ویرایش ترجمه؛ چالش‌ها و آسیب‌ها

ترجمه از دیرباز با فرهنگ ایرانی عجین بوده و زبان فارسی نیز از راه ترجمه بالیده است. اگر از بحث و نگاه تاریخی درگذریم، که خود گواه این است که فرهنگ ایرانی و زبان فارسی تحت تأثیر ترجمه است، کافی است بدانیم که حدود نیمی، کمی کمتر یا بیشتر، از تولید نشر امروز ایران از راه ترجمه است، ترجمه‌هایی که از نقطۀ آغاز تا مقصد نهایی، که به دست مخاطب برسد، از پیچ‌وخم، چاله و دست‌انداز، باد و تگرگ و طوفان می‌گذرد. اما این پیچ‌وخم و چاله و دست‌انداز و باد و تگرگ و طوفان چیست؟ اینکه مترجم و ناشر و ویراستار چگونه ممکن است در این راه سر به سلامت ببرند ـ‌ یا نبرند!ـ موضوعی است که در این نشست دربارۀ آن گفت‌وگو شده است تا بدانیم که صحت و اعتبار ترجمه را چگونه باید سنجید.

انجمن صنفی ویراستاران، از آغازین روز، بنیاد آموزش را در اولویتِ فعالیت‌های خود قرار داده و در عمل و نظر برنامه‌های بسیاری را اجرا کرده است. در دورۀ همه‌گیری اخیر، انجمن صنفی ویراستاران بر آن شده نشست‌های هدفمندی را در موضوع «ضرورت آموزش ویرایش» در فضای مجازی ترتیب دهد تا با واکاوی موضوع آموزش محملی را برای بیان نظرهای مختلف فراهم کند. خوشبختانه ویرایش در نشر امروز تاحدود بسیاری مدنظر قرار گرفته و همین موضوع تربیت و آموزش ویراستاران را تقویت کرده است و مراکز و مؤسسات و حتی افرادی به صورت منفرد به آموزش ویرایش پرداخته‌‌اند. اما انجمن با این هدف به این موضوع پرداخته که دریابد از آغازین دوره‌های ویرایش که به همت زنده‌یاد کریم امامی و جمعی از بهترین ویراستاران در مرکز نشر، به صورت دوره‌های دوساله، شکل گرفت تا امروز که دوره‌ها بلند و کوتاه و حتی در حد پنج تا ده جلسه برای آن اختصاص در نظر می‌گیرند، چه رویکردی به ویرایش و ویراستار دارند. آغاز این سلسله‌ نشست‌ها با نشست «ضرورت آموزش ویرایش» در هفتۀ کتاب در خانۀ کتاب و ادبیات ایران بود و پس از آن نشستِ ضرورت آشنایی با نمایه و ضبط اعلام در اینستاگرام برگزار شد. نشست سوم، ویرایش ترجمه؛ چالش‌ها و آسیب‌ها، نیز در 27 آذر 1400 به‌صورت برخط برگزار شد که فایل تصویری آن تا 1400/10/30 در پیوند زیر قابل‌مشاهده است.

https://live101.iranlms.org/playback/presentation/2.3/be59268654204499f173e098a99e3974f070485e-1639840715340

رنگ و بوی ترجمه

رنگ و بوی ترجمه

| پرسش از عبدالله کوثری و گلی امامیمنتشرشده در: فصلنامۀ مترجم، سال بیست و هفتم، شمارۀ 66 | 1397 |

 

«رنگ و بوی ترجمه» نام مقاله‌ای است که در شمارۀ 66 فصلنامۀ مترجم منتشر شد. در این مقاله با عبدالله کوثری و گلی امامی دربارۀ مشروعیت وجود رنگ و بوی متن اصلی در ترجمه سؤال شده است. سؤال این است: «شما در تعریف ترجمۀ ادبی، به کدام‌یک از این سه گزاره متمایل هستید: ترجمۀ ادبی مانعی ندارد که رنگ و بوی ترجمه داشته باشد. ترجمۀ ادبی به‌ناچار رنگ و بوی ترجمه دارد. ترجمۀ ادبی نباید رنگ و بوی ترجمه داشته باشد.»

عبدالله کوثری: «… تلاش برای رعایت امانت، گاه مترجم را بی‌آنکه خودش بداند به گرته‌برداری از زبان مبدأ می‌کشاند. گاه این گرته‌برداری با متن فارسی جور می‌شود و در متن جا می‌افتد و حتی چیزی بر متن می‌افزاید، گاه نیز به سبب جانیفتادن در متن فارسی خواننده را می‌رماند…»

گلی امامی: «ابتدا ترجیح می‌دهم بگویم ترجمۀ ادبیات داستانی و نه ترجمۀ ادبی، زیرا مرز یا مرزهای ترجمۀ ادبی هنوز برایم چندان مشخص نیست… نخستین هدف مترجم آشنا کردن خوانندۀ فارسی‌زبان با ادبیات و فرهنگی دیگر است. ادبیات داستانی دوشادوش هنر، فلسفه و علم، دریچه‌ای است برای آشنایی با فرهنگ‌های ناشناخته‌تر…»

 

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.

دریافت مقاله

 

باورها و معتقدات خرافی در ترجمه

باورها و معتقدات خرافی در ترجمه

| حسن هاشمی مینابادمنتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و ششم، شمارۀ 1 ـ 3، فروردین ـ خرداد 1400|

آشنایی با فرهنگ و آداب‌ورسوم زبان مبدأ و اعتقادات و باورهای اهل آن زبان از ضروریات ترجمه است. زبان و فرهنگ ارتباط تنگاتنگی با هم دارند و بر هم اثر می‌گذارند و از همدیگر متأثّر می‌شوند، و این دو مقوله درواقع جدایی‌ناپذیرند. «ترجمه کردن» در مقام یک عمل و فعالیت، و «متن ترجمه‌شده» در مقام محصول این کار را نمی‌توان از مفهوم فرهنگ تجزیه کرد.

عناصر و مفاهیم فرهنگی در زبان به‌صورت واژه و کلمه تجلّی پیدا می‌کنند و به‌اصطلاح «کلامی» (verbalized) می‌شوند. واژه‌های فرهنگی اقلامی هستند که به مفاهیم، روابط، پدیده‌ها، ابزارها، باورها، و به‌طورکلی جنبه‌های مادی و معنوی جامعه‌ای خاص مربوط می‌شوند و مقیّد به آن فرهنگ (culture-bound) هستند.

اعتقادات، باورها، خرافات، خواب‌گزاری‌ها، چیستان‌ها و جز آن طبعاً در زبان متبلور می‌شوند و مترجم برای درک پیام متن، و غرض و مقصد و نیّت گوینده و نویسنده باید با این عناصر فرهنگی آشنایی داشته باشد. هر قدر میزان اطلاع مترجم از این اقلامْ بیشتر باشد، موفقیت بیشتری در برگردان متن به دست می‌آوَرَد.

توانش ترجمه مجموعه‌ای است از دانش‌ها، اطلاعات، مهارت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، روش‌ها، رفتارها و نگرش‌هایی که مترجم حرفه‌ای در خود دارد و ترجمه‌آموز نیز باید از آن‌ها برخوردار باشد. مدل‌های مختلفی از توانش ترجمه ساخته‌وپرداخته شده که جنبه‌های آکادمیک و آموزشی و کاربردی دارند. یکی از مؤلفه‌های مهم توانش ترجمه تسلّط بر فرهنگ و مبدأ و فرهنگ مقصد است که آشنایی با آداب‌ورسوم، باورها و معتقدات خرافی را نیز در بر دارد. مترجم باید از سنت‌ها و ارزش‌ها و اعتقادات و رفتارهای جامعۀ مبدأ و جامعۀ مقصد آگاه باشد تا بتواند در این فرایند ارتباط بینازبانی به نحو احسن توفیق یابد (هاشمی میناباد، 1399: 8، 32).

فرهنگ‌ها شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با هم دارند. این امر در مورد آداب‌ورسوم و باورها و معتقدات خرافی هم صدق می‌کند. این شباهت‌ها یا تمام و کمال و مطلق‌اند یا نسبی. گربۀ غربی‌ها نُه جان دارد و سگ ما هفت جان؛ در ایران اگر کسی ته‌دیگ زیاد خورده باشد، روز عروسی‌اش باران می‌آید؛ اما در جوامع انگلیسی‌زبان، باران در روز عروسی برای عروس شگون ندارد؛ غربی‌ها برای خلاص شدن از شرّ مهمانِ مزاحم زیر صندلی‌اش فلفل می‌ریزند و در ایران توی کفشش نمک می‌ریزند.

