه آزادی فعالیت داشته باشند. به‌رغم این واقعیت، استخوان‌بندی اصلی نشر توسعه‌یافته را با نشر کوچک و خرده‌پا نمی‌توان ایجاد کرد. تجربه‌های گسترده از همه‌جای جهان نشان می‌دهد که کمتر ممکن است مجموع ناشران کوچک و خرده‌پا عاملان خلق آثار بزرگ یا پاسخ‌گوی عمدۀ نیازهای کلان جامعه باشند. آن‌ها می‌توانند ناشر اثر بزرگی باشند که پدیدآورنده‌ای بزرگ به آن‌ها پیشنهاد انتشار بدهد، اما امکانات این نشر بیش از این‌ها نیست و اگر هم باشد، در زمرۀ استثناهاست.

نشری که بتواند نیازهای واقعی، آشکار، نهفته و پنهان همگان را در جامعه برآورده کند، بدون زیرساخت‌های لازم نشر، بدون برداشتن مانع‌های بازدارنده، بدون حمایت‌های رسمی، حقوقی، قانونی، مالی، بانکی تحقق نمی‌یابد. صنعت و اقتصاد نشر که در همه‌جای جهان جزو صنایع کم‌سود، دیربازده و به‌شدت و سرعت آسیب‌پذیر است، فقط در وضعیتی می‌تواند سرمایه‌های علاقه‌مندان کم‌توقع را به حوزۀ خود جلب کند که با تهدید رو‌به‌رو نباشد و مخاطره‌پذیری در آن به حداقل ممکن برسد. به همین سبب، نشر ملّی هماهنگ با برنامه‌های توسعه، بدون حمایت‌های رسمی و قانونی و قابل‌اتکای دولت ایجاد نخواهد شد. نکته‌های دیگری که در این نوشته به آن‌ها اشاره می‌شود، با این اصل پیوند دارد.

دو گونۀ اصلی ویراستار

ویراستاران در نشر توسعه‌یافته به دو دستۀ اصلی تقسیم‌پذیرند که در جامعۀ ما با یک دسته از آن‌ها آشنایی، یا آشنایی کافی، نیست.

ویراستارانِ نشر [1] یا نشرویرایان به ویراستارانی می‌گویند که در محل کار ناشر و در تشکیلات نشر سمت، اختیارات، مسئولیت و حضور دارند و همه، یا بخشی، از فعالیت‌های سازمان نشر، که آثار را به مرحلۀ انتشار و پساانتشار می‌رساند، در دایرۀ تخصص‌ها، مهارت‌ها، مسئولیت‌ها و سرپرستی آن‌هاست. فعالیت‌هایی چون سیاست‌گذاری، برنامه‌ریزی، آینده‌نگری، انتخاب پدیدآورنده و موضوع، سازماندهی، مدیریت، ارتباطات، مذاکرات حقوقی، توافق و عقد قرارداد با پدیدآورندگان، نظارت بر همۀ مراحل آماده‌سازی کتاب یا همکاری در این مراحل، نظارت بر چاپ و نشر در نشر کاغذی و نظارت‌های فنّی لازم در نشر الکترونیکی، تماس مستقیم با بازار کتاب، کارهای تبلیغاتی، بررسی بازخوردها و دخالت دادن آن‌ها در برنامه‌ریزی‌های آینده و سایر وظایف سازمان نشر در قلمرو نشرویرایی و در حوزۀ وظایف ویراستاران نشر جای می‌گیرد. این ویراستاران حتی اگر به ویرایش هم دست نزنند، به گونه‌های ویرایش و فنون و شیوه‌های آن تسلّط کافی دارند؛ همچنان که همۀ ویراستاران بزرگ و بنام در عرصۀ جهانی چنین هستند.

در نشر توسعه‌یافته، واژۀ عمومی «ویراستار / ادیتور» برای متخصصان، کارشناسان و کاربلدانی به کار می‌رود که نشر را اداره می‌کنند، اعم از ویراستار کتاب، یا ویراستار تصویر، ویراستار حقوقی، ویراستار ناظر، ویراستار فراهم‌آور، ویراستار تولید، ویراستار تبلیغ و ترویج، و جز آن. شاید بتوان کاربرد این واژه را با کاربرد واژۀ «مهندس» در صنایع و کارخانه‌ها همانند دانست. درحقیقت هر کاردانی که بتواند در نشر توسعه‌یافته، یکی یا بخشی از تولیدهای اصلی و سه‌گانۀ نشر (محتوایی، فنّی ـ هنری، و چاپی / الکترونیکی) را انجام دهد، به او «ویراستار / ادیتور» می‌گویند. در این نوشته به قصد ایجاد تمایز معنایی و روشن‌تر شدن مفهوم، به این دسته از ویراستاران «ویراستاران نشر» یا «نشرویرا» می‌گوییم.

در نشر توسعه‌یافته که نهادهای انتشاراتی معمولاً سهام‌دار، سرمایه‌گذار و هیئت‌مدیره دارند، امور نشر به چندین شاخه تقسیم و به ویراستاران نشر واگذار می‌شود. طرز عمل در این سازمان‌ها به شیوۀ کار ناشران کوچک و خرده‌پا نیست که صاحب یا سرمایه‌گذار نشر در رأس کار امور نشر را خود به‌تنهایی به دست بگیرد و اداره کند. بنابراین، در این سازمان‌های انتشاراتی هرگاه واژۀ «ویراستار/ ویرایشگر / ادیتور» به کار می‌رود، ویراستاری مدّنظر است که در ادارۀ امری یا اموری از موسسۀ انتشاراتی از تخصص‌ها و مسئولیت‌های لازم برخوردار است.

ویراستاران کتاب [2] یا کتاب‌ویرایان/ اثرویرایان [3] به ویراستارانی گفته می‌شود که مسئولیت‌ها، وظایف، اختیارات، یا محدودۀ دانش فنّی و تخصصی‌شان به گونه‌ای یا گونه‌هایی از ویرایش اثری محدود می‌ماند که مسئولیت آن اثر به آن‌ها سپرده می‌شود، اعم از اینکه این ویرایش از گونۀ زبانی، ادبی، صوری باشد، یا از گونه‌های دیگر مانند استنادی، محتوایی، ساختاری، تصویری، مقابله‌ای یا انواع دیگر. کتاب‌ویرا یا اثرویرا ممکن است در خانه‌اش، در دفتر کارش، در نقطه‌ای دوردست بنشیند و از ناشر سفارش ویرایش بگیرد و اثر ویرایش‌شده را به ناشر بازگرداند، بی‌آنکه دانش تخصصی در زمینۀ نشر یا مسئولیت و سمت خاصی در تشکیلات ناشر داشته باشد. ویراستاران کتاب هم در نشر توسعه‌یافته فعالیت دارند و هم در نشر توسعه‌نیافته، اما شیوه‌های کارشان در اصل به سبب ساختارهای متفاوت نشر در این کشورها با هم یکسان نیست. در نشر توسعه‌یافته زیر نظر یا به سفارش نشرویرایان کار می‌کنند که معمولاً در کار خود دارای تخصص و تبحرند، اما در نشر توسعه‌نیافته از ناشرانی سفارش کار می‌گیرند که ممکن است هیچ تبحّر و تخصّصی در زمینۀ نشر نداشته باشند. در نشر توسعه‌یافته، حتی ممکن است ویراستار نشر بنا به ضرورت‌های خاصی وظایف ویرایشی را به چند شاخه تقسیم و هر وظیفه‌ای را به یک ویراستار متخصّص کتاب محوّل کند و سپس ویرایش نهایی را خود انجام دهد. برای مثال، از یک ویراستار بررسی منابع و اسناد (ویرایش استنادی) را بخواهد، از دومی ویرایش محتوایی، از سومی تصویرویرایی، و از چهارمی ویرایش زبانی، و آن‌گاه حاصل کار این ویراستاران کتاب را خود از دیدگاه  ویرایشِ فراگیر(جامع) بررسی کند، یعنی آن گونه‌ای از ویرایش که همۀ جنبه‌های اثر وجهۀ نظر قرار بگیرد. این تقسیم کار و تخصص و پذیرفتن هزینه‌های آن، فقط در نشر توسعه‌یافته امکان‌پذیر است که هزینه‌ها را از راه انتشار آثار با شمارگان بسیار می‌توان تأمین کرد.

علت اینکه ویراستاران تازه‌کار در کشور ما یا دانشجویان ویراستاریِ ما در تعریف قلمرو ویرایش با مشکل رو‌به‌رو می‌شوند، پیش‌پنداری است که از نشر توسعه‌نیافته دارند و پنداشت خود را به همۀ نشرها در سراسر جهان تعمیم می‌دهند. در نخستین نشستِ همۀ دوره‌هایی که تاکنون این بنده در آن‌ها ویرایش تدریس کرده است، هر بار به دانشجویان گفته است که شناخت درست ویرایش بدون شناختی کافی از نشر ممکن نیست و ویراستاری که نشر را خوب نشناسد، معلوم نیست ویرایش او چگونه از کار درمی‌آید. هر بار هم بی‌استثنا با تعجب یا استفهام دانشجویان رو‌به‌رو شده است؛ به این سبب که در ذهن آن‌ها رابطۀ مستقیمی میان نشر و ویرایش برقرار نبوده است. دانشجویانی که فقط با «ویرایش سازمانی»[4] آشنا هستند، یعنی برای تشکیلاتی ویرایش می‌کنند که ویرایش کاربردی بیرون از خودِ تشکیلات ندارد، یا از مخاطبانِ نوشته شناخت و با آن‌ها ارتباط مستقیم ندارند، یا میان آن‌ها و بازار نشر یک یا چند حایل قرار دارد، به‌دشواری می‌توانند ربط مستقیم نشر و ویرایش را در کار خود مداخله بدهند. حتی ویراستارانی که در دانشنامه‌ها و برخی سازمان‌های ناشرِ منابع مرجع کار می‌کنند، چون تقسیم مراحل کار وظیفۀ ویرایشی آن‌ها را به نوع خاصی از ویرایش محدود می‌کند و با سایر مراحل آماده‌سازی و انتشار تماس مستقیم یا نزدیک ندارند، به گونۀ «ویراستاران سازمانی» عمل می‌کنند و ویرایش آن‌ها از سنخ ویرایش بر پایۀ شیوه‌نامه و خطاب به مخاطب ثابت است، مخاطبی که ویژگی‌های او طی زمان تغییر نمی‌کند. هر ویراستاری، پس از مدتی کار به این شیوه، به‌طور طبیعی سیمای مخاطب در ذهن او محو و محوتر و سرانجام ناپدید می‌شود. آنچه دست‌آخر بر جای می‌ماند، مجموعۀ قواعد و ضوابطی صوری، منتزع از مخاطبان واقعی و نیازهای در حال تحول است که آن‌ها ماشینی‌‌وار اعمال می‌کنند.

بنا به تجربۀ متمادی این بنده، آن دسته از دانشجویان یا شرکت‌کنندگان در دوره‌های مختلف آموزشی نشر و ویرایش که در سازمان‌های انتشاراتی کار می‌کنند، کم‌وبیش با مبادی نشر آشنایی دارند و تجربه‌هایشان در این زمینه به کمکشان می‌آید، از بحث دربارۀ ارتباط میان نشر و ویرایش، نکته‌ها را با سرعتی بیشتر یا ملموس‌تر درمی‌یابند و برداشت‌هایشان، از لحاظ عمق، با برداشت‌های دانشجویان بی‌تجربه و کم‌تجربه قابل‌مقایسه نیست. در مواردی هم که شیوه‌های مدیریت نشر بر پایۀ اصول علمی نشر نقد و بررسی می‌شود، باز این دسته از دانشجویان هستند که موضوع را ملموس می‌بینند. واکنش‌های همین دانشجویان در دوره‌های ویرایش ازاین‌رو به‌مراتب زنده‌تر است که از مرزهای فعالیت خود تصویر تازه‌تر و فراخ‌تری به دست می‌آورند. بر پایۀ تجربۀ عملی این‌طور به نظر می‌رسد که کوشش‌های مدرسان نشر برای برقرار ساختن رابطه‌های لازم میان ویرایش و نشر در ذهن دانشجویانشان در حالتی به نتیجه می‌رسد که دانشجویان از حداقل تجربه در نشر برخوردار باشند، وگرنه آنچه مدرسان در‌این‌باره بگویند، بحثی نظری و مجرد از واقعیت بیش نیست که چون مصداق‌های عملی‌اش را دانشجویان نمی‌شناسند، لاجرم نمی‌توانند میان نظر و عمل پل بزنند. بر پایۀ این‌گونه تجربه‌هاست که نمی‌توان از جامعه، به‌طور کلی، و نیز از کسانی که با نشر کشور همکاری دارند، اما در نشر متبحّر نیستند، انتظار داشت که این‌گونه مرزها را در نشر و ویرایش درست تشخیص بدهند و به رابطۀ مستقیم و غیر‌مستقیم ویرایش با ساختار نشر پی ببرند.

ایجاد تمایز میان ویراستاران نشر و ویراستاران کتاب، و نیز مرزهای دیگر در نشر و ویرایش، زمانی از جرگۀ متخصصان بیرون می‌آید و به بخش‌های دیگری از جامعه تسری می‌یابد، که نشر از ورطۀ توسعه‌نیافتگی رهایی یابد و به سمت توسعه حرکت کند. نشر توسعه‌یافته به سرمایه‌های کلان و به تخصّص‌های بسیار نیازمند است و درنتیجه ساختاری را اقتضا می‌کند که سرمایه، اندیشه، طرح، تخصّص بتواند در آن به گردش درآید. این ساختار اجازه نمی‌دهد کسی در رأس ساختار نشر قرار بگیرد که نتواند میان عنصر‌های تشکیل‌دهندۀ ساختار هماهنگی ایجاد کند. سرمایه‌گذار بزرگ می‌تواند سازمان انتشاراتی ایجاد کند، خود در رأس آن قرار بگیرد، بر آن مستقیماً مدیریت کند ـ در نشر توسعه‌یافتۀ بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته چنین ناشرانی کم نیستند ـ اما او در صورتی می‌تواند تشکیلات انتشاراتی‌اش را درست بگرداند که بخش‌های مختلف تشکیلات او را ویراستاران نشر مدیریت کنند، ویراستارانی که هم نشر را خوب می‌شناسند و هم به گونه‌های ویرایش و انواع  شیوه‌های آن‌ها تسلط دارند و خود نیز دست‌کم در یک حوزه تخصص دارند.

ساختار نشر و آموزش

ساختار نشر توسعه‌یافته ایجاب می‌کند آموزش و پژوهش در نشر ایجاد یا فعال شود و هر ناشری که بخواهد از گردونۀ رقابت بیرون نماند، ناگزیر است دانش فنّی خود را در زمینۀ نشر کامل‌تر و روزآمدتر کند. از میان تجربه‌های اتحادیه‌های ناشران در جهان، می‌توان تجربۀ چند کشور را به‌تفصیل لازم بررسی کرد تا دانسته شود ناشرانی که در نشر تخصّص نداشتند، چگونه و با کدام امکانات آموزشی به‌سرعت تخصّص کسب کردند. از میان تجربه‌های مختلف، این بنده تجربۀ اتحادیۀ ناشران کانادا را اقتصادی، صرفه‌جو در زمان و هزینه، هوشمندانه، حساب‌شده و درمجموع بسیار کارآمد یافته است. امیدوارم اتحادیۀ سراسری ناشران در ایران سرانجام روزی تشکیل شود و یکی از نخستین گام‌های آن بررسی و انتشار تجربه‌های موفق و ناموفق اتحادیه‌های ناشران کشورهایی باشد که در دهه‌های اخیر به کمک آموزش‌های مناسب از مرحلۀ توسعه‌نیافتگی گذر کرده‌اند.