کار دیو در ایران و کار ارواح خبیث در دنیای غربْ وارونه است؛ شکستن آینه در هر دو فرهنگ شگون ندارد، به‌ویژه آینۀ عقد یا آیین بخت در میان ما؛ در هر دو فرهنگ برای درمان کسی که دچار سکسکه شده ترساندن او توصیه می‌شود؛ در هر دو فرهنگ کشیدن تک‌موی سفید باعث بیشتر شدن موهای سفید می‌شود؛ اعتقاد به چشم‌زخم در هر دو فرهنگ وجود دارد.

آن‌ها گُل‌مژه را با مالیدن انگشتر عروسی و حلقۀ ازدواج درمان می‌کنند و ما با گفتن «سنده، سلامت می‌کنم، خودم رو غلامت می‌کنم. اگه چشمم‌و خوب نکنی،…»

در کرمانشاه اگر کسی خواب ببیند، چه خوب چه بد، می‌رود سرِ آب و سه بار می‌گوید: «خواب دیدم، خواب دیدم، یا الله، یا محمد، یا علی، خوبه» (درویشیان 1356: 26). در جوامع انگلیسی‌زبان اگر کسی خواب بد ببیند، بلافاصله بعد از بیدار شدن سه بار تف می‌کند.

کسی که در طول روز کج‌خلق و بداخلاق است در نظر ما از دندۀ چپ بلند شده و در نظر آن‌ها با پای چپ و از طرفِ عوضی تخت‌خواب بلند شده (got up on the wrong side of the bed).

دیدن کلاغ برای ما چندان شگون ندارد، اما برای آن‌ها دیدن یک کلاغ نشان غم و اندوه، دو کلاغ نشان شادی و سرور، سه کلاغ نشان عروسی و چهار کلاغ نشان تولّد است. در ترجمۀ این‌گونه مطالب طبعاً سبکی برابر یا مشابه را انتخاب می‌کنیم. ساختار این تفأل کلاغ شباهت دارد به ترانۀ عامیانۀ فارسی زیر:

هر که دارد خالِ رو؛ آن نشان آبِرو

هر که دارد خال پا؛ آن نشان کربلا

هر که دارد خال دست؛ آن نشان دولت است

هر که دارد خال سر؛ بر خلایق تاجِ سر

هر که دارد خال گُرده؛ آن نشان عمه‌گرگه

حال تفأل کلاغ را در الگوی خالۀ فارسی می‌ریزیم:

یک کلاغ، و آن (باشد) نشان غم و اندوه

دو کلاغ، و آن (باشد) نشان شادی و سرور

سه کلاغ، و آن (باشد) نشان عروسی و سور

چار کلاغ، و آن (باشد) نشان زاد و رود.

گربۀ سیاه برای ایرانیان شگون ندارد، اما برای عروس فرنگی خیلی خوش‌یمن است. برای ما تالشی‌ها دیدن روباه مخصوصاً در آغاز روزْ سعد است و دیدن خرگوشْ نحس.

اگر دختر ازدواج‌نکرده‌ای در ایران انگشتر عروسی و حلقۀ ازدواج کسی را دستش کند، اتفاق بدی نمی‌افتد؛ اما اگر دختر فرنگی این کار را بکند، در خانه می‌ماند و می‌تُرشد.

معتقدات و باورهای عامیانه و امثال آن‌ها را می‌توان در کتاب‌های فرهنگ مردم و فولکلور، و تک‌نگاری‌های شهرها و روستاهای ایران یافت. اثر ارزشمند کتاب کوچه از احمد شاملو بخش‌های ویژه‌ای را به باورهای توده، آداب‌ورسوم، آیین‌ها، خواب‌گزاری، و… اختصاص داده. با خرافات و باورهای عامیانه، سعد و نحس و شگون‌های جوامع انگلیسی‌زبان می‌توانید در منابع انگلیسی کتاب‌نامۀ این مقاله آشنا شوید.

در این بخش متن‌هایی را می‌آورم که درک آن‌ها مستلزم آشنایی مترجم با آداب‌ورسوم و باورهای خرافی انگلیسی‌زبانان است. بهتر است ابتدا متن‌ها را و سپس توضیحات آن‌ها را بخوانید تا دریابید آشنایی عمیق با فرهنگ زبان مبدأ چقدر برای مترجم اهمیت دارد.

1) A: I’ve never had such a big part in a play before. Wish me luck.

2) B: Go out there and break a leg.

3) A: I’ll see you later.

4) B: Where are you going? You just got here.

5) A: Yea, and in the five minutes I’ve been here, you’ve scratched your nose a dozen times. I’m in no mood for a quarrel.

6) Pam and Jill were walking home from school together, just as they did every day. As they came to the mailbox on the corner, Pam moved to the left and Jill to the right. Both girls laughed and said, “Bread and butter.”

7) A: Hi, Al. Heard you had a visit from the stork the other day?

8) B: Sure did! A bouncing baby boy!

9) A: Are you ready for the big test in math today?

10) B: Yes. I didn’t study much, but I’ve got my rabbit’s foot right here.

11) A: Why do you keep opening and closing your umbrella? Do you think it’s going to rain inside the house?

12) B: No. I couldn’t get it to open the last time it rained. I’m trying to fix it.

13) A: Well, to protect us all, fix it outdoors.

14) (Collins 2004)

 

توضیحات

  1. هنرمندی دلواپس است و نگران، که مبادا نقش بسیار مهمی را بد بازی کند؛ و از دوستش می‌خواهد برایش دعا کند. دوستش هم در جوابش می‌گوید: «برو روی صحنه؛ ان‌شاءالله پایت بشکند.» این دیگر چه‌جور رفیق شفیقی است؟ اما نکته در این است:

گاهی می‌توان ارواح خبیثی را که دور و بر انسان‌ها پرسه می‌زنند و حرف‌های آدم‌ها را می‌شنوند، گول زد. غربیان معتقدند که کارِ ارواح پلیدْ وارونه است. اگر کسی قبل از این‌که هنرمندی روی صحنه برود برایش دعا و آرزوی موفقیت بکند، ارواح خبیث برعکسِ آن را می‌کنند. دعای خیر برای هنرمند درواقع برایش در این لحظه بدشانسی می‌آوَرَد؛ اما اگر کسی بگوید «پایت بشکند»، ارواح پلید برعکسِ آن عمل می‌کنند و ناخواسته موجبات موفقیت هنرمند را فراهم می‌سازند.

  1. اگر کسی مدام دماغش را بخاراند، با دیگران دعوایش می‌شود.
  2. وقتی کره به نان مالیده می‌شود، کره به خوردِ نان می‌رود و دیگر هرگز نمی‌توان آن دو را از هم جدا کرد. وقتی دو دوست صمیمی که دارند با هم راه می‌روند از هم جدا می‌شوند به همدیگر می‌گویند (bread and butter) تا هیچ‌چیز آن‌ها را از هم جدا نکند.
  3. غربی‌ها به بچه‌هایشان می‌گویند که لک‌لک برای آن‌ها نوزاد می‌آوَرَد.
  4. پنجۀ خرگوش برای آدمْ خوشبختی، ثروت و موفقیت می‌آورد.
  5. چتر در اروپا ابتدا برای محافظت از گرمای خورشید به کار رفت. به این دلیل، اگر کسی داخل خانه چتر را باز کند، به خورشید بی‌احترامی کرده. باز کردن چتر داخل خانه برای اهل خانه شگون ندارد و برای آن‌ها بدیمنی می‌آوَرَد.

مترجم هرقدر هم به زبان و فرهنگ مبدأ و مقصد مسلّط باشد، باز هم خلأ اطلاعاتی دارد و به منظور شناخت باورهای عامیانه به مراجعه به منابع مرجع نیازمند است. از طرف دیگر چه‌بسا در مواردی با خلأ زبانی و فرهنگی روبه‌رو شویم (که به ترجمه‌ناپذیری می‌انجامد). برای این وِرد زودخوابی و سحرخیزی کرمانشاهی (درویشیان 1356: 40، 52) نتوانستم معادل یا مشابهی در منابع انگلیسی دم دستم پیدا کنم.