مانع‌ها و محدودیت‌های نشر توسعه‌نیافته امکان نمی‌دهد که ویراستاران کتاب به ویراستاران نشر تبدیل شوند. ساختار چنین نشری معمولاً راه را بر پیشرفت آن‌ها می‌بندد. در جامعه‌هایی که روند توسعۀ عمومی به‌سختی و  به‌کندی صورت می‌گیرد، این تبدیل هم به‌آسانی ممکن نیست. ایران در شمار این دسته از جامعه‌ها قرار نمی‌گیرد، زیرا از دیدگاه اقتصاددانان و متخصصان توسعه امکانات بالقوۀ توسعۀ آن بسیار زیاد و بسیار نیرومند است. در عین حال، نیرویی که از درون جامعه فشار می‌آورد تا روند توسعه سرعت بگیرد، آن‌قدر تأثیرگذار است که نمی‌توان راه را بر قدرت تأثیرگذاری‌اش بست. از‌این‌رو، چشم‌انداز آیندۀ نشر ایران در بلند‌مدت توسعه است و نشر، به‌ناگزیر و همراه با سایر بخش‌های دست‌خوش تحوّل، ضرورتاً به سمت توسعه حرکت خواهد کرد. هر عضو یا جزوی از نشر که با روند توسعه همسو و هماهنگ نباشد، سازوکارهای رقابتی لاجرم او را  به حاشیه می‌راند. ویراستاران کتاب هم اعضایی از این روند هستند که اگر دانش فنّی خود را روزآمد و توانایی‌های نشرویرایی را کسب نکنند، یا به حاشیه رانده می‌شوند، یا اگر در متن بمانند، به‌ناگزیر باید به وظایف محدودی تن بدهند که ناشران به آن‌ها می‌سپارند. ویراستاران کتاب می‌توانند این پرسش تعیین‌کننده را با خود در میان بگذارند: آیا مایل‌اند آن‌ها نشر را اداره کنند، یا نشر و ناشران آن‌ها را؟ و مناسب‌ترین افراد برای مدیریت نشرهای مختلف چه کسانی هستند؟ ویراستاران یا آن‌ها که فقط به مدد سرمایه به نشر راه می‌یابند و به اتکای سرمایه می‌خواهند نشر را بگردانند، درحالی‌که از دانش فنّی لازم در این زمینه بهره‌مند نیستند؟

تجربه‌ها و مشاهدات در نشر توسعه‌نیافته نشان می‌دهد که یکی از علت‌های اصلی پیشرفت کند برنامه‌های آموزشی و پژوهشی نشر ساختارهای سازمان‌های انتشاراتی است. کمتر گرداننده‌ای در نشر دیده شده است که خود دانش فنّی کافی در نشر نداشته باشد، اما موجبات آموزش بیشتر یا برنامه‌های بازآموزی ویراستاران یا اعضای فنّی‌تر خود را فراهم بیاورد. چند ناشر موفق در نشر ایران که دانش فنّی خود را از راه تجربۀ عملی مدام ارتقا داده‌اند، نشرشان از رهگذر این تجربه‌ها بهره برده است و آن‌ها برای همکارانشان امکان ارتقا فراهم کرده‌اند، اما این دسته از نمونه‌های استثنایی به شمار می‌آیند. ویژگی‌های مشترک این سنخ ناشران اگر درست شناسایی و بررسی شود، البته الگویی از آن به دست می‌آید که اتحادیۀ ناشران بر اساس آن می‌تواند با برگزاری برنامه‌های آموزشی، در بخشی از نشر کشور تحوّل ایجاد کند. اما نشر به این دسته از ناشران موفق محدود نمی‌شود. آسیب‌پذیری متوجه آن بخش از نشر است که تحولات و تغییرات زمان را درنیافته است، دگرگونی در روندها، رویکردها و گفتمان‌ها را نمی‌بیند، تأثیر فنّاوری‌ها را بر روند و ساختار نشر تشخیص نمی‌دهد، با بخش‌های دیگر دست‌خوش توسعۀ جامعه همراه و همپا نمی‌شود. انقراضی که چند بار در تاریخ نشر ایران، از عصر قاجار تا همین سال‌های اخیر، بخشی از ناشران را به ورطۀ خود فروکشید، همان ناشرانی که تحولات را به‌موقع درنیافتند و خود را با آن‌ها سازگار نکردند، این بار به سراغ این‌ها هم خواهد آمد. برگزاری دوره‌های توجیهی، نشست‌های سخنرانی، برگزاری دوره‌های کوتاه، ساده و کم‌خرج از سوی اتحادیۀ ناشران می‌تواند بخشی از نشر و اعضای آن‌ها را از دام انقراض برهاند. به سبب سرعت تحولات در سال‌های اخیر، اقدام فوری‌تر در این زمینه ضرورت دارد. هر نشرِ باسابقه‌ای که با تحولات همپا شود، به تداوم بخشیدن به سنت و غنی‌تر کردن آن یاری رسانده است.

بن‌بست در نشر فقط به سود  ناشران اندک‌شماری است که بتوانند با بازار ثابتی به حیات خود ادامه دهند. نشر، بنا به سرشتش، گسترۀ آفرینش‌ها، پژوهش‌ها، نوآوری‌ها، عرصه‌گشایی‌ها، راه‌یابی‌ها و برقرار کردن پیوند میان گذشته و اکنون و آینده است. این گستره با رشد و توسعه تحقّق می‌یابد و رشد و توسعۀ نشر بدون ناشران کارآفرین و بازار گشا و ویراستاران نشر امکان‌پذیر نیست. رشد و توسعۀ نشر با ناشرانی از آن دست آغاز می‌شود که نیروهای درونی و بالقوۀ نشر را درک و تکاپوهای خود را با آن‌ها هماهنگ کنند. همین ناشران هستند که به ویراستاران نشر نیازمندند و فرق آن‌ها را با ویراستاران کتاب تشخیص می‌دهند. ویراستاران طرف‌دار رشد و توسعه هم با این دسته از ناشران همراه می‌شوند. این همراهی به سود نشر در حال تحوّل است، اما سود مشترک نیست. سود مشترک زمانی به دست می‌آید که همۀ کسانی که در فرایندهای تولیدی نشر شرکت، دخالت یا نقش و سهمی دارند، از پدید‌آورندگان گرفته تا خوانندگان، هر کدام به تناسب نقش خود از آن رشد و توسعه سود ببرند. سود متناسب ویراستاران زمانی عاید خواهد شد که نقش آن‌ها را نشر به آن‌ها واگذار نکند، بلکه آن‌ها بتوانند نقش نشر را تعیین کنند. ایفای چنین نقشی میسر نخواهد شد، مگر آنکه بخشی کافی از ویراستاران از ویراستاری کتاب به ویراستاری نشر تغییر نقش دهند. این تغییر نقش با آموزش، خودآموزی، بازآموزی، پژوهش، بررسی‌های تطبیقی، آشنایی با روندهای رشد و توسعه، تسلط بر جنبه‌های مختلف نشر و توجه به ارتباط همۀ این‌ها با زمینه‌های تأثیرگذار بر آن‌ها امکان‌پذیر است.

آخرین نکتۀ مرتبط با این بحث، که اشاره به آن لازم است، برنامه‌های آموزشی دانشگاهی برای تربیت ناشر و ویراستار است که از چندی پیش در کشور آغاز شده است. بررسی محتوای این برنامه‌ها نشان نمی‌دهد که بتوان امید بست دانش‌آموختگان آتی به‌آسانی در بازار کار کم‌سود و سرمایۀ نشر جذب شوند، یا از دانش و تخصّصی برخوردار باشند که بتوانند روند نشر را به سمت توسعه‌یافتگی سوق دهند. انتظار می‌رفت همین اتحادیۀ موجود ناشران، با بازتاب دادن گستردۀ ضرورت‌ها، نیازها، و کمبودهایش، همۀ سازمان‌ها و افراد مرتبط با نشر و ویرایش را هشیار کند که سمت‌و‌سو و محتوای برنامه‌های آموزش نشر و ویرایش با چه ویژگی‌هایی می‌تواند باری را از دوش جامعه بردارد، نه اینکه بار تازه‌ای بر آن بگذارد. نشر ما به توافق نظری گسترده و مبتنی بر بررسی محققانه نیاز دارد تا بتواند راهبرد آیندۀ خود را تعیین کند، وگرنه به دور باطل گرفتار خواهد شد.

تهران، تابستان 1395

 

 Publishing editors [1]

[2] Book editors

[3] Work editors

[4] Organizational editing

فارسی بنویسیم (2)

فارسی بنویسیم (2)
| احمد سمیعی گیلانیمنتشرشده در: نشر دانش، سال چهاردهم، شمارۀ 6، مهر ـ آبان 1373|

 

* رسم‌الخط این مقاله مطابق متن اصلی است.

قصۀ تلخ و شیرین و دنباله‌دار فارسی‌نویسی را با شواهدی تازه ادامه می‌دهیم. این شواهد بیشتر مربوط می‌شود به خطاها و کج‌سلیقگی‌های ناشی از عادت و مسامحه و تأثر از الگوهای بیگانه و احیاناً تکلف و هنرفروشی. شواهد ذیل عنوانهایی دسته‌بندی و اگر نکته یا نکته‌هایی بیرون از عنوان هم داشته افزوده شده است.

  • «انجام» را به جای «انجام دادن» به کار می‌برند که در مواردی اصولاً آوردنش یا درست نیست یا ضرورت ندارد.

* از انجام بسیاری هزینه‌های بی‌مورد و تکراری جلوگیری شود.

󠄋 از بسیاری هزینه‌های زاید جلوگیری شود (تعبیر «زاید» ساده‌تر از «بی‌مورد و تکراری» است.)

* در این طرح حیف‌ومیل زیادی انجام شده است.

󠄋 در هزینۀ اجرای این طرح حیف‌ومیل زیادی شده است. (در طرح حیف‌ومیل نمی‌شود در هزینۀ اجرای آن حیف‌ومیل می‌شود).

  • «برخوردار بودن از…» را، که تکیه‌کلام و کلیشه شده است، بر تعبیرهای ساده‌ای چون «داشتن» یا «دارا بودن» ترجیح می‌دهند و گاهی آن را در مواردی به کار می‌برند که سخن از امری نامطلوب است نه مطلوب و مرغوب.

* با وجود طرح‌های گوناگون عمرانی و اقتصادی و تلاشهای صورت‌گرفته، امّا هنوز شبکۀ ترابری بین‌شهری کشور از توسعۀ کافی برخوردار نیست.

󠄋 با آن که طرحهای عمرانی گوناگونی اجرا شده است هنوز شبکۀ ترابری بین‌شهری وسعت کافی ندارد/جواب‌گوی نیازها نیست. (امّا زاید است).

* بلندترین راه‌ها می‌توانند برخلاف بعد مسافت کوتاه‌ترین راه‌ها باشند به شرط اینکه از کشش کافی برخوردار باشند.

󠄋 طویل‌ترین راه، اگر کشش کافی داشته باشد، به‌رغم بعد مسافت، چه‌بسا کوتاه‌ترین راه باشد. (در اینجا، علاوه بر مسئلۀ برخوردار بودن، چند نکتۀ زبانی و بیانی دیگر وجود دارد: صفت بلند، برای راه به‌کار نمی‌رود؛ مقصود از برخلاف بعد مسافت، به‌رغم یا باوجود بعد مسافت است؛ ترافیکی حشو و زاید است؛ جمع بستن راه لزومی ندارد چون نوع آن مراد است نه تعدّد آن.)

* به‌راحتی می‌شد جاده‌ای احداث کرد که از امنیت کافی برخوردار باشد.

󠄋 به‌راحتی می‌شد جاده‌ای دارای امنیت کافی احداث کرد.

  • به این معنی توجه نمی‌شود که هر فعلی با «حروف اضافه» یا گاهی «حرف اضافه‌های» معینی متمم می‌گیرد و این غفلت به‌خصوص در عطف دو فعل خطای دستوری پدید می‌آورد.

* نظارت و افزایشِ ضریب امنیت جابه‌جایی کالا

󠄋 نظارت بر امنیت جابه‌جایی کالا و افزایشِ ضریبِ آن

  • فعل را بی‌قرینۀ لفظی حذف می‌کنند.

* با امپراتور… دیدار و با وی به گفت‌وگو نشست.

󠄋 با امپراتور… دیدار کرد و به گفتگو نشست (با وی زاید است).

یا ساده‌تر: با امپراتور… ملاقات و مذاکره کرد.

* لایحۀ… در جلسۀ امروز شورای نگهبان مطرح و مغایر با شرع و قانون اساسی شناخته نشد.

󠄋 لایحۀ… در جلسۀ امروز شورای نگهبان مطرح شد و مغایر با شرع و قانون اساسی شناخته نشد. (در واقع، حذف اگر به قرینه گرفته شود «مطرح» به معنی «مطرح نشد» خواهد بود نه «مطرح شد»).

  • از ضمیر برای پرهیز از تکرار استفاده نمی‌شود.

* نویسنده‌ای که موفقیتی به دست آورده گمان می‌برد با این موفقیت وضع زندگیش عوض می‌شود.

󠄋 نویسنده‌ای که موفقیتی به دست آورده است می‌پندارد که بر اثر آن وضع زندگیش عوض می‌شود.

* داستان ایوب پیامبر مربوط به مصیبتهای زندگی حضرت ایوب است و آزمایشی که این پیامبر در آن شرکت می‌کند.

󠄋 داستان ایوب پیامبر مربوط است به مصایب و محنتهای آن حضرت.

یا: داستان ایوب پیامبر مربوط است به مصایب آن حضرت و آزمایشهایی که از سر گذرانده است.

(از ضمیر برای پرهیز از تکرار اسم ظاهر استفاده نشده است؛ آزمایشی اعلام نشده بود که حضرت ایوب پیامبر در آن شرکت کند، مقصود محنتهایی است که آن حضرت دیده است و آزمایشهایی که از سر گذرانده است.)

  • صفت‌هایی می‌آورند که مناسب موصوف نیست یا ساختگی است.

* در کشورهای توسعه‌یافته احداث جاده‌های سریع امری طبیعی است.

󠄋 در کشورهای توسعه‌یافته احداث شاهراههای پرکشش طبیعی است.

(سریع صفت مناسب جاده نیست؛ امر حشو و زاید است.)

* او همسایه‌ای مهربان و شوهری سر به فرمان دارد.

󠄋 او همسایه‌ای مهربان و شوهری گوش به فرمان دارد.

  • به جای صیغه‌های گوناگون فعل، وجه وصفی به کار می‌برند و گاهی این وجه وصفی را در جایی می‌آورند که می‌توان فعل را به قرینۀ لفظی حذف کرد.

* برای آن که بتوانیم مشکلات آنها را درک کرده و به درستی قضاوت کنیم.

󠄋 برای آن که بتوانیم مشکلات آنها را درک و به درستی قضاوت کنیم.

  • قواعد مربوط به مطابقت فعل با فاعل یا هماهنگی افعال را رعایت نمی‌کنند.

* در زمانه‌ای که اقتصاد کشورها رشد جهش‌آسا به خود گرفته‌اند، آشفتگی در شبکۀ ترابری کشور رخدادی است غیرقابل بخشش.

󠄋 در زمانه‌ای که اقتصاد کشورها رشد جهشی یافته، آشفتگی در شبکۀ ترابری کشور نابخشودنی است. (رخداد زاید و غیرقابل بخشش ترکیب ناخوشی است.)

  • جمع‌های غیردستوری به کار می‌برند.

* سعی می‌کنند که در اکثر موارد مخالفت کرده و نظراتشان در مقابل نظرات بزرگ‌ترها باشد.

󠄋 سعی می‌کنند که در بیشتر موارد مخالفت کنند و نظرشان در مقابل نظر بزرگ‌ترها قرار گیرد.

(نظرات جمع نظره است نه جمع نظر. به علاوه، جمع آوردن لزومی ندارد، چون نظر نوع خود را می‌رساند و یک یا چند در آن مستتر است؛ کرده وجه وصفی است- بی‌زمان، بی‌وجه، بی‌شخص ـ و نباید به جای کنند ـ مضارع التزامی، سوم شخص جمع ـ به کار رود.)

  • رای زاید می‌آورند. (این رای زاید آفت روزافزون شده است.)

* زیر پیمان صلحی را امضا کردند.

󠄋 پیمان صلحی امضا کردند.

(زیر و را زاید و حشو است).

* تلاش او حاصلی را نداشت.

󠄋 تلاش او حاصلی نداشت.

  • در بیان مطالب ساده و در نوشته‌هایی که مخاطب آنها عامۀ مردم‌اند، بی‌ضرورتی، تعبیرهای «علمی» می‌آورند.

* شبکۀ حمل و نقل نیز، در خدمت همین فرایند، رشدی ناهمگون و یک‌وجهی را در پهنۀ کشور داشته است.

󠄋 شبکۀ حمل و نقلِ کشور نیز به مقتضای همین جریان رشدی ناموزون داشته است.

(در بیان این مطلب ساده برای عامۀ مردم نیازی به آوردن تعبیر فرایند نیست؛ ناهمگون صفت مناسب مقام نیست، ناموزون بهتر و دقیقتر مراد را می‌رساند و بر «یک‌وجهی» بودن رشد نیز دلالت دارد).

  • با تکلفهای نابجا بیان را از سادگی دور و ناخوشگوار می‌کنند.

* گروه دیگری که اکثریت مطبوعات معروف را تشکیل می‌دادند از محاکمۀ آنها حمایت کردند.

󠄋 بیشتر مطبوعات معروف طرفدار محاکمۀ آنها بودند.

(تشکیل دادن ـ ترجمۀ constitute ـ الگوی بیگانه است که عموماً به جای بودن به‌کار می‌رود.)

* عکاس هنرمند ایرانی جایزۀ… را به خود اختصاص داد.

󠄋 عکاس هنرمند ایرانی برندۀ جایزۀ… شد.

* انطباق مصنوعی بین صهیونیسم سیاسی با یهودیت را نیز به‌کار گرفتند.

󠄋 برای سوءاستفاده، صهیونیسم سیاسی را به‌تصنّع با یهودیت یکی شمردند.

(انطباق لازم است نه متعدی و تازه منطبق شدن بر چیزی می‌گوییم نه با چیزی؛ به کار گرفتنِ «به‌کار گرفتن» هم صورت خوشی ندارد.)