مادربزرگ رو کرده بود به متّکا و گفته بود: «ای متّکا، دِین و گناه سه راهدار و سه جاهدار و سه گمرک‌چی به گردنت، اگر زود به خوابمان نکنی.» (راهدار یعنی دزد و جاهْدار یعنی ثروتمند.)

مادربزرگ سرش را می‌گذاشت روی متّکا، ولی بعد از چند لحظه سرش را برمی‌داشت و به متّکا می‌گفت: «ای متّکا، دِین سه راهدار و سه جاهدار و سه گمرک‌چی به گردنت، اگر فردا با خورشید بیدارم نکنی.»

امکان دارد باور خرافی یا رسم خاصی در فرهنگ دیگر نباشد. در آن صورت، مترجم خلاقیت خود را به کار می‌اندازد تا پیام مورد نظر را به شکلی مطلوب و تأثیرگذار انتقال دهد تا عنصری از پیام متن اصلی ناگفته نماند. درویشیان (همان 42) برای طلب باد خنک هم وِردی دارد که برگردان آن خلاقیت مترجم را می‌طلبد.

شب‌های تابستان… مادربزرگ برای این‌که باد بیاید و خنکمان بشود، هفت‌تا آبادی می‌شمرد: «بادْ باد، هارون‌آباد؛ بادْ باد، حسن‌آباد؛ بادْ باد، اسدآباد…» بعد هفت‌تا کچل آشنا می‌شمرد: «کچلْ کچل، حاجی کچل؛ کچل کچل، برا خاص کچل…»

دقّت کنید که امکان دارد پدیده‌ای در هر دو زبان وجود داشته باشد، اما نقش و طرز کار و کاربرد آن متفاوت باشد. غربی‌ها هم مثل ما جِناغ (wishbone؛ لفظاً به معنای استخوان آرزو) می‌شکنند، ولی روشِ کار آن‌ها متفاوت است: وقتی دو نفر جناغ را می‌کشند تا بشکند، برنده کسی است که بزرگ‌ترین قطعۀ جناغ در دستش باقی می‌ماند. حالا او می‌تواند یک آرزو بکند. (در ضمن برای تحقّق آرزو نباید آن را با کسی در میان گذاشت.) در شمال انگلستان دختری که در جشن کریسمس تکۀ بزرگ جناغ نصیبش می‌شود، اگر آن را در روز سال نو بالای درِ خانه‌اش آویزان کند، اولین مردی که از زیر آن رد شود، شوهر آیندۀ اوست.

علاوه بر خلاقیت مترجم، راهکارها و فنون گوناگونی برای ترجمه باورها و معتقدات خرافی هست که بسته به نوع باور و ویژگی‌های زبانی و فرهنگی آن و بسته به متن و موقعیت و مخاطب و دیگر عوامل دخیل در ترجمه می‌توان یک یا ترکیبی از آن‌ها را به کار گرفت. برخی از این راهبردها و استراتژی‌ها عبارت‌اند از تغییر شیوۀ بیان یا زاویه دید، معادل فرهنگی، همانندسازی، جایگزینی فرهنگی، پیوند یا کاشت فرهنگی، و گرته‌برداری (هاشمی میناباد 1396: 255-263).

اکنون برای حسن ختام برخی از باورهای جوامع انگلیسی‌زبان را می‌آوریم.

  • با یک کبریت هرگز نباید سه سیگار را روشن کرد.
  • عدد 13 نحس است و جمعه شگون ندارد. نحس‌تر از همه، روز جمعه‌ای است که سیزدهمِ ماه باشد.
  • اسکناس دو دلاری یادآور ورقِ دولو (deuce) است و آن هم یادآور شیطان (devil). برای رفع نحوستِ اسکناس دو دلاری باید یک گوشۀ آن را پاره کرد و دور انداخت.
  • اگر کسی دکمه‌های لباسش را بالا و پایین ببندد، دچار بدبیاری می‌شود. برای رفع آن باید لباس را کاملاً از تنش دربیاورد و دوباره بپوشد.
  • اگر صبح ساعت 7 آواز بخوانی، ساعت 11 گریه می‌کنی.
  • پوستۀ تخم‌مرغ را کاملاً باید له کرد، وگرنه ممکن است جادوگری از پوستۀ خالی قایقی بسازد و کشتی‌ها را در دریا غرق کند.
  • آخرین تکۀ غذا در ظرف را نباید خورد، وگرنه خورندۀ آن یا یالقوز می‌ماند یا ازدواجش خیلی زود از هم می‌پاشد.
  • اگر کسی شیر را روی زمین بریزد، یک هفته تمام دچار بداقبالی می‌شود.
  • خوردن ماهی از کلّه تا دُمش خوشبختی می‌آوَرَد.
  • دختر در سال کبیسه می‌تواند از پسر خواستگاری کند. اگر مردی پیشنهاد ازدواج زنی را در این سال رد کند، سرتاسر آن سال بدبیاری می‌آورد.
  • بچه باید دندان شیری‌اش را که افتاده زیر بالشش بگذارد تا «پَری دندان» بیاید و پولی زیر بالشش بگذارد.
  • اگر چنگال و قاشق روی میز غذا به‌صورت ضربدر قرار بگیرند، دعوا می‌شود.
  • در انتهای رنگین‌کمان یک خُمرۀ پر از طلا و جواهر چال شده.

 

کتابنامه

انجوی شیرازی، سیدابوالقاسم (1371). گذر و نظری در فرهنگ مردم، تهران: اسپرک.

شاملو، احمد (87-1357). کتاب کوچه، تهران: مازیار.

شکورزاده بلوری، ابراهیم (1393). عقاید و رسوم مردم خراسان، تهران: مازیار.

درویشیان، علی‌اشرف (1356). از این ولایت، تهران: شبگیر.

هاشمی میناباد، حسن (1396) « ابزارهای مفهومی نقد ترجمه (2( : فنون و راهبردها، تکنیک‌ها و تاکتیک‌ها»، فصلنامۀ نقد کتاب ادبیات، س 3، ش 12، ص 247-268.

ـــــــــــ (1399). «توانش ترجمه، نگاهی نو به صلاحیت‌های مترجم». نشر دانش، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.

هدایت، صادق (1356). نیرنگستان، تهران: جاویدان.

ـــــــــــ (1395). فرهنگ عامیانۀ مردم ایران، تهران: نشر چشمه.

Collins, Harry (2000) 101 American Customs, Illinois: Passport Books

ـــــــــ (2004) 101 American Superstition, Illiniois: Passport Books

Bonnerjea, D. (1972) A Dictionary of Superstitions and Mythology, London: Folk Press

Radford, Edwin and Mona A. Radford (1946) Encyclopedia of Superstition, New York: Phylosophical Library

Platt, Charles (1973) Popular Supersititions, London: Herbert Jenkins

Rodes, C. (2012) Black Cats and Evil Eyes: A Book of Old Fashioned Supersititions, London: Michael O Mara Books

Waring, Philippa (1978) Dictionary of Omens and Supersititions, London: Treasure Books

مترجمی که در میانه نیست!

مترجمی که در میانه نیست!

گفت‌وگویی با استاد ابوالحسن نجفی

| زهرا بخشی، محمدنوید بازرگانمنتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و پنجم، شمارۀ 4 ـ 6، تیر ـ شهریور ۱۳۹۹|

پیش‌درآمد

یک صبح آفتابی است در روز بیست و پنجم تیرماه 1392 و ما به‌شتاب از پله‌های ورودی فرهنگستان زبان و ادب فارسی به بالا می‌رویم تا مبادا در مصاحبه‌ای که با استاد نجفی داریم، تأخیر کنیم*. گفتگو با مردی که در آستانۀ هشتادوپنج‌سالگی همچنان سرزنده و پویا، گرم کار ترجمه، ویرایش و نگارش است. او را در اتاقی در طبقۀ دوم ساختمان که روشن و ساده است می‌یابیم، با پیراهنی لیمویی‌رنگ که چهرۀ باز و چشمان صمیمی‌اش را روشن‌تر کرده است. پشت سر، قفسه‌های کتاب است و روی میز تمیز و آراسته.

مرد می‌نشیند و با ته‌لهجۀ کمرنگ اصفهانی به ایجاز خوش‌آمد می‌گوید. میانه‌قامت و لاغرمیان است با پیشانی فراخ و موهایی سپید و کم‌پشت که به عقب شانه شده است. به انگشتان ظریفش نگاه می‌کنم و سپس به کتاب‌های قفسه و با خود می‌گویم این دست‌ها همانند که هزاران هزار واژه را از سارتر تا کامو، از مالرو تا مارتن دوگار، از اشتراوس تا آدامف، از سرزمین‌های دور به تور کشیده و جامه‌ای از پرنیان فارسی پوشانده‌اند. همان دست‌ها که درهایی از جهان زیبا و اسرارآمیز ادبیات را بر ما گشوده‌اند؛ و فکر می‌کنم چه خوب که این ذهن و ضمیر هنوز نیرومند است و در میان این کتاب‌ها که جهان اوست، به خرّمی می‌زید.

زود بر سر اصل مطلب می‌رویم و استاد با تأنّی و دقت پاسخ می‌گوید. هرچه پیش‌تر می‌رویم، بیشتر می‌شکفد و صندوقچۀ خاطرات را می‌گشاید؛ امّا سخن همواره با فروتنی و انصاف می‌گوید. نیک پیداست که او خویشکاری خود را در این عالم به‌روشنی یافته است و به قول نیما یوشیج به‌ حقّ‌الیقینِ دانشِ خود رسیده است.

گفت‌وگوی ما با استاد چندان درازدامن نیست؛ اما سخنانی مفید و راهگشا را از او می‌نیوشیم و یادداشت می‌کنیم. امروز که شما به این متن می‌نگرید، شش سال از زمان این گفت‌وگو می‌گذرد و متأسفانه تاکنون بخت و همت یاریگر انتشار آن نبوده‌اند. دریغ که استاد دیری است که از این اقلیم به فراسو پر کشیده‌اند اما همچنان روشن است که میراث علمی و فرهنگی این دانشی‌مرد، از زبان‌شناسی و ویرایش تا ترجمه و تألیف، دستاوردی مانا و مستدام است.

                                                                                              ***

استاد از چندسالگی متوجه این موضوع شُدید که به نگارش علاقه‌مندید و یا استعداد نوشتن دارید؟

هنوز هم نمی‌دانم استعداد نویسندگی دارم یا خیر! ولی علاقۀ من به زبان فارسی در دورۀ دوم دبیرستان با مطالعۀ نثر نویسندگان معاصر آغاز شد، به‌خصوص نویسندگان دورۀ قاجاریه و قاجار به بعد. من علاقهٔ واقعاً شدیدی به زبان فارسی پیدا کردم و همچنان دارم.

با مطالعات آثار به این نتیجه رسیدم که زبان فارسی امکاناتی دارد که درست از آن استفاده نشده است و به همین دلیل، این انگیزه در من ایجاد شد که بتوانم از این امکانات زبان فارسی بهره ببرم. امکاناتم کم بود و سوادم هم اندک. شروع به خواندن کردم. اصلاً لازم نبود که به یادداشت برداشتن عادت کنم، چون من به‌طور فطری و طبیعی همیشه یادداشت‌هایی برمی‌داشتم، اولاً برای اینکه در ذهنم بماند بعد هم اینکه این یادداشت‌ها را به کار ببرم.

همین یادداشت‌ها مقدمه‌ای شد برای کارهای بعدی‌ام. و همین‌طور نوشتن این یادداشت‌ها بود که موجب شد نگاه من به زبان دقیق‌تر شود. در همان زمان به زبان فرانسه هم علاقه‌مند شده بودم، به‌علاوه در آن زمان در شهرستان امکان اینکه بتوانی یک زبان خارجۀ دیگر بخوانی نبود. به‌خصوص که اواخر جنگ جهانی هم بود و اصلاً مدت‌ها بود که کتابی هم برای مطالعه پیدا نمی‌شد. امکانات و کتاب نداشتیم، معلمان خوبی هم نداشتیم.

بعد از مدتی به دلیل علاقه‌ای که به یادگیری زبان فرانسه داشتم، به این موضوع اندیشیدم که شخصاً خودم باید آن را بخوانم و یاد بگیرم. شروع به خواندن یک‌یک قواعد کردم، البته گرامرها را هم می‌خواندم ولی درواقع، من بسیاری از ریزه‌کاری‌های زبان را با خواندن آثار فراگرفتم. تا برای خودم مطالب را استنباط بکنم. سپس شروع به یادداشت‌برداری کردم. همین کار را هم برای زبان فارسی کردم.

یادم می‌آید که کتابخانه‌ای در اصفهان بود به نام «فرهنگ». نامش کتابخانۀ شهرداری بود؛ ولی به کتابخانۀ فرهنگ شهره بود. مقدار محدودی کتاب داشت. من تقریباً همهٔ کتاب‌هایش را خواندم، تعداد کتاب‌هایش بین هفت تا هشت هزار کتاب بود. من‌جمله کتاب‌های دوران متأخر و همین‌طور کتاب‌های دوران معاصر را خواندم. آن‌هایی را که به زبان فارسی بود، خواندم. تا اینکه یک روز، کتابی به دستم رسید که در حدود چهل، پنجاه صفحه بیشتر نبود، جزوه‌مانند بود، با خط نستعلیق هم چاپ شده بود و شاید چاپ سنگی هم شده بود. به‌هرحال؛ کتابی بود شامل یادداشت‌های نویسنده «محمدعلی داعی‌الاسلام». این کتاب یک فرهنگ بود به نام فرهنگ نظام. یک مقدار هم آشفته نوشته بود.[i]

در همان حال در میان خواندن کتاب بودم که به‌طور ناخودآگاه انگیزه‌ای در من ایجاد شد که خودم هم فرهنگی بنویسم. شروع به نوشتن فرهنگ کردم، از یادداشت‌هایی که داشتم بسیار بهره بردم. لغت را می‌نوشتم و تمامی استعمالات و معانی مختلف را برایش قرار می‌دادم. این‌گونه به فرهنگ‌نویسی علاقه‌مند شدم. بیشتر در این قسمت، می‌خواهم این را بگویم که علاقه‌مندی فوق‌العاده‌ام به زبان فارسی، موجب شد که به ‌تمامی این مباحث گرایش پیدا کنم و همین‌طور به ترجمه هم علاقه‌مند شوم. در میان کار ترجمه، ترجمه‌هایم را با اصلش مقایسه می‌کردم و پی می‌بردم که اشتباهاتی دارم و یا اینکه آن طور که فکر می‌کردم ترجمه نکرده‌ام. در کل، تمام این مسائل باعث شد این احساس در من ایجاد شود که بنده از همهٔ امکانات فارسی استفاده نمی‌کنم.

 

اجازه می‌دهید یک‌راست سراغ ترجمه‌هایتان برویم؟

بله، خواهش می‌کنم.

 

به نظر می‌رسد شما توجه خاصی به موسیقی نثر در ترجمه‌ها دارید؛ برای مثال، قسمت‌هایی از رمان خانوادۀ تیبو سطح موسیقیایی بالایی دارد، آیا این صرفاً در نتیجۀ تأثیر از متن اصلی است؟

خیر، این یک دلیل دیگری دارد، پدری باسواد داشتم، ایشان مجتهد بودند و زبان فارسی و عربی هم خوب می‌دانستند، ولی فرصتی نداشتند که به من برسند. در دوران دبستان، روزی مشغول خواندن شعر بودم که ایشان متوجه شدند که تکلیف کلاسی من گلستان سعدی است. یادم می‌آید اشتباهی در خواندن داشتم. ایشان من را نشاندند و با من شروع به خواندن کردند، هر روز عصر که می‌شد، به من می‌گفتند: از روی گلستان با صدای بلند بخوان، پدرم خیلی به سعدی علاقه داشتند هم به شعر و هم به نثرش. ایشان، آن تابستان آن‌قدر با من به خواندن گلستان مشغول شدند که خود بسیاری از آن را حفظ شدند. یادم می‌آید که پدر با صدای بلند حکایات را می‌خواندند.