  • به عبارتی بیان مطلب می‌کنند که خلل منطقی در آن دیده می‌شود یا ابهام دارد.

* خانوادۀ من، با این که افرادی تحصیل‌کرده هستند، امّا موقعیت سنی من را در نظر نمی‌گیرند و مثل یک کودک با من برخورد می‌کنند.

󠄋 خانوادۀ من، با آن که افرادش تحصیل‌ کرده‌اند، موقعیت سنی مرا در نظر نمی‌گیرند و با من چنان رفتار می‌کنند که انگار کودکم.

(خانواده افراد نمی‌شود؛ من را نمی‌گوییم، مرا می‌گوییم؛ مثل یک کودک به که برمی‌گردد، به سخنگو یا به خانواده؟)

به امید دیدار بعدی

کارگاه ویرایش؛ ویرایش مجدد(1)

کارگاه ویرایش؛ ویرایش مجدد(1)
| سمیه دل‌زنده‌رویمنتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، شمارۀ 73 | سال 1400 |

در این بخش بحث جدیدی را آغاز می‌کنیم با عنوان ویرایش مجدد. فکر این بخش از یکی از مقاله‌های دکتر خزاعی‌فر الهام گرفته است که گفته بودند بسیاری از ترجمه‌های چاپ‌شده نیاز به ویرایش مجدد دارند. متونی را که برای ویرایش انتخاب می‌کنیم متون غیرداستانی خواهند بود؛ به‌‌ویژه کتاب‌هایی با موضوعات عام که برای مخاطبی عام نوشته می‌شوند. این قبیل کتاب‌ها را که اتفاقاً مخاطبان زیادی هم دارند معمولاً نومترجمان ترجمه می‌کنند. اگر خوشبینانه نگاه کنیم، این کتاب‌ها را که ناشرانش چندان هم معتبر نیستند، ویرایش می‌کنند، ولی احتمالاً ویرایش محدود است به ویرایش کاملاً صوری و بازنویسی جمله‌های بدساختار را دربرنمی‌گیرد. درواقع برخی از این ترجمه‌ها اساساً غیرقابل ویرایش است؛ چون هیچ ویراستاری نمی‌تواند کار مترجم را بکند و تمام جمله‌ها را با ساختاری جدید بنویسد.

هدف از ذکر نمونه‌ها و بحث دربارۀ آن‌ها در این بخش این است که بگوییم ترجمه باید از مبدأ درست صورت بگیرد. اگر مترجم در کار خود کوتاهی کند، هم خواننده را به دردسر می‌اندازد و هم ویراستار را و کار هم از دست ویراستار ساخته نیست…

متن کامل مقاله را در پیوند زیر بخوانید.

ویرایش مجدد(1)- سمیه دل_زنده_روی

دربارۀ ویرایش (4)

دربارۀ ویرایش (4)
| عبدالحسین آذرنگ | منتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، سال بیست و هفتم، شمارۀ 64 | 1397 |

علی خزاعی‌فر: به نظر می‌رسد کار ویرایش مثل کار نوشتن تاحدی تابع ذوق افراد است. بر این اساس، نقش ذوق یا فردیت ویراستار را در کار ویرایش نمی‌توان نادیده گرفت، ولی در کار ویرایش مثل کار نوشتن، مجموعه‌ای قواعد وجود دارد که رعایت آن‌ها لازمۀ کار ویرایش است و عدم‌رعایت آن‌ها نقض‌غرض است و به بِلبشو منجر می‌شود، این‌طور نیست؟

عبدالحسین آذرنگ: بله، حق با شماست. ذوق، سلیقه، فردیت، تصمیم‌های شخصی و نظایر آن دخالت دارد. گاه که از دست ویراستاران داد از نهاد نویسندگان بر‌می‌آید به‌سبب دخالت‌دادن همین‌هاست. مترجم جوانی می‌گفت: ویراستار سر تا ته نوشتۀ مرا تغییر داده و همۀ جمله‌هایم را عوض کرده و نوشته‌ام را عملاً به سلیقۀ خود بازنویسی کرده است. این مترجم، با انصاف تمام، اضافه کرد: همۀ تغییرها درست است و جمله‌ها خیلی خیلی بهتر شده است و بعضی جمله‌ها بسیار شیواست، اما این‌ها مال من نیست … راه یافتن دخالت ذوق و سلیقۀ ویراستار در کار دیگران ازجملۀ مواردی است که در همۀ راهنماهای ویرایش و شیوه‌نامه‌های نشر دربارۀ آن هشدار داده‌اند. برخوردها و اختلافات میان صاحبان آثار با ویراستاران بر سر نکات واجب‌التغییر یا لازم‌التغییر نیست، بلکه بر سر اعمال‌نظر شخصی، سلیقۀ فردی، خط زدن انتخاب صاحب اثر و گذاشتن انتخاب ویراستار به جای آن است. تاکنون هم بنده حتی یک‌بار به موردی برنخورده‌ام که صاحب اثر شکوه کرده باشد چرا ویراستار خطای مرا دریافته و اصلاح کرده است …

 

متن کامل مقاله را در پیوند زیر بخوانید.

درباره-ویرایش(4)-عبدالحسین-آذرنگ

کتاب‌های مفید و لازم برای ویراستاران

  • نگارش و ویرایش، احمد سمیعی (گیلانی)، انتشارات سمت، چاپ اول، 1387. (بارها تجدید چاپ شده است.)
  • آشنایی با ویراستاری و نشر، عبدالحسین آذرنگ، انتشارات سمت، چاپ اول، 1393.
  • غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ پانزدهم، 1389. (بارها تجدید چاپ شده است.)
  • غلط ننویسیم از چاپ اول تا ویراست دوم، امید طبیب‌زاده، کتاب بهار، چاپ اول، 1396.
  • فرهنگ املایی فارسی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی (در وبگاه فرهنگستان قابل بارگیری است).
  • دستور خط فارسی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی (در وبگاه فرهنگستان قابل بارگیری است).
  • ویرگول‌گذاری و مبانی نظری آن، رحمان افشاری، انتشارات مهراندیش، چاپ دوم، 1395.
  • فارسی شکسته: دستورخط و فرهنگ املایی، امید طبیب‌زاده، انتشارات کتاب بهار، چاپ اول، 1398.
  • چند گفتار و نوشتار در نشر و ویرایش، عبدالحسین آذرنگ، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1381.
  • دستنامۀ ویرایش، بهروز صفرزاده، کتاب سده، چاپ سوم، 1396.
  • هنر ویرایش: گفت‌وگو با رابرت گاتلیب، ترجمۀ مژده دقیقی و احمد کسایی‌پور، نشر کارنامه، چاپ اول، 1375.
  • نوشته‌های اداری، فرزانه طاهری، انتشارات قصیده‌سرا، چاپ دوم، 1395.
  • آیین سخنوری، محمدعلی فروغی، انتشارات زوار، 1399.
  • تاریخ و تحول نشر، عبدالحسین آذرنگ، خانۀ کتاب ایران، چاپ اول، 1395.
  • نکته‌های ویرایش، علی صلح‌جو، تهران، نشر مرکز، 1386.
  • ویرایش: گفت‌وگو با ویراستاران (جلد 1)، محمدهاشم اکبریانی، خانۀ کتاب ایران، چاپ اول، 1398.
  • در قلمرو نشر: ویرایش و دانشنامه‌نگاری، عبدالحسین آذرنگ، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1382.
  • تاریخ شفاهی نشر ایران، عبدالحسین آذرنگ، طوبی ساطعی و علی دهباشی، انتشارات ققنوس، چاپ دوم، 1393.
  • نشر مطلوب، عبدالحسین آذرنگ، خانۀ کتاب، 1396.
  • تاریخ ترجمه در ایران: از دوران باستان تا پایان عصر قاجار، عبدالحسین آذرنگ، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1394.
  • شیوه‌نامۀ ضبط اعلام، ماندانا صدیق بهزادی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1381.
  • شیوه‌نامۀ ضبط اعلام انگلیسی، ماندانا صدیق بهزادی، ناشران: سازمان اسناد ملی ایران، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، 1375.
  • از فرانکلین تا لاله‌زار؛ زندگی‌نامۀ همایون صنعتی‌زاده، سیروس علی‌نژاد، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1395.
  • از پست و بلند ترجمه (دوجلدی)، کریم امامی، نشر نیلوفر، 1390.
  • ویرایش از زبان ویراستاران، نوشتۀ گروهی از نویسندگان امریکایی، ترجمۀ گروه مترجمان، ویراستار: مژده دقیقی، تهران: کتاب مهناز، چاپ دوم، 1395.
  • دربارۀ ویرایش: برگزیدۀ مقالات نشر دانش (1)، زیر نظرِ نصرالله پورجوادی، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ سوم، 1375.
  • واژه‌سازی در زبان فارسی: یک انگارۀ نظری، حسین سامعی، کتاب بهار، چاپ اول، 1395.
  • زبان زنده، منوچهر انور، نشر کارنامه، چاپ اول، 1399.
  • بازاندیشی زبان فارسی، داریوش آشوری، نشر مرکز، چاپ اول، 1372.
  • آواشناسی زبان فارسی: آواها و ساخت آوایی هجا، یدالله ثمره، مرکز نشر دانشگاهی، 1378.
  • ترکیب در زبان فارسی: بررسی ساختاری واژه‌های مرکب، علاءالدین طباطبایی، کتاب بهار، چاپ اول، 1395.
  • ویژگی‌های نحوی زبان فارسی در نثر قرن پنجم و ششم هجری، مهین‌دخت صدیقیان زیر نظر پرویز ناتل خانلری، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، چاپ اول، 1384.
  • تاریخ زبان‌های ایرانی، حسن رضایی باغ‌بیدی، مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، 1388.
  • واژگان ادبیات و گفتمان ادبی، مهران مهاجر و محمد نبوی، تهران: آگه، 1381.
  • فرهنگ فارسی (شامل بیش از یکصدهزار واژه و اعلام)، غلامحسین صدری افشار، فرهنگ معاصر، ویراست دوم 1396.
  • فرهنگ فارسی گفتاری، بهروز صفرزاده، تهران: کتاب بهار، چاپ اول، 1395.
  • فرهنگ موضوعی فارسی، بهروز صفرزاده، تهران: نشرنو، چاپ اول، 1396.
  • فرهنگ توصیفی دستور تاریخی، احسان چنگیزی، انتشارات علمی، چاپ اول، 1395.
  • فرهنگ طیفی، جمشید فراروی، نشر کتاب هرمس، چاپ اول، 1378.
  • فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی، محمد حسن‌دوست، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 5 جلد، چاپ اول، 1399.
  • فرهنگ ریشه‌شناسی فارسی، ترجمۀ جلال خالقی مطلق، تهران: مهرافروز، چاپ اول، 1399.
  • فرهنگ توصیفی دستور زبان فارسی، علاءالدین طباطبایی، فرهنگ معاصر، چاپ اول، 1395.
  • فرهنگ تلفظ نامهای خاص، فریبرز مجیدی، انتشارات فرهنگ معاصر، 1397.
  • فرهنگ بزرگ سخن، حسن انوری، تهران: سخن (فقط 8 جلدی).

*مجموعۀ فرهنگ‌های سخن زیر نظر حسن انوری برای ویراستاران مفید خواهد بود.

  • حقوق نشر، سید عباس حسینی نیک، انتشارات مجد، چاپ سوم، 1397.
  • شیوه‌نامۀ ایران: راهنمای استناد به منابع اطلاعات فارسی و انگلیسی، پدیدآور: گروه نویسندگان، نشر چاپار و پژوهشگاه علم و فنّاوری، 1395 (به‌صورت پی‌دی‌اف قابل دانلود نیز هست).

ترجمه و فضای سوم

ترجمه و فضای سوم

| مسعود فرهمندفر | منتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، سال بیست و نهم، شمارۀ 71 | 1399 |

 

ترجمه نزدیک کردن دو جهان متفاوت است؛ ترجمه نزدیک‌شدن به «دیگری» است، به ذهنیت دیگری. ازاین‌رو، ترجمه همواره رو به «دیگری» دارد. ترجمه یعنی دیدن از زاویۀ دید دیگری. ترجمه تلاش برای بیان اندیشه در یک نظام نشانه‌ای متفاوت است. ترجمه «مذاکرۀ» میان‌فرهنگی است که در تقاطع فرهنگ‌های متفاوتی که برای چیرگی می‌جنگند فضای گفت‌وگو را می‌گشاید. این گفت‌وگو در واقع گفت‌وگو میان فرهنگ‌هاست. ترجمه نشان می‌دهد که هیچ فرهنگ و زبانی یکسره بی‌نیاز از فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگر نیست. ترجمه یعنی رهاسازی و آزادی، و مترجمْ آزادی‌بخش است. پس از زوال متن اصلی و مرگ مؤلف، مترجم اندیشه را در فرایند ترجمه بقا می‌بخشد.

والتر بنیامین در مقالۀ ارزشمندش «وظیفۀ مترجم» (1923) استدلال می‌کند که وظیفۀ مترجم می‌تواند حتی از نقش مؤلف نیز مهم‌تر باشد. برخلاف نظر پل دمان که معتقد بود مترجم همواره ناکام است، یا اینکه ترجمه همواره نسبت به اثر اصلی در مرتبه‌ای ثانوی قرار دارد (دمان، 80)، بنیامین معتقد بود که در ترجمه «زبان ناب» رهایی می‌یابد. در نظر او، مترجم با خلق دوبارۀ اثر در ترجمه، زبان را از محبس اثری که در آن گرفتار شده است می‌رهاند…

متن کامل مقاله را در پیوند زیر بخوانید.

ترجمه و فضای سوم – فصلنامه مترجم

 

رنگ و بوی ترجمه

رنگ و بوی ترجمه

| پرسش از عبدالله کوثری و گلی امامیمنتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، سال بیست و هفتم، شمارۀ 66 | 1397 |

 

«رنگ و بوی ترجمه» نام مقاله‌ای است که در شمارۀ 66 فصلنامۀ مترجم منتشر شد. در این مقاله با عبدالله کوثری و گلی امامی دربارۀ مشروعیت وجود رنگ و بوی متن اصلی در ترجمه سؤال شده است. سؤال این است: «شما در تعریف ترجمۀ ادبی، به کدام‌یک از این سه گزاره متمایل هستید: ترجمۀ ادبی مانعی ندارد که رنگ و بوی ترجمه داشته باشد. ترجمۀ ادبی به‌ناچار رنگ و بوی ترجمه دارد. ترجمۀ ادبی نباید رنگ و بوی ترجمه داشته باشد.»

عبدالله کوثری: «… تلاش برای رعایت امانت، گاه مترجم را بی‌آنکه خودش بداند به گرته‌برداری از زبان مبدأ می‌کشاند. گاه این گرته‌برداری با متن فارسی جور می‌شود و در متن جا می‌افتد و حتی چیزی بر متن می‌افزاید، گاه نیز به سبب جانیفتادن در متن فارسی خواننده را می‌رماند…»

گلی امامی: «ابتدا ترجیح می‌دهم بگویم ترجمۀ ادبیات داستانی و نه ترجمۀ ادبی، زیرا مرز یا مرزهای ترجمۀ ادبی هنوز برایم چندان مشخص نیست… نخستین هدف مترجم آشنا کردن خوانندۀ فارسی‌زبان با ادبیات و فرهنگی دیگر است. ادبیات داستانی دوشادوش هنر، فلسفه و علم، دریچه‌ای است برای آشنایی با فرهنگ‌های ناشناخته‌تر…»

 

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.

دریافت مقاله

 

باورها و معتقدات خرافی در ترجمه

باورها و معتقدات خرافی در ترجمه

| حسن هاشمی مینابادمنتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و ششم، شمارۀ 1 ـ 3، فروردین ـ خرداد 1400|

آشنایی با فرهنگ و آداب‌ورسوم زبان مبدأ و اعتقادات و باورهای اهل آن زبان از ضروریات ترجمه است. زبان و فرهنگ ارتباط تنگاتنگی با هم دارند و بر هم اثر می‌گذارند و از همدیگر متأثّر می‌شوند، و این دو مقوله درواقع جدایی‌ناپذیرند. «ترجمه کردن» در مقام یک عمل و فعالیت، و «متن ترجمه‌شده» در مقام محصول این کار را نمی‌توان از مفهوم فرهنگ تجزیه کرد.

عناصر و مفاهیم فرهنگی در زبان به‌صورت واژه و کلمه تجلّی پیدا می‌کنند و به‌اصطلاح «کلامی» (verbalized) می‌شوند. واژه‌های فرهنگی اقلامی هستند که به مفاهیم، روابط، پدیده‌ها، ابزارها، باورها، و به‌طورکلی جنبه‌های مادی و معنوی جامعه‌ای خاص مربوط می‌شوند و مقیّد به آن فرهنگ (culture-bound) هستند.

اعتقادات، باورها، خرافات، خواب‌گزاری‌ها، چیستان‌ها و جز آن طبعاً در زبان متبلور می‌شوند و مترجم برای درک پیام متن، و غرض و مقصد و نیّت گوینده و نویسنده باید با این عناصر فرهنگی آشنایی داشته باشد. هر قدر میزان اطلاع مترجم از این اقلامْ بیشتر باشد، موفقیت بیشتری در برگردان متن به دست می‌آوَرَد.