این موسیقی نثر سعدی آرام‌آرام در ذهن من شروع به جا افتادن کرد. انشاءنویسی در مدرسه برایم کار مشکلی بود، اصلاً خوشم نمی‌آمد، زیرا کسی انشاءنویسیِ درست یادمان نمی‌داد. بچه‌ها انشاء می‌نوشتند و سر کلاس می‌خواندند. ولی من حوصلۀ نوشتن نداشتم. پدرم با کنجکاوی تمام می‌پرسیدند: برای انشاءتان چه موضوعی داده‌اند؟ من می‌گفتم: فلان چیز، می‌گفتند: بنویس؛ و من پس از کمی تعلّل از ایشان خواهش می‌کردم برایم انشایی بنویسند. ایشان هم می‌نوشتند، اما من را مجبور به خواندن مکرر انشا می‌کردند؛ طوری که کاملاً آن را حفظ می‌شدم. بعدها، همین طنین نثر پدرم که در حقیقت تقلیدی از سبک سعدی بود در ذهنم می‌پیچید و در من بسیار اثر کرد. هنوز هم آن‌قدر متن‌هایم را می‌خوانم تا طنینش را دلپذیر دریابم.

 

شما خود در میان معاصران به نثر چه کسانی علاقه‌مند بوده‌اید؟

یکی از کسانی که من شیفتهٔ نثرش بودم، مرحوم دکتر خانلری بود که در آن دوره نوشته‌های او در مجلۀ سخن به چاپ می‌رسید. آن موقع در شهرستان ما زیاد امکانات دسترسی به کتاب و مجلات نداشتیم، به‌طوری‌که مجلهٔ سخن که آن وقت‌ها درمی‌آمد، به‌ندرت به دستمان می‌رسید، هرچند وقت یک‌بار، وقتی مجلۀ سخن به دستم می‌رسید، حقیقتاً برایم خیلی ذی‌قیمت بود، مثل یک شیء قیمتی، آن را حفظ می‌کردم و بارها و بارها آن را می‌خواندم. به‌خصوص سرمقاله‌هایش را که به قلم استاد خانلری بود. آن زمان هنوز با اینکه خیلی تفاوت سبک‌ها را نمی‌فهمیدم، مجذوب سبک خانلری شدم، نثر دکتر خانلری دارای خصوصیاتی بود، حتی جملهٔ کتاب‌های علمی ایشان نیز نثر بسیار محکم و گویایی داشت. او می‌توانست خوب بیان کند و به نظرم نثر ایشان که در ظاهر برای نوشتن واقعاً ساده به نظر می‌آید، بسیار مشکل است.

بنابراین من، بیش از همه‌چیز، تحت تأثیر نثر خانلری بودم به‌طوری‌که بارها نوشته‌های ایشان را می‌خواندم، گاهی حتی آن‌ها را حفظ می‌شدم، هنوز هم من بیش از همه مدیون سبک و فارسی‌نویسی مرحوم خانلری و راه ایشان هستم.

 

به‌این‌ترتیب نثرتان به مرحوم خانلری شباهت یافته است؟

بله، سبک فارسی‌نویسی‌ام بیشتر به سبک مرحوم خانلری شباهت دارد.

 

امروزه برخی نویسندگان و مترجمان هستند که تلاش می‌کنند از لغات سَخته و سَرهٔ فارسی استفاده کنند و البته گاهی هم به‌افراط، به‌طوری‌که سنگین و دیرهضم به نظر می‌رسد. شما دربارۀ این شیوۀ نگارش چه فکر می‌کنید؟

این را بگویم که اساساً این شیوه را قبول ندارم و درست نمی‌دانم. قصدشان ایجاد سبک است؛ اما اغلب سبکی که ایجاد می‌کنند آن‌قدر مشکل است که برای مردم نامفهوم می‌شود. اساساً این را به شما بگویم، آن‌هایی که این روش را در پیش می‌گیرند، اغلب قصد قدرت‌نمایی دارند. به نظر می‌آید این‌ها کاری به نفس کارشان ندارند، به هنرشان نیز علاقه‌ای ندارند، این‌ها گویی به تظاهر هنری علاقه‌مند هستند.

 

از نظر شما کدام‌یک از ترجمه‌ها یا تألیفاتتان نسبت به دیگر آثارتان برتری دارد؟

اول اینکه نمی‌توانم ارزش خود کتاب را از نثرش جدا کنم. اگر بخواهم فقط صرف ترجمه را در نظر داشته باشم، مسائل مختلفی پیش می‌آید. در ترجمه همیشه ملزم به حفظ سبک نویسنده بودم. برای حفظ سبک نویسنده در مواقعی با مشکلی روبه‌رو نبودم، مثلاً خانوادۀ تیبو را خیلی راحت ترجمه کردم. ترجمۀ جلد اول این کتاب را که منظورم کتاب اول (دفترچۀ خاکستری) است، در حدود هفده هجده سال قبل از اقدام اصلی به ترجمه، انجام دادم.

هفده هجده سال بعد شروع به ترجمۀ تمام کتاب کردم، هفتاد هشتاد صفحۀ ابتدایی را هم از نو ترجمه کردم. تقریباً نمی‌دانم که چطور دفعۀ دوم جدّی به ترجمۀ کتاب پرداختم. کتاب مفصلی بود و در دو سال ترجمه شد. تمام همّتم و وقتم مصروف ترجمۀ این کتاب شد. به نظرم سبک روژه مارتن دوگار به من خیلی نزدیک بود. به‌اصطلاح منعکس کردن سبکش به فارسی خیلی مشکل نبود. می‌توان به‌راحتی سبک روژه مارتن دوگار را به فارسی ترجمه کرد؛ بنابراین کتاب را راحت ترجمه کردم؛ اما در مقابل، دو سال بعد در حدود سال‌های 1360-1361 ضد خاطرات آندره مالرو را ترجمه کردم.

 

چرا با اینکه خانوادۀ تیبو نسبت به ضد خاطرات حجم بیشتری دارد، ترجمۀ هر دو کتاب، دو سال به طول انجامیده است؟

البته، شاید ترجمۀ ضد خاطرات کمی بیشتر از دو سال هم طول کشید. ضد خاطرات برعکس خانوادۀ تیبو واقعاً به فارسی جا نمی‌افتاد؛ و ترجمۀ این کتاب در حقیقت یک کار گروهی بود. ابتدا کتاب را مرحوم سیّدحسینی ترجمه کردند و از ادامۀ ترجمۀ آن سرباز زدند. رئیس صداوسیما ادامۀ چاپ این کتاب را بی‌بهانه درخواست کرده بودند. آقای سیّدحسینی به سراغ من آمدند و از بنده خواستند که در این ترجمه به ایشان کمک کنم. بالاخره پس از اصرارهای مداوم بنده را مجبور به قبول این سفارش کردند. با هم ترجمه را شروع کردیم.

در قراری با دوستان، برای تمرین ترجمۀ این کتاب، خود را در یکی از اتاق‌های صداوسیما حبس کردم. پس‌ازآن هر دو شروع به ترجمه کردیم. من چند جور ترجمه می‌کردم. کارهای همدیگر را می‌خواندیم و درباره‌اش بحث می‌کردیم. سپس این ترجمه را برای دوستان می‌خواندم و آن‌ها اظهارنظر می‌کردند. یکی از ایشان که خیلی هم علاقه‌مند بودند، مرحوم گلشیری بود، اظهارنظرهایی می‌کردند که خیلی به این‌جانب کمک کرد.

درواقع درست است که بیشترین زحمتش را من کشیدم ولی کاری است که دسته‌جمعی انجام گرفت، از این لحاظ هم یک ارزش دیگری برای آن قائل هستم؛ سبک مالرو واقعاً طور دیگری بود. ترجمه‌های دیگرم آن‌قدر مشکل نبوده است و اساساً به دنبال ترجمۀ کتاب‌های مفصّلی که ترجمۀ مشکل دارند نمی‌رفتم؛ اما سعی کردم داستان‌های کوتاه را حتی اگر خیلی مشکل باشد، ترجمه کنم و از عهدۀ آن برآیم. البته به یاد دارم یکی دیگر از ترجمه‌هایی که وقت‌گیر بود، داستان «مرتد» بود، اثر آلبر کامو که در کتاب بیست‌ویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه [تهران: نیلوفر، 1384] به چاپ رسیده است.

 

پاراگراف ابتدایی داستان «مرتد» کاملاً پرتب‌وتاب و پرتنش است، آیا این ترجمه کاملاً از سبک آلبر کامو تبعیت کرده است؟

بله، دقیقاً همین‌طور است.