توانش ترجمه مجموعه‌ای است از دانش‌ها، اطلاعات، مهارت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، روش‌ها، رفتارها و نگرش‌هایی که مترجم حرفه‌ای در خود دارد و ترجمه‌آموز نیز باید از آن‌ها برخوردار باشد. مدل‌های مختلفی از توانش ترجمه ساخته‌وپرداخته شده که جنبه‌های آکادمیک و آموزشی و کاربردی دارند. یکی از مؤلفه‌های مهم توانش ترجمه تسلّط بر فرهنگ و مبدأ و فرهنگ مقصد است که آشنایی با آداب‌ورسوم، باورها و معتقدات خرافی را نیز در بر دارد. مترجم باید از سنت‌ها و ارزش‌ها و اعتقادات و رفتارهای جامعۀ مبدأ و جامعۀ مقصد آگاه باشد تا بتواند در این فرایند ارتباط بینازبانی به نحو احسن توفیق یابد (هاشمی میناباد، 1399: 8، 32).

فرهنگ‌ها شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با هم دارند. این امر در مورد آداب‌ورسوم و باورها و معتقدات خرافی هم صدق می‌کند. این شباهت‌ها یا تمام و کمال و مطلق‌اند یا نسبی. گربۀ غربی‌ها نُه جان دارد و سگ ما هفت جان؛ در ایران اگر کسی ته‌دیگ زیاد خورده باشد، روز عروسی‌اش باران می‌آید؛ اما در جوامع انگلیسی‌زبان، باران در روز عروسی برای عروس شگون ندارد؛ غربی‌ها برای خلاص شدن از شرّ مهمانِ مزاحم زیر صندلی‌اش فلفل می‌ریزند و در ایران توی کفشش نمک می‌ریزند.

کار دیو در ایران و کار ارواح خبیث در دنیای غربْ وارونه است؛ شکستن آینه در هر دو فرهنگ شگون ندارد، به‌ویژه آینۀ عقد یا آیین بخت در میان ما؛ در هر دو فرهنگ برای درمان کسی که دچار سکسکه شده ترساندن او توصیه می‌شود؛ در هر دو فرهنگ کشیدن تک‌موی سفید باعث بیشتر شدن موهای سفید می‌شود؛ اعتقاد به چشم‌زخم در هر دو فرهنگ وجود دارد.

آن‌ها گُل‌مژه را با مالیدن انگشتر عروسی و حلقۀ ازدواج درمان می‌کنند و ما با گفتن «سنده، سلامت می‌کنم، خودم رو غلامت می‌کنم. اگه چشمم‌و خوب نکنی،…»

در کرمانشاه اگر کسی خواب ببیند، چه خوب چه بد، می‌رود سرِ آب و سه بار می‌گوید: «خواب دیدم، خواب دیدم، یا الله، یا محمد، یا علی، خوبه» (درویشیان 1356: 26). در جوامع انگلیسی‌زبان اگر کسی خواب بد ببیند، بلافاصله بعد از بیدار شدن سه بار تف می‌کند.

کسی که در طول روز کج‌خلق و بداخلاق است در نظر ما از دندۀ چپ بلند شده و در نظر آن‌ها با پای چپ و از طرفِ عوضی تخت‌خواب بلند شده (got up on the wrong side of the bed).

دیدن کلاغ برای ما چندان شگون ندارد، اما برای آن‌ها دیدن یک کلاغ نشان غم و اندوه، دو کلاغ نشان شادی و سرور، سه کلاغ نشان عروسی و چهار کلاغ نشان تولّد است. در ترجمۀ این‌گونه مطالب طبعاً سبکی برابر یا مشابه را انتخاب می‌کنیم. ساختار این تفأل کلاغ شباهت دارد به ترانۀ عامیانۀ فارسی زیر:

هر که دارد خالِ رو؛ آن نشان آبِرو

هر که دارد خال پا؛ آن نشان کربلا

هر که دارد خال دست؛ آن نشان دولت است

هر که دارد خال سر؛ بر خلایق تاجِ سر

هر که دارد خال گُرده؛ آن نشان عمه‌گرگه

حال تفأل کلاغ را در الگوی خالۀ فارسی می‌ریزیم:

یک کلاغ، و آن (باشد) نشان غم و اندوه

دو کلاغ، و آن (باشد) نشان شادی و سرور

سه کلاغ، و آن (باشد) نشان عروسی و سور

چار کلاغ، و آن (باشد) نشان زاد و رود.

گربۀ سیاه برای ایرانیان شگون ندارد، اما برای عروس فرنگی خیلی خوش‌یمن است. برای ما تالشی‌ها دیدن روباه مخصوصاً در آغاز روزْ سعد است و دیدن خرگوشْ نحس.

اگر دختر ازدواج‌نکرده‌ای در ایران انگشتر عروسی و حلقۀ ازدواج کسی را دستش کند، اتفاق بدی نمی‌افتد؛ اما اگر دختر فرنگی این کار را بکند، در خانه می‌ماند و می‌تُرشد.

معتقدات و باورهای عامیانه و امثال آن‌ها را می‌توان در کتاب‌های فرهنگ مردم و فولکلور، و تک‌نگاری‌های شهرها و روستاهای ایران یافت. اثر ارزشمند کتاب کوچه از احمد شاملو بخش‌های ویژه‌ای را به باورهای توده، آداب‌ورسوم، آیین‌ها، خواب‌گزاری، و… اختصاص داده. با خرافات و باورهای عامیانه، سعد و نحس و شگون‌های جوامع انگلیسی‌زبان می‌توانید در منابع انگلیسی کتاب‌نامۀ این مقاله آشنا شوید.

در این بخش متن‌هایی را می‌آورم که درک آن‌ها مستلزم آشنایی مترجم با آداب‌ورسوم و باورهای خرافی انگلیسی‌زبانان است. بهتر است ابتدا متن‌ها را و سپس توضیحات آن‌ها را بخوانید تا دریابید آشنایی عمیق با فرهنگ زبان مبدأ چقدر برای مترجم اهمیت دارد.

1) A: I’ve never had such a big part in a play before. Wish me luck.

2) B: Go out there and break a leg.

3) A: I’ll see you later.

4) B: Where are you going? You just got here.

5) A: Yea, and in the five minutes I’ve been here, you’ve scratched your nose a dozen times. I’m in no mood for a quarrel.

6) Pam and Jill were walking home from school together, just as they did every day. As they came to the mailbox on the corner, Pam moved to the left and Jill to the right. Both girls laughed and said, “Bread and butter.”

7) A: Hi, Al. Heard you had a visit from the stork the other day?

8) B: Sure did! A bouncing baby boy!

9) A: Are you ready for the big test in math today?

10) B: Yes. I didn’t study much, but I’ve got my rabbit’s foot right here.

11) A: Why do you keep opening and closing your umbrella? Do you think it’s going to rain inside the house?

12) B: No. I couldn’t get it to open the last time it rained. I’m trying to fix it.

13) A: Well, to protect us all, fix it outdoors.

14) (Collins 2004)

 

توضیحات

  1. هنرمندی دلواپس است و نگران، که مبادا نقش بسیار مهمی را بد بازی کند؛ و از دوستش می‌خواهد برایش دعا کند. دوستش هم در جوابش می‌گوید: «برو روی صحنه؛ ان‌شاءالله پایت بشکند.» این دیگر چه‌جور رفیق شفیقی است؟ اما نکته در این است:

گاهی می‌توان ارواح خبیثی را که دور و بر انسان‌ها پرسه می‌زنند و حرف‌های آدم‌ها را می‌شنوند، گول زد. غربیان معتقدند که کارِ ارواح پلیدْ وارونه است. اگر کسی قبل از این‌که هنرمندی روی صحنه برود برایش دعا و آرزوی موفقیت بکند، ارواح خبیث برعکسِ آن را می‌کنند. دعای خیر برای هنرمند درواقع برایش در این لحظه بدشانسی می‌آوَرَد؛ اما اگر کسی بگوید «پایت بشکند»، ارواح پلید برعکسِ آن عمل می‌کنند و ناخواسته موجبات موفقیت هنرمند را فراهم می‌سازند.

  1. اگر کسی مدام دماغش را بخاراند، با دیگران دعوایش می‌شود.
  2. وقتی کره به نان مالیده می‌شود، کره به خوردِ نان می‌رود و دیگر هرگز نمی‌توان آن دو را از هم جدا کرد. وقتی دو دوست صمیمی که دارند با هم راه می‌روند از هم جدا می‌شوند به همدیگر می‌گویند (bread and butter) تا هیچ‌چیز آن‌ها را از هم جدا نکند.
  3. غربی‌ها به بچه‌هایشان می‌گویند که لک‌لک برای آن‌ها نوزاد می‌آوَرَد.
  4. پنجۀ خرگوش برای آدمْ خوشبختی، ثروت و موفقیت می‌آورد.
  5. چتر در اروپا ابتدا برای محافظت از گرمای خورشید به کار رفت. به این دلیل، اگر کسی داخل خانه چتر را باز کند، به خورشید بی‌احترامی کرده. باز کردن چتر داخل خانه برای اهل خانه شگون ندارد و برای آن‌ها بدیمنی می‌آوَرَد.

مترجم هرقدر هم به زبان و فرهنگ مبدأ و مقصد مسلّط باشد، باز هم خلأ اطلاعاتی دارد و به منظور شناخت باورهای عامیانه به مراجعه به منابع مرجع نیازمند است. از طرف دیگر چه‌بسا در مواردی با خلأ زبانی و فرهنگی روبه‌رو شویم (که به ترجمه‌ناپذیری می‌انجامد). برای این وِرد زودخوابی و سحرخیزی کرمانشاهی (درویشیان 1356: 40، 52) نتوانستم معادل یا مشابهی در منابع انگلیسی دم دستم پیدا کنم.

مادربزرگ رو کرده بود به متّکا و گفته بود: «ای متّکا، دِین و گناه سه راهدار و سه جاهدار و سه گمرک‌چی به گردنت، اگر زود به خوابمان نکنی.» (راهدار یعنی دزد و جاهْدار یعنی ثروتمند.)

مادربزرگ سرش را می‌گذاشت روی متّکا، ولی بعد از چند لحظه سرش را برمی‌داشت و به متّکا می‌گفت: «ای متّکا، دِین سه راهدار و سه جاهدار و سه گمرک‌چی به گردنت، اگر فردا با خورشید بیدارم نکنی.»

امکان دارد باور خرافی یا رسم خاصی در فرهنگ دیگر نباشد. در آن صورت، مترجم خلاقیت خود را به کار می‌اندازد تا پیام مورد نظر را به شکلی مطلوب و تأثیرگذار انتقال دهد تا عنصری از پیام متن اصلی ناگفته نماند. درویشیان (همان 42) برای طلب باد خنک هم وِردی دارد که برگردان آن خلاقیت مترجم را می‌طلبد.

شب‌های تابستان… مادربزرگ برای این‌که باد بیاید و خنکمان بشود، هفت‌تا آبادی می‌شمرد: «بادْ باد، هارون‌آباد؛ بادْ باد، حسن‌آباد؛ بادْ باد، اسدآباد…» بعد هفت‌تا کچل آشنا می‌شمرد: «کچلْ کچل، حاجی کچل؛ کچل کچل، برا خاص کچل…»

دقّت کنید که امکان دارد پدیده‌ای در هر دو زبان وجود داشته باشد، اما نقش و طرز کار و کاربرد آن متفاوت باشد. غربی‌ها هم مثل ما جِناغ (wishbone؛ لفظاً به معنای استخوان آرزو) می‌شکنند، ولی روشِ کار آن‌ها متفاوت است: وقتی دو نفر جناغ را می‌کشند تا بشکند، برنده کسی است که بزرگ‌ترین قطعۀ جناغ در دستش باقی می‌ماند. حالا او می‌تواند یک آرزو بکند. (در ضمن برای تحقّق آرزو نباید آن را با کسی در میان گذاشت.) در شمال انگلستان دختری که در جشن کریسمس تکۀ بزرگ جناغ نصیبش می‌شود، اگر آن را در روز سال نو بالای درِ خانه‌اش آویزان کند، اولین مردی که از زیر آن رد شود، شوهر آیندۀ اوست.

علاوه بر خلاقیت مترجم، راهکارها و فنون گوناگونی برای ترجمه باورها و معتقدات خرافی هست که بسته به نوع باور و ویژگی‌های زبانی و فرهنگی آن و بسته به متن و موقعیت و مخاطب و دیگر عوامل دخیل در ترجمه می‌توان یک یا ترکیبی از آن‌ها را به کار گرفت. برخی از این راهبردها و استراتژی‌ها عبارت‌اند از تغییر شیوۀ بیان یا زاویه دید، معادل فرهنگی، همانندسازی، جایگزینی فرهنگی، پیوند یا کاشت فرهنگی، و گرته‌برداری (هاشمی میناباد 1396: 255-263).

اکنون برای حسن ختام برخی از باورهای جوامع انگلیسی‌زبان را می‌آوریم.

  • با یک کبریت هرگز نباید سه سیگار را روشن کرد.
  • عدد 13 نحس است و جمعه شگون ندارد. نحس‌تر از همه، روز جمعه‌ای است که سیزدهمِ ماه باشد.
  • اسکناس دو دلاری یادآور ورقِ دولو (deuce) است و آن هم یادآور شیطان (devil). برای رفع نحوستِ اسکناس دو دلاری باید یک گوشۀ آن را پاره کرد و دور انداخت.
  • اگر کسی دکمه‌های لباسش را بالا و پایین ببندد، دچار بدبیاری می‌شود. برای رفع آن باید لباس را کاملاً از تنش دربیاورد و دوباره بپوشد.
  • اگر صبح ساعت 7 آواز بخوانی، ساعت 11 گریه می‌کنی.
  • پوستۀ تخم‌مرغ را کاملاً باید له کرد، وگرنه ممکن است جادوگری از پوستۀ خالی قایقی بسازد و کشتی‌ها را در دریا غرق کند.
  • آخرین تکۀ غذا در ظرف را نباید خورد، وگرنه خورندۀ آن یا یالقوز می‌ماند یا ازدواجش خیلی زود از هم می‌پاشد.
  • اگر کسی شیر را روی زمین بریزد، یک هفته تمام دچار بداقبالی می‌شود.
  • خوردن ماهی از کلّه تا دُمش خوشبختی می‌آوَرَد.
  • دختر در سال کبیسه می‌تواند از پسر خواستگاری کند. اگر مردی پیشنهاد ازدواج زنی را در این سال رد کند، سرتاسر آن سال بدبیاری می‌آورد.
  • بچه باید دندان شیری‌اش را که افتاده زیر بالشش بگذارد تا «پَری دندان» بیاید و پولی زیر بالشش بگذارد.
  • اگر چنگال و قاشق روی میز غذا به‌صورت ضربدر قرار بگیرند، دعوا می‌شود.
  • در انتهای رنگین‌کمان یک خُمرۀ پر از طلا و جواهر چال شده.

 

کتابنامه

انجوی شیرازی، سیدابوالقاسم (1371). گذر و نظری در فرهنگ مردم، تهران: اسپرک.

شاملو، احمد (87-1357). کتاب کوچه، تهران: مازیار.

شکورزاده بلوری، ابراهیم (1393). عقاید و رسوم مردم خراسان، تهران: مازیار.

درویشیان، علی‌اشرف (1356). از این ولایت، تهران: شبگیر.

هاشمی میناباد، حسن (1396) « ابزارهای مفهومی نقد ترجمه (2( : فنون و راهبردها، تکنیک‌ها و تاکتیک‌ها»، فصلنامۀ نقد کتاب ادبیات، س 3، ش 12، ص 247-268.

ـــــــــــ (1399). «توانش ترجمه، نگاهی نو به صلاحیت‌های مترجم». نشر دانش، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.

هدایت، صادق (1356). نیرنگستان، تهران: جاویدان.

ـــــــــــ (1395). فرهنگ عامیانۀ مردم ایران، تهران: نشر چشمه.

Collins, Harry (2000) 101 American Customs, Illinois: Passport Books

ـــــــــ (2004) 101 American Superstition, Illiniois: Passport Books

Bonnerjea, D. (1972) A Dictionary of Superstitions and Mythology, London: Folk Press

Radford, Edwin and Mona A. Radford (1946) Encyclopedia of Superstition, New York: Phylosophical Library

Platt, Charles (1973) Popular Supersititions, London: Herbert Jenkins

Rodes, C. (2012) Black Cats and Evil Eyes: A Book of Old Fashioned Supersititions, London: Michael O Mara Books

Waring, Philippa (1978) Dictionary of Omens and Supersititions, London: Treasure Books

مترجمی که در میانه نیست!

مترجمی که در میانه نیست!

گفت‌وگویی با استاد ابوالحسن نجفی

| زهرا بخشی، محمدنوید بازرگانمنتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و پنجم، شمارۀ 4 ـ 6، تیر ـ شهریور ۱۳۹۹|

پیش‌درآمد

یک صبح آفتابی است در روز بیست و پنجم تیرماه 1392 و ما به‌شتاب از پله‌های ورودی فرهنگستان زبان و ادب فارسی به بالا می‌رویم تا مبادا در مصاحبه‌ای که با استاد نجفی داریم، تأخیر کنیم*. گفتگو با مردی که در آستانۀ هشتادوپنج‌سالگی همچنان سرزنده و پویا، گرم کار ترجمه، ویرایش و نگارش است. او را در اتاقی در طبقۀ دوم ساختمان که روشن و ساده است می‌یابیم، با پیراهنی لیمویی‌رنگ که چهرۀ باز و چشمان صمیمی‌اش را روشن‌تر کرده است. پشت سر، قفسه‌های کتاب است و روی میز تمیز و آراسته.

مرد می‌نشیند و با ته‌لهجۀ کمرنگ اصفهانی به ایجاز خوش‌آمد می‌گوید. میانه‌قامت و لاغرمیان است با پیشانی فراخ و موهایی سپید و کم‌پشت که به عقب شانه شده است. به انگشتان ظریفش نگاه می‌کنم و سپس به کتاب‌های قفسه و با خود می‌گویم این دست‌ها همانند که هزاران هزار واژه را از سارتر تا کامو، از مالرو تا مارتن دوگار، از اشتراوس تا آدامف، از سرزمین‌های دور به تور کشیده و جامه‌ای از پرنیان فارسی پوشانده‌اند. همان دست‌ها که درهایی از جهان زیبا و اسرارآمیز ادبیات را بر ما گشوده‌اند؛ و فکر می‌کنم چه خوب که این ذهن و ضمیر هنوز نیرومند است و در میان این کتاب‌ها که جهان اوست، به خرّمی می‌زید.

زود بر سر اصل مطلب می‌رویم و استاد با تأنّی و دقت پاسخ می‌گوید. هرچه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر می‌شکفد و صندوقچۀ خاطرات را می‌گشاید؛ امّا سخن همواره با فروتنی و انصاف می‌گوید. نیک پیداست که او خویشکاری خود را در این عالم به‌روشنی یافته است و به قول نیما یوشیج به‌ حقّ‌الیقینِ دانشِ خود رسیده است.

گفت‌وگوی ما با استاد چندان درازدامن نیست؛ اما سخنانی مفید و راهگشا را از او می‌نیوشیم و یادداشت می‌کنیم. امروز که شما به این متن می‌نگرید، شش سال از زمان این گفت‌وگو می‌گذرد و متأسفانه تاکنون بخت و همت یاریگر انتشار آن نبوده‌اند. دریغ که استاد دیری است که از این اقلیم به فراسو پر کشیده‌اند اما همچنان روشن است که میراث علمی و فرهنگی این دانشی‌مرد، از زبان‌شناسی و ویرایش تا ترجمه و تألیف، دستاوردی مانا و مستدام است.

                                                                                              ***

استاد از چندسالگی متوجه این موضوع شُدید که به نگارش علاقه‌مندید و یا استعداد نوشتن دارید؟

هنوز هم نمی‌دانم استعداد نویسندگی دارم یا خیر! ولی علاقۀ من به زبان فارسی در دورۀ دوم دبیرستان با مطالعۀ نثر نویسندگان معاصر آغاز شد، به‌خصوص نویسندگان دورۀ قاجاریه و قاجار به بعد. من علاقهٔ واقعاً شدیدی به زبان فارسی پیدا کردم و همچنان دارم.

با مطالعات آثار به این نتیجه رسیدم که زبان فارسی امکاناتی دارد که درست از آن استفاده نشده است و به همین دلیل، این انگیزه در من ایجاد شد که بتوانم از این امکانات زبان فارسی بهره ببرم. امکاناتم کم بود و سوادم هم اندک. شروع به خواندن کردم. اصلاً لازم نبود که به یادداشت برداشتن عادت کنم، چون من به‌طور فطری و طبیعی همیشه یادداشت‌هایی برمی‌داشتم، اولاً برای اینکه در ذهنم بماند بعد هم اینکه این یادداشت‌ها را به کار ببرم.

همین یادداشت‌ها مقدمه‌ای شد برای کارهای بعدی‌ام. و همین‌طور نوشتن این یادداشت‌ها بود که موجب شد نگاه من به زبان دقیق‌تر شود. در همان زمان به زبان فرانسه هم علاقه‌مند شده بودم، به‌علاوه در آن زمان در شهرستان امکان اینکه بتوانی یک زبان خارجۀ دیگر بخوانی نبود. به‌خصوص که اواخر جنگ جهانی هم بود و اصلاً مدت‌ها بود که کتابی هم برای مطالعه پیدا نمی‌شد. امکانات و کتاب نداشتیم، معلمان خوبی هم نداشتیم.

بعد از مدتی به دلیل علاقه‌ای که به یادگیری زبان فرانسه داشتم، به این موضوع اندیشیدم که شخصاً خودم باید آن را بخوانم و یاد بگیرم. شروع به خواندن یک‌یک قواعد کردم، البته گرامرها را هم می‌خواندم ولی درواقع، من بسیاری از ریزه‌کاری‌های زبان را با خواندن آثار فراگرفتم. تا برای خودم مطالب را استنباط بکنم. سپس شروع به یادداشت‌برداری کردم. همین کار را هم برای زبان فارسی کردم.

یادم می‌آید که کتابخانه‌ای در اصفهان بود به نام «فرهنگ». نامش کتابخانۀ شهرداری بود؛ ولی به کتابخانۀ فرهنگ شهره بود. مقدار محدودی کتاب داشت. من تقریباً همهٔ کتاب‌هایش را خواندم، تعداد کتاب‌هایش بین هفت تا هشت هزار کتاب بود. من‌جمله کتاب‌های دوران متأخر و همین‌طور کتاب‌های دوران معاصر را خواندم. آن‌هایی را که به زبان فارسی بود، خواندم. تا اینکه یک روز، کتابی به دستم رسید که در حدود چهل، پنجاه صفحه بیشتر نبود، جزوه‌مانند بود، با خط نستعلیق هم چاپ شده بود و شاید چاپ سنگی هم شده بود. به‌هرحال؛ کتابی بود شامل یادداشت‌های نویسنده «محمدعلی داعی‌الاسلام». این کتاب یک فرهنگ بود به نام فرهنگ نظام. یک مقدار هم آشفته نوشته بود.[i]

در همان حال در میان خواندن کتاب بودم که به‌طور ناخودآگاه انگیزه‌ای در من ایجاد شد که خودم هم فرهنگی بنویسم. شروع به نوشتن فرهنگ کردم، از یادداشت‌هایی که داشتم بسیار بهره بردم. لغت را می‌نوشتم و تمامی استعمالات و معانی مختلف را برایش قرار می‌دادم. این‌گونه به فرهنگ‌نویسی علاقه‌مند شدم. بیشتر در این قسمت، می‌خواهم این را بگویم که علاقه‌مندی فوق‌العاده‌ام به زبان فارسی، موجب شد که به ‌تمامی این مباحث گرایش پیدا کنم و همین‌طور به ترجمه هم علاقه‌مند شوم. در میان کار ترجمه، ترجمه‌هایم را با اصلش مقایسه می‌کردم و پی می‌بردم که اشتباهاتی دارم و یا اینکه آن طور که فکر می‌کردم ترجمه نکرده‌ام. در کل، تمام این مسائل باعث شد این احساس در من ایجاد شود که بنده از همهٔ امکانات فارسی استفاده نمی‌کنم.

 

اجازه می‌دهید یک‌راست سراغ ترجمه‌هایتان برویم؟

بله، خواهش می‌کنم.

 

به نظر می‌رسد شما توجه خاصی به موسیقی نثر در ترجمه‌ها دارید؛ برای مثال، قسمت‌هایی از رمان خانوادۀ تیبو سطح موسیقیایی بالایی دارد، آیا این صرفاً در نتیجۀ تأثیر از متن اصلی است؟

خیر، این یک دلیل دیگری دارد، پدری باسواد داشتم، ایشان مجتهد بودند و زبان فارسی و عربی هم خوب می‌دانستند، ولی فرصتی نداشتند که به من برسند. در دوران دبستان، روزی مشغول خواندن شعر بودم که ایشان متوجه شدند که تکلیف کلاسی من گلستان سعدی است. یادم می‌آید اشتباهی در خواندن داشتم. ایشان من را نشاندند و با من شروع به خواندن کردند، هر روز عصر که می‌شد، به من می‌گفتند: از روی گلستان با صدای بلند بخوان، پدرم خیلی به سعدی علاقه داشتند هم به شعر و هم به نثرش. ایشان، آن تابستان آن‌قدر با من به خواندن گلستان مشغول شدند که خود بسیاری از آن را حفظ شدند. یادم می‌آید که پدر با صدای بلند حکایات را می‌خواندند.

این موسیقی نثر سعدی آرام‌آرام در ذهن من شروع به جا افتادن کرد. انشاءنویسی در مدرسه برایم کار مشکلی بود، اصلاً خوشم نمی‌آمد، زیرا کسی انشاءنویسیِ درست یادمان نمی‌داد. بچه‌ها انشاء می‌نوشتند و سر کلاس می‌خواندند. ولی من حوصلۀ نوشتن نداشتم. پدرم با کنجکاوی تمام می‌پرسیدند: برای انشاءتان چه موضوعی داده‌اند؟ من می‌گفتم: فلان چیز، می‌گفتند: بنویس؛ و من پس از کمی تعلّل از ایشان خواهش می‌کردم برایم انشایی بنویسند. ایشان هم می‌نوشتند، اما من را مجبور به خواندن مکرر انشا می‌کردند؛ طوری که کاملاً آن را حفظ می‌شدم. بعدها، همین طنین نثر پدرم که در حقیقت تقلیدی از سبک سعدی بود در ذهنم می‌پیچید و در من بسیار اثر کرد. هنوز هم آن‌قدر متن‌هایم را می‌خوانم تا طنینش را دلپذیر دریابم.

 

شما خود در میان معاصران به نثر چه کسانی علاقه‌مند بوده‌اید؟

یکی از کسانی که من شیفتهٔ نثرش بودم، مرحوم دکتر خانلری بود که در آن دوره نوشته‌های او در مجلۀ سخن به چاپ می‌رسید. آن موقع در شهرستان ما زیاد امکانات دسترسی به کتاب و مجلات نداشتیم، به‌طوری‌که مجلهٔ سخن که آن وقت‌ها درمی‌آمد، به‌ندرت به دستمان می‌رسید، هرچند وقت یک‌بار، وقتی مجلۀ سخن به دستم می‌رسید، حقیقتاً برایم خیلی ذی‌قیمت بود، مثل یک شیء قیمتی، آن را حفظ می‌کردم و بارها و بارها آن را می‌خواندم. به‌خصوص سرمقاله‌هایش را که به قلم استاد خانلری بود. آن زمان هنوز با اینکه خیلی تفاوت سبک‌ها را نمی‌فهمیدم، مجذوب سبک خانلری شدم، نثر دکتر خانلری دارای خصوصیاتی بود، حتی جملهٔ کتاب‌های علمی ایشان نیز نثر بسیار محکم و گویایی داشت. او می‌توانست خوب بیان کند و به نظرم نثر ایشان که در ظاهر برای نوشتن واقعاً ساده به نظر می‌آید، بسیار مشکل است.

بنابراین من، بیش از همه‌چیز، تحت تأثیر نثر خانلری بودم به‌طوری‌که بارها نوشته‌های ایشان را می‌خواندم، گاهی حتی آن‌ها را حفظ می‌شدم، هنوز هم من بیش از همه مدیون سبک و فارسی‌نویسی مرحوم خانلری و راه ایشان هستم.

 

به‌این‌ترتیب نثرتان به مرحوم خانلری شباهت یافته است؟

بله، سبک فارسی‌نویسی‌ام بیشتر به سبک مرحوم خانلری شباهت دارد.

 

امروزه برخی نویسندگان و مترجمان هستند که تلاش می‌کنند از لغات سَخته و سَرهٔ فارسی استفاده کنند و البته گاهی هم به‌افراط، به‌طوری‌که سنگین و دیرهضم به نظر می‌رسد. شما دربارۀ این شیوۀ نگارش چه فکر می‌کنید؟

این را بگویم که اساساً این شیوه را قبول ندارم و درست نمی‌دانم. قصدشان ایجاد سبک است؛ اما اغلب سبکی که ایجاد می‌کنند آن‌قدر مشکل است که برای مردم نامفهوم می‌شود. اساساً این را به شما بگویم، آن‌هایی که این روش را در پیش می‌گیرند، اغلب قصد قدرت‌نمایی دارند. به نظر می‌آید این‌ها کاری به نفس کارشان ندارند، به هنرشان نیز علاقه‌ای ندارند، این‌ها گویی به تظاهر هنری علاقه‌مند هستند.

 

از نظر شما کدام‌یک از ترجمه‌ها یا تألیفاتتان نسبت به دیگر آثارتان برتری دارد؟

اول اینکه نمی‌توانم ارزش خود کتاب را از نثرش جدا کنم. اگر بخواهم فقط صرف ترجمه را در نظر داشته باشم، مسائل مختلفی پیش می‌آید. در ترجمه همیشه ملزم به حفظ سبک نویسنده بودم. برای حفظ سبک نویسنده در مواقعی با مشکلی روبه‌رو نبودم، مثلاً خانوادۀ تیبو را خیلی راحت ترجمه کردم. ترجمۀ جلد اول این کتاب را که منظورم کتاب اول (دفترچۀ خاکستری) است، در حدود هفده هجده سال قبل از اقدام اصلی به ترجمه، انجام دادم.

هفده هجده سال بعد شروع به ترجمۀ تمام کتاب کردم، هفتاد هشتاد صفحۀ ابتدایی را هم از نو ترجمه کردم. تقریباً نمی‌دانم که چطور دفعۀ دوم جدّی به ترجمۀ کتاب پرداختم. کتاب مفصلی بود و در دو سال ترجمه شد. تمام همّتم و وقتم مصروف ترجمۀ این کتاب شد. به نظرم سبک روژه مارتن دوگار به من خیلی نزدیک بود. به‌اصطلاح منعکس کردن سبکش به فارسی خیلی مشکل نبود. می‌توان به‌راحتی سبک روژه مارتن دوگار را به فارسی ترجمه کرد؛ بنابراین کتاب را راحت ترجمه کردم؛ اما در مقابل، دو سال بعد در حدود سال‌های 1360-1361 ضد خاطرات آندره مالرو را ترجمه کردم.

 

چرا با اینکه خانوادۀ تیبو نسبت به ضد خاطرات حجم بیشتری دارد، ترجمۀ هر دو کتاب، دو سال به طول انجامیده است؟

البته، شاید ترجمۀ ضد خاطرات کمی بیشتر از دو سال هم طول کشید. ضد خاطرات برعکس خانوادۀ تیبو واقعاً به فارسی جا نمی‌افتاد؛ و ترجمۀ این کتاب در حقیقت یک کار گروهی بود. ابتدا کتاب را مرحوم سیّدحسینی ترجمه کردند و از ادامۀ ترجمۀ آن سرباز زدند. رئیس صداوسیما ادامۀ چاپ این کتاب را بی‌بهانه درخواست کرده بودند. آقای سیّدحسینی به سراغ من آمدند و از بنده خواستند که در این ترجمه به ایشان کمک کنم. بالاخره پس از اصرارهای مداوم بنده را مجبور به قبول این سفارش کردند. با هم ترجمه را شروع کردیم.

در قراری با دوستان، برای تمرین ترجمۀ این کتاب، خود را در یکی از اتاق‌های صداوسیما حبس کردم. پس‌ازآن هر دو شروع به ترجمه کردیم. من چند جور ترجمه می‌کردم. کارهای همدیگر را می‌خواندیم و درباره‌اش بحث می‌کردیم. سپس این ترجمه را برای دوستان می‌خواندم و آن‌ها اظهارنظر می‌کردند. یکی از ایشان که خیلی هم علاقه‌مند بودند، مرحوم گلشیری بود، اظهارنظرهایی می‌کردند که خیلی به این‌جانب کمک کرد.

درواقع درست است که بیشترین زحمتش را من کشیدم ولی کاری است که دسته‌جمعی انجام گرفت، از این لحاظ هم یک ارزش دیگری برای آن قائل هستم؛ سبک مالرو واقعاً طور دیگری بود. ترجمه‌های دیگرم آن‌قدر مشکل نبوده است و اساساً به دنبال ترجمۀ کتاب‌های مفصّلی که ترجمۀ مشکل دارند نمی‌رفتم؛ اما سعی کردم داستان‌های کوتاه را حتی اگر خیلی مشکل باشد، ترجمه کنم و از عهدۀ آن برآیم. البته به یاد دارم یکی دیگر از ترجمه‌هایی که وقت‌گیر بود، داستان «مرتد» بود، اثر آلبر کامو که در کتاب بیست‌ویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه [تهران: نیلوفر، 1384] به چاپ رسیده است.