 

در ترجمۀ خانوادۀ تیبو گویی نثر فارسی آن، گاهی آرام و کم‌حرکت و گاه پویا و تیزپاست، آیا این روند ترجمۀ شما با تکیه بر متن اصلی بوده است؟

بله، در سبک مارتن دوگار، در اثر واقعه‌ای که شرح می‌دهد و ماجرایی که رُخ می‌دهد خواه ملتهب، خواه آرام، نثر به‌شدّت تغییر کرده و تحت تأثیر قرار می‌گیرد. وقتی ماجرا ملتهب می‌شود، نثر هم ملتهب می‌شود.

 

سبک نویسندگی کدام‌یک از این نویسندگانی که آثارشان را ترجمه کرده‌اید، به‌جز روژه مارتن دوگار، به سبک ترجمۀ شما نزدیک‌تر و درنتیجه انتقال آن راحت‌تر بوده است؟

نمی‌دانم سبک خاصی داشته باشم یا خیر و اینکه آیا سبک من با آن متن مطابقت داشته باشد یا خیر. ولی ظاهراً آن‌ها را که راحت‌تر ترجمه کرده‌ام، به سبک خودم نزدیک‌تر است. مثلاً همان داستان «معامله» از ژول تلیه[ii] را که در کتاب بیست‌ویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه به چاپ رسیده است، به‌راحتی ترجمه کردم. من به کارهای ژیل پرو هم خیلی علاقه‌مند هستم. کارهایی از او ترجمه کردم که وزارت ارشاد اجازۀ چاپ آن را هنوز نداده است. خیلی وقت است که ترجمۀ آن‌ها را به پایان رسانده‌ام. من تمامی آثار ژیل پرو را خوانده‌ام. فرصتی اگر می‌بود، رمان‌های او را نیز ترجمه می‌کردم. آثار او را نیز به‌راحتی ترجمه کرده‌ام.

علاوه‌براین، از سبک نویسندگانی که نثر آن‌ها را به‌راحتی ترجمه می‌کنم، در میان تمامی آثار دیگر بیشتر خوشم می‌آید.

 

نظرتان راجع به ترجمۀ آثار سارتر چیست؟ با مطالعۀ آثاری که شما از او ترجمه کرده‌اید، می‌شود دریافت که ترجمۀ نثر سارتر برایتان ساده بوده است، آیا این‌چنین است؟

سال‌ها پیش با نام ژان پل سارتر و بعد با نوشته‌های ایشان آشنا شدم. ترجمۀ سبک ایشان در ابتدا برایم مشکل بود. ایشان یک سبک ثابتی دارند چون روی سبک خودشان کار کرده‌اند. سبکشان خیلی تغییر نمی‌کند، چون بیشتر هدفشان بیان مقصود است. زمانی که مشغول خواندن آثار ایشان شدم، حس کردم که روی متن ایشان مسلّط شدم، البته مانند نثر روژه مارتن دوگار، آن‌چنان برایم ساده نبود. ولی پس از کمی کندوکاو و مطالعه و ترجمه، بر نثر ایشان مسلط شدم و … پس از مدتی ترجمۀ آثار ایشان برایم ساده شد و هر متنی را از ایشان به‌راحتی ترجمه می‌کردم. مثلاً در کتاب ادبیات چیست؟ ژان پل سارتر انتقال سبک ایشان و ترجمه‌اش برایم آسان بود، تنها مشکلم انتقال محتوا و روشن کردن بیان او برای خواننده بود.

 

در بعضی از ترجمه‌ها خواننده مترجم را حس می‌کند، درست مثل این که کسی به شکل یک واسطه ایستاده و چیزهایی را منتقل می‌کند؛ ولی گاهی مترجم نامرئی است، خیلی هنرمندانه است، درواقع او مثل یک هادی نامرئی است که تمام آن مطلب را با سبک و شیوه خودش عیناً منتقل می‌کند و در پایان خواننده ناگهان متوجه می‌شود که به طرز جالبی تاکنون متوجه حضور مترجم نبوده است درحالی‌که مطلب به‌طور مستوفی منتقل شده است.

در مورد شما نیز این‌چنین است، شما گویی مترجمی نامرئی هستید. نظر خودتان نسبت به این موضوع چیست؟

اولاً من خیلی خوشحالم و خیلی خوشحال شدم از اینکه شما این مطلب را گفتید. کسی تابه‌حال این مطلب را به من نگفته بود و من همیشه خیلی دلم می‌خواست ترجمه‌هایم این‌طور باشد، یعنی طوری باشد که خواننده آن نوشته را آن‌قدر راحت بخواند که متوجه بیان نشود.

 

به نظر می‌رسد دغدغه شما بیشتر مربوط به ترجمۀ آثاری بوده است که از منظر تاریخی دربردارندۀ وقایع جنگ جهانی دوم است، آیا به این دلیل است که بیشتر نویسندگان معاصر به این موضوع پرداخته‌اند و شما ناچار به آن پرداخته‌اید؟

دوران نوجوانی و جوانی من تحت تأثیر جنگ جهانی دوم بوده است و این موضوع بسیار در ایران تأثیر گذاشته بود. در آن زمان ما دوران خاص دیگری را گذراندیم که در طول عمر ما در نوع خود بی‌نظیر بود، تأثیرات جنگ جهانی دوم از هفده‌سالگی تا سی‌سالگی بر من ادامه داشت. در همین دوران بود که وقایع کودتای 28 مرداد و برکناری مصدق و تمامی آن رویدادها نیز اتفاق افتاد.

مسائل مربوط به جنگ جهانی دوم آن زمان بسیار در ایران تأثیر کرده بود، آنچه که من از دوران کودکی‌ام می‌دانم این است که ایران قبل از جنگ جهانی دوم کمتر توجهی به جهان داشت. بعد از آن تأثیرات رویدادهای جهانی بر ما بیشتر شد و هم ما بیشتر نسبت وقایع آن روزهای جهان مطلع می‌شدیم. جنگ جهانی دوم واقعه‌ای بود که ما مدام آن را دنبال می‌کردیم، چنانکه می‌دانید رادیو آن زمان، در شهرستان، تازه جایگاهی به دست آورده بود. ما لحظه‌به‌لحظه تمامی اتفاقات را دنبال می‌کردیم. خیلی جوان بودم و علاقه‌مند به دانستن مسائل جهان؛ هرچند نمی‌توانستم آن را درک بکنم که چه هست ولی درهرحال حتماً آن وقایع تأثیراتی بر من گذاشته است.

 

آیا وضعیت ترجمه و نثر ترجمه‌ای را در حال حاضر روبه‌پیشرفت می‌بینید یا پس‌رفت؟

البته بارقه‌هایی می‌بینیم. برای این مجلۀ ادبیات تطبیقی مقاله‌های متعددی به دستمان می‌رسد. نویسندگان معدودی را می‌شناسیم و عدۀ کثیری را هم نمی‌شناسیم، گاهی اوقات ترجمه‌ها یا مقالات خوبی به دستمان می‌رسد و من کنجکاو می‌شوم که نویسندگانشان که هستند؟ اتفاقاً بعضی از آن‌ها نیز جوان هستند. پیگیر آن‌ها می‌شویم و با آن‌ها ملاقات می‌کنیم و حتی برای همکاری از آن‌ها دعوت می‌کنیم. مثلاً یکی از نویسندگان خوب به نام بهنام بابازاده است که مشخص شد بسیار علاقه‌مند به زبان فارسی و امکانات آن بوده و به‌غیراز پیش بردن درس و مدرسه، بسیار مطالعه می‌کرده است و به علاقه‌های شخصی خود در زمینۀ نویسندگی نیز می‌پرداخته و فقط به کتب درسی اکتفا نمی‌کرده است. یک روشنفکر نمی‌تواند به مطالعات محدود خود در طول تحصیل اکتفا کند، بلکه باید کنجکاو باشد.

گاهی نویسندگانی هم هستند که اگر حرفی هم برای گفتن دارند، متأسفانه نمی‌توانند منظور خود را روشن‌بیان کنند و همین موضوع مرا رنج می‌دهد. مقاله‌هایی برای ما ارسال می‌شود که واقعاً حرفی هم برای گفتن دارند ولی بیان خوبی ندارند، این چه بیانی است که خودشان می‌فهمند که چه می‌گویند ولی مخاطب نه، این چه مخلوطی از انتخاب کلمات و نحوهٔ بیان است؟! تنها ترجمهٔ تحت لفظ است و کلام کاملاً نامفهوم است. اگر این نثرها مفهوم بودند، این‌قدر رنجم نمی‌دادند، ولی من گاهی اصلاً نمی‌فهمم که مترجم چه می‌خواهد بگوید؟!