 

پاراگراف ابتدایی داستان «مرتد» کاملاً پرتب‌وتاب و پرتنش است، آیا این ترجمه کاملاً از سبک آلبر کامو تبعیت کرده است؟

بله، دقیقاً همین‌طور است.

 

در ترجمۀ خانوادۀ تیبو گویی نثر فارسی آن، گاهی آرام و کم‌حرکت و گاه پویا و تیزپاست، آیا این روند ترجمۀ شما با تکیه بر متن اصلی بوده است؟

بله، در سبک مارتن دوگار، در اثر واقعه‌ای که شرح می‌دهد و ماجرایی که رُخ می‌دهد خواه ملتهب، خواه آرام، نثر به‌شدّت تغییر کرده و تحت تأثیر قرار می‌گیرد. وقتی ماجرا ملتهب می‌شود، نثر هم ملتهب می‌شود.

 

سبک نویسندگی کدام‌یک از این نویسندگانی که آثارشان را ترجمه کرده‌اید، به‌جز روژه مارتن دوگار، به سبک ترجمۀ شما نزدیک‌تر و درنتیجه انتقال آن راحت‌تر بوده است؟

نمی‌دانم سبک خاصی داشته باشم یا خیر و اینکه آیا سبک من با آن متن مطابقت داشته باشد یا خیر. ولی ظاهراً آن‌ها را که راحت‌تر ترجمه کرده‌ام، به سبک خودم نزدیک‌تر است. مثلاً همان داستان «معامله» از ژول تلیه[ii] را که در کتاب بیست‌ویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه به چاپ رسیده است، به‌راحتی ترجمه کردم. من به کارهای ژیل پرو هم خیلی علاقه‌مند هستم. کارهایی از او ترجمه کردم که وزارت ارشاد اجازۀ چاپ آن را هنوز نداده است. خیلی وقت است که ترجمۀ آن‌ها را به پایان رسانده‌ام. من تمامی آثار ژیل پرو را خوانده‌ام. فرصتی اگر می‌بود، رمان‌های او را نیز ترجمه می‌کردم. آثار او را نیز به‌راحتی ترجمه کرده‌ام.

علاوه‌براین، از سبک نویسندگانی که نثر آن‌ها را به‌راحتی ترجمه می‌کنم، در میان تمامی آثار دیگر بیشتر خوشم می‌آید.

 

نظرتان راجع به ترجمۀ آثار سارتر چیست؟ با مطالعۀ آثاری که شما از او ترجمه کرده‌اید، می‌شود دریافت که ترجمۀ نثر سارتر برایتان ساده بوده است، آیا این‌چنین است؟

سال‌ها پیش با نام ژان پل سارتر و بعد با نوشته‌های ایشان آشنا شدم. ترجمۀ سبک ایشان در ابتدا برایم مشکل بود. ایشان یک سبک ثابتی دارند چون روی سبک خودشان کار کرده‌اند. سبکشان خیلی تغییر نمی‌کند، چون بیشتر هدفشان بیان مقصود است. زمانی که مشغول خواندن آثار ایشان شدم، حس کردم که روی متن ایشان مسلّط شدم، البته مانند نثر روژه مارتن دوگار، آن‌چنان برایم ساده نبود. ولی پس از کمی کندوکاو و مطالعه و ترجمه، بر نثر ایشان مسلط شدم و … پس از مدتی ترجمۀ آثار ایشان برایم ساده شد و هر متنی را از ایشان به‌راحتی ترجمه می‌کردم. مثلاً در کتاب ادبیات چیست؟ ژان پل سارتر انتقال سبک ایشان و ترجمه‌اش برایم آسان بود، تنها مشکلم انتقال محتوا و روشن کردن بیان او برای خواننده بود.

 

در بعضی از ترجمه‌ها خواننده مترجم را حس می‌کند، درست مثل این که کسی به شکل یک واسطه ایستاده و چیزهایی را منتقل می‌کند؛ ولی گاهی مترجم نامرئی است، خیلی هنرمندانه است، درواقع او مثل یک هادی نامرئی است که تمام آن مطلب را با سبک و شیوه خودش عیناً منتقل می‌کند و در پایان خواننده ناگهان متوجه می‌شود که به طرز جالبی تاکنون متوجه حضور مترجم نبوده است درحالی‌که مطلب به‌طور مستوفی منتقل شده است.

در مورد شما نیز این‌چنین است، شما گویی مترجمی نامرئی هستید. نظر خودتان نسبت به این موضوع چیست؟

اولاً من خیلی خوشحالم و خیلی خوشحال شدم از اینکه شما این مطلب را گفتید. کسی تابه‌حال این مطلب را به من نگفته بود و من همیشه خیلی دلم می‌خواست ترجمه‌هایم این‌طور باشد، یعنی طوری باشد که خواننده آن نوشته را آن‌قدر راحت بخواند که متوجه بیان نشود.

 

به نظر می‌رسد دغدغه شما بیشتر مربوط به ترجمۀ آثاری بوده است که از منظر تاریخی دربردارندۀ وقایع جنگ جهانی دوم است، آیا به این دلیل است که بیشتر نویسندگان معاصر به این موضوع پرداخته‌اند و شما ناچار به آن پرداخته‌اید؟

دوران نوجوانی و جوانی من تحت تأثیر جنگ جهانی دوم بوده است و این موضوع بسیار در ایران تأثیر گذاشته بود. در آن زمان ما دوران خاص دیگری را گذراندیم که در طول عمر ما در نوع خود بی‌نظیر بود، تأثیرات جنگ جهانی دوم از هفده‌سالگی تا سی‌سالگی بر من ادامه داشت. در همین دوران بود که وقایع کودتای 28 مرداد و برکناری مصدق و تمامی آن رویدادها نیز اتفاق افتاد.

مسائل مربوط به جنگ جهانی دوم آن زمان بسیار در ایران تأثیر کرده بود، آنچه که من از دوران کودکی‌ام می‌دانم این است که ایران قبل از جنگ جهانی دوم کمتر توجهی به جهان داشت. بعد از آن تأثیرات رویدادهای جهانی بر ما بیشتر شد و هم ما بیشتر نسبت وقایع آن روزهای جهان مطلع می‌شدیم. جنگ جهانی دوم واقعه‌ای بود که ما مدام آن را دنبال می‌کردیم، چنانکه می‌دانید رادیو آن زمان، در شهرستان، تازه جایگاهی به دست آورده بود. ما لحظه‌به‌لحظه تمامی اتفاقات را دنبال می‌کردیم. خیلی جوان بودم و علاقه‌مند به دانستن مسائل جهان؛ هرچند نمی‌توانستم آن را درک بکنم که چه هست ولی درهرحال حتماً آن وقایع تأثیراتی بر من گذاشته است.

 

آیا وضعیت ترجمه و نثر ترجمه‌ای را در حال حاضر روبه‌پیشرفت می‌بینید یا پس‌رفت؟

البته بارقه‌هایی می‌بینیم. برای این مجلۀ ادبیات تطبیقی مقاله‌های متعددی به دستمان می‌رسد. نویسندگان معدودی را می‌شناسیم و عدۀ کثیری را هم نمی‌شناسیم، گاهی اوقات ترجمه‌ها یا مقالات خوبی به دستمان می‌رسد و من کنجکاو می‌شوم که نویسندگانشان که هستند؟ اتفاقاً بعضی از آن‌ها نیز جوان هستند. پیگیر آن‌ها می‌شویم و با آن‌ها ملاقات می‌کنیم و حتی برای همکاری از آن‌ها دعوت می‌کنیم. مثلاً یکی از نویسندگان خوب به نام بهنام بابازاده است که مشخص شد بسیار علاقه‌مند به زبان فارسی و امکانات آن بوده و به‌غیراز پیش بردن درس و مدرسه، بسیار مطالعه می‌کرده است و به علاقه‌های شخصی خود در زمینۀ نویسندگی نیز می‌پرداخته و فقط به کتب درسی اکتفا نمی‌کرده است. یک روشنفکر نمی‌تواند به مطالعات محدود خود در طول تحصیل اکتفا کند، بلکه باید کنجکاو باشد.

گاهی نویسندگانی هم هستند که اگر حرفی هم برای گفتن دارند، متأسفانه نمی‌توانند منظور خود را روشن‌بیان کنند و همین موضوع مرا رنج می‌دهد. مقاله‌هایی برای ما ارسال می‌شود که واقعاً حرفی هم برای گفتن دارند ولی بیان خوبی ندارند، این چه بیانی است که خودشان می‌فهمند که چه می‌گویند ولی مخاطب نه، این چه مخلوطی از انتخاب کلمات و نحوهٔ بیان است؟! تنها ترجمهٔ تحت لفظ است و کلام کاملاً نامفهوم است. اگر این نثرها مفهوم بودند، این‌قدر رنجم نمی‌دادند، ولی من گاهی اصلاً نمی‌فهمم که مترجم چه می‌خواهد بگوید؟!

 

 

 

* این گفتگو درحقیقت به انگیزۀ تدوین رساله‌ای در دورۀ کارشناسی ارشد رشتۀ زبان و ادبیات فارسی توسط خانم زهرا بخشی، به راهنمایی آقای محمدنوید بازرگان دربارۀ آثار و آرای سه نثرنویس برجستۀ معاصر (استاد ابوالحسن نجفی، استاد احمد سمیعی گیلانی و استاد اسماعیل سعادت) صورت گرفته است.

[i]. م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی ‌داع‍ی‌الاس‍لام‌ (‏۱۲۵۶ – ‏۱۳۳۰)، ف‍ره‍ن‍گ‌ ن‍ظام، ح‍ی‍درآب‍اد دک‍ن‌: دولت علیهٔ دکن‏، [1351-1358]؛ حيدرآباد: [بی‌نا]، 1346ق، 5ج. در کتابخانۀ مرکزی و مرکز اطلاع‌رسانی شهرداری اصفهان نیز نسخه‌ای با این مشخصات موجود است: افست از روی چاپ سنگی حیدرآباد دکن 1344ق، [1366]- جهان کتاب.

[ii]. Jules Tellier

افسونِ معنایِ اول

افسونِ معنایِ اول

| سیروس پرهام | منتشر شده در: نشردانش، سال چهاردهم، شماره‌های اول و دوم، آذر-اسفند 1372 | 

فن و هنر ترجمه هزار خم و چم دارد و هزاران مشکل و بلا و آفت. مترجم به قدر دانش و تجربۀ خود، این مشکل‌ها و آفت‌ها و بلاها را از سر می‌گذراند (یا از کنار آن‌ها می‌گذرد) و به‌گونه‌ای و تمهیدی از این «مهلکۀ» هزارچم «جان به در می‌برد»، خواه تندرست و سرفراز، خواه پژمرده و شرمسار، خواه نیمه‌جان و روسیاه! در این مهلکه بلاهایی هست که کم یا بیش جنبۀ عام دارد و بسا که دامنگیر همۀ مترجمان شود، از بزرگان قوی‌پنجه تا نورسیدگانی که هر واژه آنان را بسانِ مگسی آزرده و رنجه می‌دارد. در این مصاف بلاخیز، آنان که دانش و آزمودگی بیشتر دارند، البته، کمتر دستخوشِ لغزش می‌شوند. ولی، نکته اینجا است که این «بلای عام» را خاصیتی است که کمتر مترجمی در برابر آن به «مصونیت تام» دست یافته است. درجات و مراتب مصونیت هست، لیکن مصونیت و ایمنیِ تمام نیست.

نگارنده از نخستین روزی که دست به کار آزمون سنجش انتقادی ترجمه‌های فارسی (از انگلیسی) شد، یعنی در آغاز سال 1336[i]، روز به‌روز براین عقیده استوارتر گشته که بلای اول همان معنای اول است. توجیه این عقیده بدین شرح است:

در هر زبانی هر واژه‌ای دارای چندین معنا و تعریف و مفهوم است که چه بسا در تضاد کامل با یکدیگرند. مثال ساده، معنای سه‌گانۀ «شیر» در زبان فارسی است. بی آن که توجیه علمی داشته باشد، اغلب چنین می‌نماید که تقدم تعریف هر واژه در فرهنگ‌ها ملازم با نوعی اولویت و تقدم معنایی و کاربردی است. در اولین تعریف و معنای هر واژه افسونی نهفته است که جوینده را (خواه جست‌وجو در فرهنگ چاپی باشد خواه در فرهنگ ذهنی و بصری) سحر می‌کند. به گفتۀ دیگر، معنای اول نیرو و جاذبه و جادویی دارد که معانی و مفاهیم دیگر را کم‌جاذبه و کمرنگ می سازد. اولین تعریف را هیبت و صلابتی است طلسم‌گونه که معانی دیگر را به عقب می‌راند و در همان حال جوینده را، افسون‌شده و بی‌اختیار، به سوی خود می‌کشاند.

این که اعتبار و ارجحیت معنای اول جاذبه‌ای افسونی و کم‌و‌بیش مقاومت‌ناپذیر دارد شاید بیش از هر چیز بدین جهت باشد که اولین معنا در ذهن ما، و در مقایسه با تعاریف بعدی، حیطۀ معنایی گسترده‌تر و آشکارتری را دربر می‌گیرد. اختصاص یافتن اولین تعریف به یک واژۀ چندمعنایی نشانه‌ای تلقی می‌شود از امتیاز و برتری و تقدم بی چون‌وچرا بر تعاریف دیگر. «مکانیسم» و سازوکار ذهنی و روانی هرچه باشد، معنای اول همیشه کامل‌تر و دقیق‌تر و لاجرم درست‌تر و گویاتر می‌نماید.

این نیز هست که چسبیدن مترجم به مفهوم و تعریف اول و بی‌اعتنایی به معانی دیگر ممکن است، به اعتباری، از عارضه‌های سهل‌انگاری و تنبلی مترجم باشد و یا نتیجۀ کبر و غرور و خاطرجمعی کاذب او نسبت به حافظه و معلوماتش. به هر حال، آسان‌گیری و کاهلی و دل‌آسودگی نیز خالی از جاذبه‌ای نیست و افسون کبر و غرور هم آشکارتر از آن است که حاجت به شرح و بسط داشته باشد. این نیز از نتایج سحر و افسون معنای اول است که مترجم اغلب ملتفت نمی‌شود که برگزیدن اولین مفهومی که به ذهن نزدیک‌تر است چه بسا در حکم دور شدن از متن باشد. آیا این اثر سحر و افسون کلام نیست که مترجمی که پیش از این بسی عبارت‌های دشوار را به شیوایی و پاکیزگی به فارسی برگردانده است متوجه نمی‌شود که ترجمه‌اش (در آن جایگاه خاص) مغایر و متضاد با مفهوم موردنظر نویسنده، و گاه حتی خلاف مبتدا و خبر سخن او است؟

بیش از پرداختن به چگونگی کارکرد افسون معنای اول، توضیح این نکته ضرور است که موضوع این نوشته و به اصطلاح «لبۀ تیز» تیغ آن، معطوف به برگرداندن و برابر نهادن واژه‌ها و تعابیر و اصطلاحات دشوار و پیچیدۀ علمی و ادبی و فلسفی نیست. نیز تأکید باید کرد که دشواری‌های ترجمۀ متن‌های به اصطلاح «ثقیل» و ادیبانه، و به‌تبع آن، میزان امانت‌داری و وفادار ماندن مترجم به سبک خاص نگارش نویسنده هم، خارج از حوصله و مقصود این گفتار است. ناگفته پیداست که بدفهمی‌هایی چون برگرداندن «مُهر هفتم» به «سگ‌ماهی هفتم» نیز منظور نیست. کارکشته‌ترین مترجمان هم اگر این فیلم اینگمار برگمن را ندیده و چیزی دربارۀ آن نخوانده یا نشنیده باشد ممکن است مرتکب همین اشتباه شود (هرچه باشد «سگ‌ماهی» شمردنی‌تر از «مُهر» است، ولو اینکه این جانور دریایی تعریف دوم لفظ seal باشد). حتی ترجمه‌هایی چون «هفت گناه کشنده» به جای «هفت گناه کبیر» (Seven Deadly Sins) در نظر نیست. این که گناهی چون رشک و حسد چگونه می‌تواند گناهکار را محکوم به فنا یا یک‌باره سربه‌نیست کند، پرسشی است که جایگاه دیگر دارد. درست است که همین عبارت سه کلمه‌ای اشکال زیاد دارد و نشان می‌دهد که مترجم نه بر زبان انگلیسی مسلط است نه بر زبان فارسی، ولی اشکال‌هایی از این سنخ مشکل فعلی ما نیست.

آنچه در نظر است ساده‌ترین و متداول‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین واژه‌هاست: مانند «out» و«back» در زبان انگلیسی. همچنین باید گفت که چون کمتر مترجمی از این لغزش همگانی بری بوده است، مثال‌هایی که آورده می‌شود ربطی به نامداری یا گمنامی و توانایی یا ناتوانی مترجمان ندارد. در این راه پرپیچ‌و‌خم هم گروهی از اکابر عالم ترجمه بر خاک افتاده‌اند و هم خیل عظیم مترجمانِ «از گرد راه رسیده.» این تیری است که بر نامی و گمنام یکسان نشیند. بر این قرار، لزومی ندارد که نام مترجم و مأخذ هر مثال ذکر شود. در کار کالبدشکافی کاری به نام و نشان کالبد ندارند!