 

 

 

* این گفتگو درحقیقت به انگیزۀ تدوین رساله‌ای در دورۀ کارشناسی ارشد رشتۀ زبان و ادبیات فارسی توسط خانم زهرا بخشی، به راهنمایی آقای محمدنوید بازرگان دربارۀ آثار و آرای سه نثرنویس برجستۀ معاصر (استاد ابوالحسن نجفی، استاد احمد سمیعی گیلانی و استاد اسماعیل سعادت) صورت گرفته است.

[i]. م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی ‌داع‍ی‌الاس‍لام‌ (‏۱۲۵۶ – ‏۱۳۳۰)، ف‍ره‍ن‍گ‌ ن‍ظام، ح‍ی‍درآب‍اد دک‍ن‌: دولت علیهٔ دکن‏، [1351-1358]؛ حيدرآباد: [بی‌نا]، 1346ق، 5ج. در کتابخانۀ مرکزی و مرکز اطلاع‌رسانی شهرداری اصفهان نیز نسخه‌ای با این مشخصات موجود است: افست از روی چاپ سنگی حیدرآباد دکن 1344ق، [1366]- جهان کتاب.

[ii]. Jules Tellier

مقبولیت زبانی در ترجمه در قیاس با صحّت، خوانش‌پذیری و بَسَندگی

مقبولیت زبانی در ترجمه در قیاس با صحّت، خوانش‌پذیری و بَسَندگی

حسن هاشمی میناباد | منتشرشده در: جهان کتاب، سال بیست و پنجم، شمارۀ 7ـ8، مهر ـ آبان 1399

| تقدیم به آقای محمدرضا جعفری که ویرایش‌هایشان مظهر حد عالی مقبولیت زبانی در ترجمه است |

صحّت[1]، خوانش‌پذیری[2]، مقبولیت[3]، و بسندگی[4] از جمله معیارهای ارزیابی و نقد ترجمه است. اولین ملاک ساده‌ترین آن‌ها نیز هست، اما تعاریف گوناگونی از بسندگی و مقبولیت شده و حتی در مواردی این دو برای توصیف مفهوم واحدی به‌کار رفته‌اند. خوانش‌پذیری مقوله‌ای است که در هر سه مورد دیگر دخیل است.

صحّت در ترجمه ناظر است بر انتقال درست و دقیق آنچه نویسنده بیان کرده و به‌بیان‌دیگر حفظ محتوای اطلاعاتی متن به زبان طبیعی. در اینجا چیزی به متن افزوده و چیزی از متن کاسته نمی‌شود، مفهوم و پیامْ تحریف نمی‌شود و معادل درست اصطلاحات تخصصی و حرفه‌ای و صنفی و… انتقال می‌یابد. صحت با میزان مطابقت محتوای متن مقصد با متن اصلی ارتباط دارد به‌طوری‌که مخاطب زبان مقصدْ پیام را بدون مشکلی درک می‌کند.

در نقدهای ترجمه در مطبوعات عموماً در پی ارزیابی صحت اطلاعات هستند. منتقدان با مقایسه و مقابلۀ ترجمه با متن اصلی، افزایش‌ها و کاهش‌ها و موارد تحریف پیام را کشف می‌کنند. همان‌طور که اشاره شد پیام به زبان طبیعی انتقال داده می‌شود، اما ممکن است میزان صحت و مطابقت اطلاعاتی ترجمه با متن اصلی متفاوت باشد.

بسندگی یا کفایت ترجمه بیشتر به جنبه‌های مربوط به فرایند ترجمه مربوط می‌شود و ناظر است بر درجۀ مطابقت متن ترجمه‌شده با شرایطی که در دستور کار یا سفارش ترجمه[5] قید شده و نیز مطابقت متن مقصد با هدفی که در متن اصلی به آن دلیل نوشته شده. ترجمه‌ای بسنده است که به متن مبدأ و روابط متنی و هنجارهای آن وفادار مانده باشد. مترجم طبق هنجار آغازینی که برای خودش وضع می‌کند به سمت‌وسویی میل می‌کند. اگر این جهت‌گیری در راستای فرهنگ مبدأ باشد، به «ترجمۀ بسنده» می‌رسد، و اگر در راستای فرهنگ مقصد باشد، به «ترجمۀ مقبول» دست می‌یابد. بنابراین، بسندگی و مقبولیت درواقع دو قطب هنجار آغازین ترجمه هستند.

بسندگی گونه‌ای از تناظر در ترجمه است که هدف آن بازتاب دادن هنجارهای زبانی و فرهنگی متن مبدأ است. متن اصلی در قالبی ریخته می‌شود و به‌گونه‌ای بازتاب می‌یابد که با هدف تعیین‌شده در مأموریت ترجمه تطابق داشته باشد. در ترجمۀ تیتر اخبار و روزنامه‌ها و آگهی‌ها معمولاً تعارض و تنشی پیش می‌آید بین صحت و بسندگی از یک سو و مقبولیت از سوی دیگر و در نتیجه گاهی ترجمه به معنای عامّ آن کارساز نیست و باید به بازآفرینی روی آورد.

برخی از نوشته‌ها آسان‌خوان و آسان‌فهم هستند و خواننده به‌راحتی و با سرعت مناسبی آن‌ها را می‌خواند و درک می‌کند، بی آن‌که نیازی به دوباره‌خوانی و چندباره‌خوانی داشته باشد و تحلیل پیام مستلزم تلاش ذهنی قابل ملاحظه باشد. چنین متنی از ویژگی خوانش‌پذیری برخوردار است. خوانش‌پذیری عبارت است از این‌که نوشته‌ای چقدر راحت و آسان خوانده و درک می‌شود. خواننده چنین متنی را یک بار به سهولت می‌خواند و می‌فهمد و پیش می‌رود (هاشمی میناباد 1396: 2 ـ 151).

خوانش‌پذیری و درجۀ سهولت ترجمه به عوامل گوناگونی بستگی دارد که برخی از آن‌ها عبارتند از:

ــ    طول متوسط جمله‌ها و ساختار آن‌ها؛

ــ    تعداد عبارت‌ها و جمله‌واره‌ها و بندهای وابسته در جملۀ مرکب و مفصل؛

ــ    پیچیدگی دستوری عبارت‌ها و جمله‌واره‌ها و جمله‌ها؛

ــ    عبارت‌های معترضه و توضیحی زیاد؛

ــ    حذف به قرینه یا بی‌قرینه؛

ــ    سنگین بودن بار اطلاعاتی جمله؛

ــ    استفاده از واژه‌ها و عبارت‌ها و جمله‌های چندمعنا و چندپهلو، بی آن‌که بافت کلی به ابهام‌زدایی کمک کند؛

ــ    کاربرد نشانه‌های سجاوندی فراوان یا کاربرد نادرست این نشانه‌ها.

در مقایسه با متون تألیفی، خوانش‌پذیری در ترجمه اهمیت مضاعفی دارد و مترجم سعی می‌کند اثر خود را به‌گونه‌ای عرضه کند که راحت و روان و سلیس و شیوا خوانده شود و درک آن مستلزم بازگشت‌های مکرر به عقب نباشد. برای رسیدن به این هدف باید از شیوۀ بیان و ساختارهایی که موانع و دست‌اندازهایی سر راه خواننده ایجاد می‌کنند، دوری کرد. (همان)

اما خواننده و منتقد می‌خواهد این را هم بداند که آیا در ترجمه‌ای که در دست دارد، هنجارهای زبان مقصد رعایت شده، زبان طبیعی مقصد به کار برده شده، ترجمه تناسبی با زبان و فرهنگ مقصد دارد و با آن سازگار شده یا نه. در نتیجه مقبولیت یا پذیرفتگی ترجمه مطرح می‌شود.

مقبولیت زبانی در ترجمه یعنی وفادار بودن متن مقصد به هنجارها و سنت‌های تولید متن در زبان مقصد. مترجم انتظارات زبانی خواننده را در نظر می‌گیرد، اما هدف ترجمه را فراموش نمی‌کند. مقبولیت درواقع نتیجۀ تصمیم اولیۀ مترجم (هنجارآغازین) در مورد رعایت هنجارهای فرهنگ مقصد است. ترجمه‌ای مقبول است که تابع هنجارهای زبانی و ادبی فرهنگ مقصد و نظام چندگانۀ ادبی[6] مقصد یا بخشی از این نظام باشد. وفاداری به هنجارهای زبان مقصد به ترجمۀ مقبول می‌انجامد. بنابراین، پیش‌فرض‌های فرهنگی جامعه‌ای که در ترجمه در چهارچوب آن صورت می‌گیرد به میزان زیادی مقبولیت آن را تعیین می‌کند.