چنان‌که گذشت، از نخستین برخورد نگارنده با بلای معنای اول تا امروز (پس از تقریباً چهل سال) هنوز نه‌تنها از شدت گیرایی این آفت افسونی ذرّه‌ای کاسته نشده، بلکه حتی بر آن افزوده هم شده است. به همین سبب است که نخستین مثال‌ها را از همان آزمون نخستین می‌آوریم و در پایان خواهیم دید که میان روز اول و آخر هیچ تفاوتی نیست. این بدان معنا است که بسیاری از مترجمان چهل سال پیش ممکن است امروز هم همچنان گرفتار همان «بلای نخستین» باشند.

  • «دور از» یا «از درونِ». والت ویتمن شعری دارد با این مطلع و به همین نام:

»Out of the cradle endlessly rocking«

چون تعریف اولِ واژۀ out خارج و بیرون و دور… است، مترجم چنین آغاز می‌کند: «دور از گهواره که…»، حال آنکه out of درست مفهوم مخالف خارج و بیرون و دور… را می‌رساند و به معنای «از» و «از درون» است. از همین دست است ترجمۀ (مترجمی دیگر) از عبارت: «He was out for fame» که به جای «جویای نام بود» چنین از آب درآمده است: در طلب شهرت به خارج رفت.» به همین حالت است ترجمۀ «born out by…» به‌صورت «گرفته‌شده از…» یا «زاده‌شده از…» (و این از مترجمی دیگر و نام‌دارتر)، حال آنکه «bear out» به معنای موافقت و تصدیق و تأیید است.

به همین قیاس، چون در همۀ فرهنگ‌ها «پشت» و «عقب» معنای اول «back» است، این مصراع شاعر دیگر امریکایی، لانگ فلو:«…my youth comes back to me» چنین ترجمه شده است: «جوانی خود را می‌بینم که همه جا پشت سرم در حرکت است» (به جای «جوانی من به نزدم باز می‌گردد».)

بدین ترتیب، نباید از تعجب شاخ درآوریم وقتی که می‌بینیم همین مترجم مصراع «They are blowing horns» را چنین ترجمه کرده است: «کلاه‌های شاخ‌دار بر سر می‌گذارند.» آخر «شاخ» اولین تعریف «horn» است و شیپور و بوق و… معنای دوم یا سوم.

  • «ملاقات» اندیشه‌ها و ستارگان. نخستین تعریف فرهنگ‌ها از واژۀ «|to| meet» ملاقات کردن است. ولی آیا آن‌گاه که سخن از تلاقی و برخورد اندیشه‌ها در میان است («the ideas meet…») می‌توان گفت که «اندیشه‌ها با هم ملاقات می‌کنند»؟ (خدایش بیامرزاد استادی که ضمن تدریس دانشگاهی روزی گفت «ستاره‌ها در آسمان با هم ملاقات می‌کنند» و یاد آن دانشجو به خیر که بی‌درنگ گفت «لابد کلاه از سر برمی‌دارند و احوال‌پرسی هم می‌کنند!»)

همچنین است برابر نهادنِ «[to] lead» و «رهبری» وقتی که، مثلاً، ماجرایی به ماجرایی دیگر منجر می‌شود («این ماجرا… به ماجرای اخیر رهبری می‌کند»… «سنگی که از بام می‌افتد ممکن است به شکستن سر یا حتی مرگ رهبری شود.»)

از همین سنخ است گذاشتن «بخت» به جای «chance» آنجا که «بخت باعث شد که کوه ریزش کند» (به جای «اتفاق» یا «تصادف»). اتفاقاً و تصادفاً، در این مورد خاص معانی «تصادف و اتفاق» یا «اتفاقی و تصادفی» در اکثر فرهنگ‌ها (از آن جمله است فرهنگ انگلیسی-فارسی حییم) اولین تعریف است از واژۀ chance.

«ثروتمندی باورنکردنی راه‌حل‌ها» (در ترجمۀ این عبارت: «incredible wealth of solutions») نیز از همین قماش است. هم‌چنین است ترجمۀ عبارتِ زیر:

«They changed it beyond recognition» به صورتِ «آن را، در آن سوی اعتراف به حقی برای آن، تغییر دادند»، که به ظاهر خیلی هم ادیبانه است ولی مراد چیزی جز «از بیخ و بن تغییر دادن» نیست.

  • معنی واژۀ «some». واژۀ «some» به نخستین و متداول‌ترین تعریف به معنای «قدری- اندکی- برخی…» است، ولی عبارت «with some justice» را نمی‌توان معادل با «با داوری اندک» (از یک مترجم بسیار مشهور) قرار داد، چرا که منظور نویسنده «تا حدودی عادلانه» بوده است و لاغیر. (بگذریم از آن که در این عبارت برگرداندن «justice» به «داوری» نیز درست نیست. منتها، چون قرار ما منحصر به واژه‌های ساده و پیش‌پاافتاده است چشم‌پوشی می‌کنیم).
  • «دیر» یا «زود». چون تعریف واژۀ «late» با «دیر» شروع می‌شود و «متأخر» تعریف بعدی است، اندک نیست مواردی که مترجمان بدون توجه به سیاق کلام، این واژه را به صورت «دیر» و «دیرینه» و «قدیم» به کار می‌گیرند. به مثل، نویسنده‌ای استدلال کرده است که قطعه شعری که از سدۀ هشتم پیش از میلاد مسیح به شمار رفته، به حکم کاوش‌های باستان‌شناختی مدت‌ها بعد و چه بسا در سدۀ پنجم پیش از مسیح سروده شده است.

(»…spectacularly late, perhaps as late as the fifth century B.C.«)

ولی ما در ترجمه می‌خوانیم که «…بسیار بسیار قدیم است و شاید به قرن پنجم پیش از میلاد برسد…» گفتن ندارد که «قرن پنجم پیش از میلاد» نه تنها «بسیار بسیار» قدیم‌تر از قرن هشتم پیش از مسیح نیست، بلکه سه قرن بعد از آن است!

لیکن، وقتی که می‌بینیم همین مترجم دربارۀ ادبیات امریکا هم بر همین نهج رفته است، یقین می‌آوریم که افسون معنای اول در کار بوده است:

«in comparison with later American literature…» («…در مقایسه با ادبیات دیرتر امریکا… [به جای متأخر یا جدیدتر].

  • «جمع کردن توپ». بلای معنای اول در برخی موارد چندان فراگیر بوده که تقریباً بر همگان کارگر افتاده و، لاجرم، در زبان ما متداول و مصطلح شده است. مثال بارز، رایج شدن اصطلاح «جمع کردن توپ [فوتبال] است به جای «[to] collect the ball»، صرفاً به این علت که گردآوردن و جمع کردن ابتدا معادل collect قرار گرفته و تعریف سوم برداشتن و همراه بردن (کسی یا چیزی از جایی) بوده است.
  • پایان سخن. هر چند که در آغاز مترجمان نامدار و تازه‌کار با هم موضوع این گفتار قرار گرفتند، در پایان باید گفت که تقریباً همۀ مثال‌ها از آثار نامداران است. علت، شاید این باشد که خطاها و لغزش‌های تازه‌کاران چندان زیاد است که این نکته‌های کوچک در کار آنان به چشم نمی‌آید. شاید هم، برعکس، توانایی مترجمان نامی در برگرداندن متون دشوار و مردافکن سبب شده است که این ناتوانی‌های خرد و ناچیز درشت‌نما و چشمگیر شود. اگر حالت دوم درست باشد، فرض و گمان وجود قدرت افسونگری معنای اول واژه‌ها به یقین نزدیک‌تر می‌آید.

آسان می‌توان پذیرفت که مترجمان «از گرد راه رسیده» و «یکی دو کتابی» دستخوش چنین لغزش‌هایی شوند. اما، چگونه می‌شود متحمل این معما شد که کسی که به‌مثل، ده دوازده کتاب ادبی و فلسفی و علمی طراز اول را به فارسی برگردانده پس از این‌همه سال و این‌همه کار هنوز درنیافته است که معنای دوم و سوم و چهارمی… نیز هست و ای بسا که تنها همان معنای آخرین، که ممکن است در مرتبۀ دهم و دوازدهم و… باشد، کارساز تواند بود.

[i] «بهترین اشعار امریکایی، ترجمه و نگارش شجاع‌الدین شفا»، مجلۀ سخن، شمارۀ دوم، سال هشتم، اردیبهشت 1336.

 

* رسم‌الخط این مقاله با رسم‌الخط فرهنگستان زبان و ادب فارسی منطبق شده است.

مقبولیت زبانی در ترجمه در قیاس با صحّت، خوانش‌پذیری و بَسَندگی

مقبولیت زبانی در ترجمه در قیاس با صحّت، خوانش‌پذیری و بَسَندگی

حسن هاشمی میناباد | منتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و پنجم، شمارۀ 7ـ8، مهر ـ آبان 1399

| تقدیم به آقای محمدرضا جعفری که ویرایش‌هایشان مظهر حد عالی مقبولیت زبانی در ترجمه است |

صحّت[1]، خوانش‌پذیری[2]، مقبولیت[3]، و بسندگی[4] از جمله معیارهای ارزیابی و نقد ترجمه است. اولین ملاک ساده‌ترین آن‌ها نیز هست، اما تعاریف گوناگونی از بسندگی و مقبولیت شده و حتی در مواردی این دو برای توصیف مفهوم واحدی به‌کار رفته‌اند. خوانش‌پذیری مقوله‌ای است که در هر سه مورد دیگر دخیل است.

صحّت در ترجمه ناظر است بر انتقال درست و دقیق آنچه نویسنده بیان کرده و به‌بیان‌دیگر حفظ محتوای اطلاعاتی متن به زبان طبیعی. در اینجا چیزی به متن افزوده و چیزی از متن کاسته نمی‌شود، مفهوم و پیامْ تحریف نمی‌شود و معادل درست اصطلاحات تخصصی و حرفه‌ای و صنفی و… انتقال می‌یابد. صحت با میزان مطابقت محتوای متن مقصد با متن اصلی ارتباط دارد به‌طوری‌که مخاطب زبان مقصدْ پیام را بدون مشکلی درک می‌کند.

در نقدهای ترجمه در مطبوعات عموماً در پی ارزیابی صحت اطلاعات هستند. منتقدان با مقایسه و مقابلۀ ترجمه با متن اصلی، افزایش‌ها و کاهش‌ها و موارد تحریف پیام را کشف می‌کنند. همان‌طور که اشاره شد پیام به زبان طبیعی انتقال داده می‌شود، اما ممکن است میزان صحت و مطابقت اطلاعاتی ترجمه با متن اصلی متفاوت باشد.

بسندگی یا کفایت ترجمه بیشتر به جنبه‌های مربوط به فرایند ترجمه مربوط می‌شود و ناظر است بر درجۀ مطابقت متن ترجمه‌شده با شرایطی که در دستور کار یا سفارش ترجمه[5] قید شده و نیز مطابقت متن مقصد با هدفی که در متن اصلی به آن دلیل نوشته شده. ترجمه‌ای بسنده است که به متن مبدأ و روابط متنی و هنجارهای آن وفادار مانده باشد. مترجم طبق هنجار آغازینی که برای خودش وضع می‌کند به سمت‌وسویی میل می‌کند. اگر این جهت‌گیری در راستای فرهنگ مبدأ باشد، به «ترجمۀ بسنده» می‌رسد، و اگر در راستای فرهنگ مقصد باشد، به «ترجمۀ مقبول» دست می‌یابد. بنابراین، بسندگی و مقبولیت درواقع دو قطب هنجار آغازین ترجمه هستند.

بسندگی گونه‌ای از تناظر در ترجمه است که هدف آن بازتاب دادن هنجارهای زبانی و فرهنگی متن مبدأ است. متن اصلی در قالبی ریخته می‌شود و به‌گونه‌ای بازتاب می‌یابد که با هدف تعیین‌شده در مأموریت ترجمه تطابق داشته باشد. در ترجمۀ تیتر اخبار و روزنامه‌ها و آگهی‌ها معمولاً تعارض و تنشی پیش می‌آید بین صحت و بسندگی از یک سو و مقبولیت از سوی دیگر و در نتیجه گاهی ترجمه به معنای عامّ آن کارساز نیست و باید به بازآفرینی روی آورد.

برخی از نوشته‌ها آسان‌خوان و آسان‌فهم هستند و خواننده به‌راحتی و با سرعت مناسبی آن‌ها را می‌خواند و درک می‌کند، بی آن‌که نیازی به دوباره‌خوانی و چندباره‌خوانی داشته باشد و تحلیل پیام مستلزم تلاش ذهنی قابل ملاحظه باشد. چنین متنی از ویژگی خوانش‌پذیری برخوردار است. خوانش‌پذیری عبارت است از این‌که نوشته‌ای چقدر راحت و آسان خوانده و درک می‌شود. خواننده چنین متنی را یک بار به سهولت می‌خواند و می‌فهمد و پیش می‌رود (هاشمی میناباد 1396: 2 ـ 151).

خوانش‌پذیری و درجۀ سهولت ترجمه به عوامل گوناگونی بستگی دارد که برخی از آن‌ها عبارتند از:

ــ    طول متوسط جمله‌ها و ساختار آن‌ها؛

ــ    تعداد عبارت‌ها و جمله‌واره‌ها و بندهای وابسته در جملۀ مرکب و مفصل؛

ــ    پیچیدگی دستوری عبارت‌ها و جمله‌واره‌ها و جمله‌ها؛

ــ    عبارت‌های معترضه و توضیحی زیاد؛

ــ    حذف به قرینه یا بی‌قرینه؛

ــ    سنگین بودن بار اطلاعاتی جمله؛

ــ    استفاده از واژه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌های چندمعنا و چندپهلو، بی آن‌که بافت کلی به ابهام‌زدایی کمک کند؛

ــ    کاربرد نشانه‌های سجاوندی فراوان یا کاربرد نادرست این نشانه‌ها.

در مقایسه با متون تألیفی، خوانش‌پذیری در ترجمه اهمیت مضاعفی دارد و مترجم سعی می‌کند اثر خود را به‌گونه‌ای عرضه کند که راحت و روان و سلیس و شیوا خوانده شود و درک آن مستلزم بازگشت‌های مکرر به عقب نباشد. برای رسیدن به این هدف باید از شیوۀ بیان و ساختارهایی که موانع و دست‌اندازهایی سر راه خواننده ایجاد می‌کنند، دوری کرد. (همان)

اما خواننده و منتقد می‌خواهد این را هم بداند که آیا در ترجمه‌ای که در دست دارد، هنجارهای زبان مقصد رعایت شده، زبان طبیعی مقصد به کار برده شده، ترجمه تناسبی با زبان و فرهنگ مقصد دارد و با آن سازگار شده یا نه. در نتیجه مقبولیت یا پذیرفتگی ترجمه مطرح می‌شود.

مقبولیت زبانی در ترجمه یعنی وفادار بودن متن مقصد به هنجارها و سنت‌های تولید متن در زبان مقصد. مترجم انتظارات زبانی خواننده را در نظر می‌گیرد، اما هدف ترجمه را فراموش نمی‌کند. مقبولیت درواقع نتیجۀ تصمیم اولیۀ مترجم (هنجارآغازین) در مورد رعایت هنجارهای فرهنگ مقصد است. ترجمه‌ای مقبول است که تابع هنجارهای زبانی و ادبی فرهنگ مقصد و نظام چندگانۀ ادبی[6] مقصد یا بخشی از این نظام باشد. وفاداری به هنجارهای زبان مقصد به ترجمۀ مقبول می‌انجامد. بنابراین، پیش‌فرض‌های فرهنگی جامعه‌ای که در ترجمه در چهارچوب آن صورت می‌گیرد به میزان زیادی مقبولیت آن را تعیین می‌کند.

مقبولیت در ترجمۀ ادبی و نسبت آن با روش کار مترجم بستگی دارد به تلقی او از زبان به‌طورکلی، رابطه و مناسبات بین زبان مبدأ و مقصد، تفاوت‌های فرهنگی، معیارهای مسلط زیبایی‌شناختی در فرهنگ و زبان مقصد، ساختار قدرت ادبی جامعه، و بوطیقای حاکم بر فرهنگ مقصد.

از نظر آندره لُفِوِر، ترجمه‌پژوه و ادیب فرانسوی، بوطیقا از دو مؤلفه تشکیل شده: 1) مجموعه‌ای از صنایع ادبی، سبک‌ها و گونه‌های ادبی، مضامین، شخصیت‌ها و موقعیت‌های کهن‌الگویی، و نمادها؛ و 2) دیدگاه رایج در یک دورۀ تاریخی و در یک جامعۀ خاص دربارۀ نقشی که ادبیات در کلیت نظام اجتماعی دارد یا باید داشته باشد.

ترجمۀ مقبولْ متنی است که انتظارات مخاطب مورد نظر را از لحاظ انسجام واژگانی و معنایی و دیگر معیارهای متنیت در زبان مقصد برآورده می‌سازد؛ صاحب اصالت متنی مورد نظر در زبان و فرهنگ مقصد است؛ با هنجارهای زبانی فرهنگ مقصد تناسب تامّ و تمام دارد؛ در عین معنادار و اطلاع‌رسان بودن، اصالت زبانی مقصد را در خود دارد؛ قصد و نیت ارتباطی نویسنده را با شفافیت منعکس می‌سازد، به‌گونه‌ای است که انگار در زبان مقصد به‌صورت متنی بومی نوشته شده و سبک و سیاق بومی دارد؛ و درنهایت سلیس و روان و خوش‌خوان است. بدین ترتیب ترجمۀ مقبول از صفت خوانش‌پذیری به کمال برخوردار است، اما هر ترجمۀ خوانش‌پذیری را نمی‌توان ترجمۀ مقبولی دانست.

مفهوم مقبولیت را به‌ویژه در مقایسۀ دو یا چند ترجمه از یک اثر می‌توان به کار برد، مخصوصاً در اوضاع کنونی که ترجمه‌های مکرر فراوان‌تر شده‌اند، تا بتوان بهترین ترجمه را برگزید. چه‌بسا یکی از چنین ترجمه‌هایی از معیارهای صحت و خوانش‌پذیری برخوردار باشد و ایرادی بر آن متصور نباشد، اما نتوان صفت مقبولیت را در مورد آن به کار برد.

حال، نمونه‌هایی از مترجمان خوب می‌آورم تا مفهوم مقبولیت زبانی در ترجمه سنجیده شود. نمونه‌های اول (حکمت، بهروزی) ترجمه‌هایی خوب و خوانش‌پذیر و عمدتاً صحیح هستند؛ نمونه‌های دوم (کامشاد، کوثری) هم صحیح‌اند و هم خوانش‌پذیر و هم از مقبولیت زبانی برخوردارند.

هردو نمونه‌ای که برای مقایسۀ مقبولیت ترجمه آورده می‌شود، باید معیارهای صحّت و خوانش‌پذیری را برآورده سازند. بنابراین، انتخاب نمونه‌ها برای من سخت بود و وقت‌گیر. نمونه‌های خوبی پیدا کردم اما مجبور شدم آن‌ها را به دلایل مختلف کنار بگذارم. گاهی هم به یکی از دو منبع مناسب کارم دسترسی نداشتم.

اخیراً حس یک پایان (ترجمۀ The Sense of an Ending) از جولین بارنْز به ترجمۀ محمد حکمت، مترجم افغانستانی، را دیدم. پیش‌ازاین، بخشی از آغاز این رمان به ترجمۀ حسن کامشاد با عنوان درک یک پایان (نشر نو، 1398) را با اصل انگلیسی‌اش مقابله کرده بودم. این دو ترجمه را هم از سر کنجکاوی با هم مقایسه کردم. محمد حکمت خوب ترجمه کرده و نثرش با فارسی رایج در ایران تفاوت بارزی ندارد به‌جز موارد نادر واژگانی، مثلاً plughole را اولی «سوراخ راه‌آب» نوشته و دومی «سوراخ کاسۀ دستشویی». به‌هرحال، این نثر حداقل برای نگارنده فرقی با نثر فارسی ایران ندارد.

 

1 ـ 1 حس یک پایان، محمد حکمت (1394: 8 ـ 17):

«بدون ترتیب خاصی به یاد می‌آورم:

ــ        مچ دستی که برق می‌زند؛

ــ        بخاری که از ظرف‌شویی خیس بلند می‌شود وقتی خنده‌کنان ماهیتابه‌ای داغ تویش انداخته می‌شود؛

ــ        لخته‌های […][7] که در سوراخ راه‌آب چرخ می‌خورند پیش از این‌که از بالا تا پایین خانه‌ای بلند را طی کنند؛

ــ        رودخانه‌ای که ناباورانه سربالا می‌رود[8]، موج‌هایش و خروش‌شان با نیم دوجین چراغ‌قوۀ تعقیب‌کننده روشن شده‌اند؛

ــ        رودی دیگر، پهن و خاکستری، که جهت جریانش توسط باد تندی که سطحش را مواج می‌کند، پنهان شده است؛

ــ        آب توی وان حمام که مدت‌هاست پشت دری بسته سرد شده است.

این آخری چیزی نیست که واقعاً دیده باشم، ولی آن‌چه در نهایت به یاد می‌آوری، همیشه عین همان چیزی است که خود شاهدش بوده‌ای.

ما در زمان زندگی می‌کنیم ــ زمان نگه‌مان می‌دارد و حالت‌مان می‌دهد ــ ولی هرگز احساس نکرده‌ام که آن را خوب می‌فهمم. و منظورم نظریه‌های علمی نیست که زمان خم می‌شود و به عقب برمی‌گردد یا ممکن است در جایی دیگر به صورت موازی وجود داشته باشد. نه، منظورم زمان معمولی و روزمره است که ساعت‌های دیواری و مچی خاطرجمع‌مان می‌کنند که با نظم و ترتیب می‌گذرد.»

 

2 ـ 1 درک یک پایان، حسن کامشاد (1398: 4 ـ 3):

«بی‌هیچ ترتیب خاصی به یاد می‌آورم:

ــ        نرمۀ براق مچ دست را؛

ــ        تابۀ داغی را که همراه با خنده توی ظرف‌شویی خیس پرت می‌شود و بخار آبی را که از آن برمی‌خیزد؛

ــ        قطره‌هایی را که توی سوراخ کاسۀ دستشویی چرخ می‌خورَد و سپس تمامی طول یک ساختمان بلند را طی می‌کند؛

ــ        رودی را که به شکل غریبی رو به بالادست می‌رود و نور پنج شش چراغ‌قوه بر موج‌ها و شکسته‌موج‌هایش می‌تابد؛

ــ        رود دیگری را، پهن و خاکستری‌رنگ، که باد شدید سطح آن را برمی‌آشوبد و جهت جریانش را طور دیگری نشان می‌دهد؛

ــ        آب توی وان را که پشت درِ بسته مدتی‌ست سرد شده.

این آخری را به چشم ندیدم، ولی آنچه در حافظه می‌ماند همیشه آن چیزی نیست که شاهدش بودیم.

ما در زمان به‌سر می‌بریم ــ زمان ما را در خود می‌گیرد و شکل می‌دهد ــ اما هیچ‌گاه احساس نکرده‌ام که زمان را چندان خوب نمی‌فهمم. و مقصودم نظریه‌های مربوط به پیچش و بازگشت زمان، یا امکان وجود آن به شکل‌های موازی در جای دیگر نیست. نه، منظورم زمان عادی است، زمان روزمره، که به شهادت ساعت دیواری و ساعت مچی ما، منظم می‌گذرد.»

 

لازم نیست در این مرحله دو ترجمۀ درک یک پایان را از لحاظ صحت یا بسندگی با هم مقایسه کنید بلکه آن‌ها را در درجۀ اول به لحاظ مقبولیت و در درجۀ دوم از نظر خوانش‌پذیری در تقابل با هم قرار بدهید. ترجمۀ محمد حکمت مشکل خاصی از دیدگاه خوانش‌پذیری ندارد، اما مسئله در این است که از مقبولیت برگردان کامشاد برخوردار نیست.

چه‌بسا با این مقایسۀ من موافق نباشید و استدلال کنید که موارد مقایسه یکی متعلق به فارسی ایران است و دیگری فارسی افغانستان. اشاره شد که در نثر حکمت تفاوت بارزی با نثر رایج در ایران ندیدم. حال نمونه‌ای می‌آورم از ترجمۀ سالومۀ اسکار وایلد به دست سیروس بهروزی (1342) و عبدالله کوثری (1385).

 

1 ـ 2 سالومه، سیروس بهروزی (1342: 4 ـ 43):

«یحیی من شیفتۀ جسم توام. بدنت به سپیدی سوسن است، سوسن کشتزارانی که دروگر را بدان گذر نباشد. بدنت به سپیدی برف کوهسارانست، به سپیدی برفی که از فراز کهسار یهودا به دره‌ها سرازیر گردد. گل‌های گلزار ملکۀ عربستان، همانند بدن تو سپید نیست، گل‌های گلزار عطربیز ملکۀ عربستان، و گام‌های سپیده در آن دم که پای بر برگ‌ها می‌نهد؛ و قرص ماه، در آن زمان که بر سینۀ دریا آرمیده است، هیچ‌یک و هیچ‌چیز دیگر در این جهان به سپیدی بدن تو نیست، بگذار تا بدان دست بکشم.»

 

2 ـ 2 سالومه، عبدالله کوثری (1385: 34):

«یحیی، من بر تو عاشقم. تن تو سپید چون سوسن‌های کشتزاری است که دروگران هرگزش درو نکرده‌اند. تن تو سپید چون برفی‌ست خفته بر کوهساران، چون برفی که بر کوه‌های یهودیه خفته است و به دره‌ها سرازیر می‌شود. گل‌های باغ ملکۀ عربستان چندان سپید نیست که تن تو. نه گل‌های باغ ملکۀ عربستان و نه پاهای سپیده‌دم آنگاه که بر برگ‌ها فرود می‌آید و نه سینۀ ماه آنگاه که بر سینۀ دریا می‌خسبد… در این عالم هیچ‌چیز به سپیدی تن تو نیست. بگذار تا دست بر پیکرت بسایم.»

 

1 ـ 3 سالومه، سیروس بهروزی (1342: 69):

«سالومه، سالومه، برقص. از تو خواهانم که بهرم رقص کنی. من به غم اندرم. امشب اندوهگینم. چون بدینجا آمدم در خون لغزیدم که نشانه‌ای بی‌شگونست. و یقین دارم که در قصر صدای ضربان بال‌هایی شنفتم، ضربان بال‌هایی غول‌آسا. چرائیش [چرایی‌اش] را نتوانم گفت. امشب اندوهگینم. پس برقص برای من، برقص برای من، سالومه، تمنا دارم از تو. اگر بهر من رقص کنی، توانی خواست خود را بگویی تا من برآورم. هم اگر نیم کشورم باشد.»

 

2 ـ 3 سالومه، عبدالله کوثری (1385: 7 ـ 66)

«سالومه، سالومه، از برای من برقص. تمنا می‌کنم که برای من برقصی. امشب غمگین‌ام من. آری امشب اندوه گریبانم گرفته. به اینجا که می‌آمدم بر خون لغزیدم و این نشانۀ شومی است و یقین دارم که بانگ بر هم خوردن بال‌هایی را شنیدم، بر هم خوردن بال‌هایی کلان. از این‌ها هیچ درنمی‌یابم… امشب غمگین‌ام. پس، از برای من برقص. برقص از برای من، سالومه. از تو تمنا می‌کنم. اگر از بهر من برقصی، رخصت داری که هرچه می‌خواهی از من طلب کنی، و من به تو خواهمش داد، حتی اگر نیمی از پادشاهی من باشد.»

 

الحق‌والانصاف، ترجمۀ بهروزی برگردان خوبی است و نثر ادبی پخته‌ای دارد. اگر آن را به‌تنهایی و بدون مقایسه با ترجمۀ کوثری بخوانیم، عیب و ایراد عمده‌ای در آن نمی‌بینیم و از خواندنش لذت می‌بریم. اما وقتی معیار مقبولیت زبانی را وارد می‌کنیم، بهروزی در مقابل کوثری شکست می‌خورد. نثر فخیم و جاندار ادبی کهن کوثری کاملاً مشهود است و موسیقی کلام در سرتاسر متن به ترنّم درآمده.

سال‌ها پیش که با مفاهیم جدید ترجمه‌پژوهی آشنا نبودم و خودِ ترجمه‌پژوهی هم این‌چنین شکوفا نشده بود، مسئله‌ای را در ترجمۀ ادبی مطرح کردم به اسم «ملاحت» (1379: 310). ظاهراً عطار نیشابوری است که می‌گوید: «فصاحت می‌فروشی بی‌ملاحت/ ملاحت باید اول، پس فصاحت.»

ترجمۀ ادبی، و نیز هر اثر ادبی و هنری، باید چاشنی و طعمی داشته باشد. این ملاحت و دل‌نشینی و لطف کلام، هم باید در کلیت اثر باشد و هم در اجزای آن؛ هم در ساخت جمله باشد و هم در انتخاب واژگان، به‌ویژه در جاهایی که این ملاحت در متن اصلی به نحوی ظریف متبلور شده باشد. ترجمه‌های بسیار درست و دقیق زیادی داریم که فاقد این نمک و گیرایی هستند.

اما چگونه می‌توان به مقبولیت در ترجمه دست یافت؟ این کار مستلزم ممارست و ورزیدگی در زبان مقصد است و مقداری هم ذوق و قریحه لازم است و نیز طبع روان. گذشته از این‌ها پشتکار می‌خواهد و تلاش‌های فراوانی برای قوام آوردن ترجمه (نک. هاشمی میناباد، 1398: 9 ـ 57). به‌هرتقدیر، مقبولیت و خوانش‌پذیری به‌راحتی به دست نمی‌آید. هم‌نوا با قاضی احمد غفاری ــ «که تذکره‌نویسان از حدّت ذهن و سلیقۀ انشاء او یاد کرده‌اند» (شریفی، 1396) ــ می‌گوییم:

«چهل سال عمرم به خط شد تلف/ سرِ زلف خط ناید آسان به کف.»

 

کتابنامه

بهروزی، سیروس (1342) سالومه، نوشتۀ اسکار وایلد، تهران: کتاب‌های جیبی.

حکمت، محمد (1394) حس یک پایان، نوشتۀ جولین بارنز، کابل: نشر زریاب.

شریفی، محمد (1396) فرهنگ ادبیات فارسی، ویراستار محمدرضا جعفری. تهران: نشر نو.

فرح‌زاد، فرزانه (1394) فرهنگ جامع مطالعات ترجمه، تهران: علمی.

کامشاد، حسن (1398) درک یک پایان، نوشتۀ جولین بارنز، تهران: نشر نو.

کوثری، عبدالله (1385) سالومه، نوشتۀ اسکار وایلد، تهران: هرمس.

هاشمی میناباد، حسن (1379) «معیارهای نقد و بررسی ترجمۀ آثار داستانی»، مجموعه مقالات نخستین همایش ترجمۀ ادبی در ایران، مشهد: نشر بنفشه.

ــــــــــــ (1396) گفتارهای نظری و تجربی در ترجمه، تهران: کتاب بهار.

ــــــــــــ (1398) «تجربه‌ای در قوام آوردن ترجمه و زیباسازی زبان ترجمه»، جهان کتاب، س 24، ش 3 ـ 5، ص 9 ـ 57.

 

Aresta, Ria, et al. (2018) “The Influence of Translation Techniques on the Accuracy and Acceptability of Translated Utterances that Flout the Maxim of Quality”, Humaniora, Vol. 30, No. 2, p. 176–191.

Munday, Jeremy (2012) Introducing Translation Studies, Theories and Applications, Abingdon/New York: Routledge,

Nae, Niculina (2004) “Markedness, Relevance and Acceptability in Translation”, Forum of International Development Studies, Vol. 26, No. 3, p. 103-14.

Savitri, Yola (2018) an Analysis of Students’ Translation Quality (Accuracy, Readability and Acceptability), An MA Dissertation, University of Lampung.

Williams, Malcolm (2004) Translation quality assessment: an argumentation-centered approach, Ottawa: University of Ottawa Press.


[1]. accuracy

[2]. readability

[3]. acceptability

[4]. adequacy

[5] Translation brief

[6]. ادبیات در هر جامعه و فرهنگ خاص عبارت است از مجموعه‌ای از نظام‌های ادبی شامل ادبیات رسمی و غیررسمی (مانند ادبیات کودک، ادبیات عامه، داستان‌های پرسوزوگداز از نوع آثار فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی و ادبیات ترجمه‌شده/ مترجَم). ادبیات به‌طور عام و ادبیات ترجمه‌ای به‌طور خاص درون چهارچوب بزرگ‌تر اجتماعی و تاریخی فرهنگ خاصی تحول می‌یابند. نظام‌های مختلف ادبی، از جمله ادبیات ترجمه‌شده، نظام چندگانه‌ای را تشکیل می‌دهند که مجموعه‌ای هستند دارای ارتباط متقابل و ساختار سلسله‌مراتبی. ادبیات ترجمه‌ای با انواع دیگر ادبی تعامل دارد و روش ترجمۀ متون از این تعامل تأثیر می‌پذیرد. نظریۀ نظام‌های چندگانه را اِوِن زُهر مطرح کرد.

[7]. در اینجا کلمه‌ای را به‌ناچار ممیزی کردم! این اتفاق در ترجمۀ کامشاد هم صورت گرفته، البته نه به دست من.

[8]. حکمت در پی‌نویس مربوط به صفحه 54 توضیحی در مورد «رودخانه‌ای که ناباورانه سربالا می‌رود» داده، اما بی‌شمارۀ تُک. Severn bore موجی است در رودخانۀ سِوِرن انگلستان که بر اثر مدّ در دهانۀ رود پدید می‌آید و برخلاف جریان آب حرکت می‌کند.