مقبولیت در ترجمۀ ادبی و نسبت آن با روش کار مترجم بستگی دارد به تلقی او از زبان به‌طورکلی، رابطه و مناسبات بین زبان مبدأ و مقصد، تفاوت‌های فرهنگی، معیارهای مسلط زیبایی‌شناختی در فرهنگ و زبان مقصد، ساختار قدرت ادبی جامعه، و بوطیقای حاکم بر فرهنگ مقصد.

از نظر آندره لُفِوِر، ترجمه‌پژوه و ادیب فرانسوی، بوطیقا از دو مؤلفه تشکیل شده: 1) مجموعه‌ای از صنایع ادبی، سبک‌ها و گونه‌های ادبی، مضامین، شخصیت‌ها و موقعیت‌های کهن‌الگویی، و نمادها؛ و 2) دیدگاه رایج در یک دورۀ تاریخی و در یک جامعۀ خاص دربارۀ نقشی که ادبیات در کلیت نظام اجتماعی دارد یا باید داشته باشد.

ترجمۀ مقبولْ متنی است که انتظارات مخاطب مورد نظر را از لحاظ انسجام واژگانی و معنایی و دیگر معیارهای متنیت در زبان مقصد برآورده می‌سازد؛ صاحب اصالت متنی مورد نظر در زبان و فرهنگ مقصد است؛ با هنجارهای زبانی فرهنگ مقصد تناسب تامّ و تمام دارد؛ در عین معنادار و اطلاع‌رسان بودن، اصالت زبانی مقصد را در خود دارد؛ قصد و نیت ارتباطی نویسنده را با شفافیت منعکس می‌سازد، به‌گونه‌ای است که انگار در زبان مقصد به‌صورت متنی بومی نوشته شده و سبک و سیاق بومی دارد؛ و درنهایت سلیس و روان و خوش‌خوان است. بدین ترتیب ترجمۀ مقبول از صفت خوانش‌پذیری به کمال برخوردار است، اما هر ترجمۀ خوانش‌پذیری را نمی‌توان ترجمۀ مقبولی دانست.

مفهوم مقبولیت را به‌ویژه در مقایسۀ دو یا چند ترجمه از یک اثر می‌توان به کار برد، مخصوصاً در اوضاع کنونی که ترجمه‌های مکرر فراوان‌تر شده‌اند، تا بتوان بهترین ترجمه را برگزید. چه‌بسا یکی از چنین ترجمه‌هایی از معیارهای صحت و خوانش‌پذیری برخوردار باشد و ایرادی بر آن متصور نباشد، اما نتوان صفت مقبولیت را در مورد آن به کار برد.

حال، نمونه‌هایی از مترجمان خوب می‌آورم تا مفهوم مقبولیت زبانی در ترجمه سنجیده شود. نمونه‌های اول (حکمت، بهروزی) ترجمه‌هایی خوب و خوانش‌پذیر و عمدتاً صحیح هستند؛ نمونه‌های دوم (کامشاد، کوثری) هم صحیح‌اند و هم خوانش‌پذیر و هم از مقبولیت زبانی برخوردارند.

هردو نمونه‌ای که برای مقایسۀ مقبولیت ترجمه آورده می‌شود، باید معیارهای صحّت و خوانش‌پذیری را برآورده سازند. بنابراین، انتخاب نمونه‌ها برای من سخت بود و وقت‌گیر. نمونه‌های خوبی پیدا کردم اما مجبور شدم آن‌ها را به دلایل مختلف کنار بگذارم. گاهی هم به یکی از دو منبع مناسب کارم دسترسی نداشتم.

اخیراً حس یک پایان (ترجمۀ The Sense of an Ending) از جولین بارنْز به ترجمۀ محمد حکمت، مترجم افغانستانی، را دیدم. پیش‌ازاین، بخشی از آغاز این رمان به ترجمۀ حسن کامشاد با عنوان درک یک پایان (نشر نو، 1398) را با اصل انگلیسی‌اش مقابله کرده بودم. این دو ترجمه را هم از سر کنجکاوی با هم مقایسه کردم. محمد حکمت خوب ترجمه کرده و نثرش با فارسی رایج در ایران تفاوت بارزی ندارد به‌جز موارد نادر واژگانی، مثلاً plughole را اولی «سوراخ راه‌آب» نوشته و دومی «سوراخ کاسۀ دستشویی». به‌هرحال، این نثر حداقل برای نگارنده فرقی با نثر فارسی ایران ندارد.

 

1 ـ 1 حس یک پایان، محمد حکمت (1394: 8 ـ 17):

«بدون ترتیب خاصی به یاد می‌آورم:

ــ        مچ دستی که برق می‌زند؛

ــ        بخاری که از ظرف‌شویی خیس بلند می‌شود وقتی خنده‌کنان ماهیتابه‌ای داغ تویش انداخته می‌شود؛

ــ        لخته‌های […][7] که در سوراخ راه‌آب چرخ می‌خورند پیش از این‌که از بالا تا پایین خانه‌ای بلند را طی کنند؛

ــ        رودخانه‌ای که ناباورانه سربالا می‌رود[8]، موج‌هایش و خروش‌شان با نیم دوجین چراغ‌قوۀ تعقیب‌کننده روشن شده‌اند؛

ــ        رودی دیگر، پهن و خاکستری، که جهت جریانش توسط باد تندی که سطحش را مواج می‌کند، پنهان شده است؛

ــ        آب توی وان حمام که مدت‌هاست پشت دری بسته سرد شده است.

این آخری چیزی نیست که واقعاً دیده باشم، ولی آن‌چه در نهایت به یاد می‌آوری، همیشه عین همان چیزی است که خود شاهدش بوده‌ای.

ما در زمان زندگی می‌کنیم ــ زمان نگه‌مان می‌دارد و حالت‌مان می‌دهد ــ ولی هرگز احساس نکرده‌ام که آن را خوب می‌فهمم. و منظورم نظریه‌های علمی نیست که زمان خم می‌شود و به عقب برمی‌گردد یا ممکن است در جایی دیگر به صورت موازی وجود داشته باشد. نه، منظورم زمان معمولی و روزمره است که ساعت‌های دیواری و مچی خاطرجمع‌مان می‌کنند که با نظم و ترتیب می‌گذرد.»

 

2 ـ 1 درک یک پایان، حسن کامشاد (1398: 4 ـ 3):

«بی‌هیچ ترتیب خاصی به یاد می‌آورم:

ــ        نرمۀ براق مچ دست را؛

ــ        تابۀ داغی را که همراه با خنده توی ظرف‌شویی خیس پرت می‌شود و بخار آبی را که از آن برمی‌خیزد؛

ــ        قطره‌هایی را که توی سوراخ کاسۀ دستشویی چرخ می‌خورَد و سپس تمامی طول یک ساختمان بلند را طی می‌کند؛

ــ        رودی را که به شکل غریبی رو به بالادست می‌رود و نور پنج شش چراغ‌قوه بر موج‌ها و شکسته‌موج‌هایش می‌تابد؛

ــ        رود دیگری را، پهن و خاکستری‌رنگ، که باد شدید سطح آن را برمی‌آشوبد و جهت جریانش را طور دیگری نشان می‌دهد؛

ــ        آب توی وان را که پشت درِ بسته مدتی‌ست سرد شده.

این آخری را به چشم ندیدم، ولی آنچه در حافظه می‌ماند همیشه آن چیزی نیست که شاهدش بودیم.

ما در زمان به‌سر می‌بریم ــ زمان ما را در خود می‌گیرد و شکل می‌دهد ــ اما هیچ‌گاه احساس نکرده‌ام که زمان را چندان خوب نمی‌فهمم. و مقصودم نظریه‌های مربوط به پیچش و بازگشت زمان، یا امکان وجود آن به شکل‌های موازی در جای دیگر نیست. نه، منظورم زمان عادی است، زمان روزمره، که به شهادت ساعت دیواری و ساعت مچی ما، منظم می‌گذرد.»

 

لازم نیست در این مرحله دو ترجمۀ درک یک پایان را از لحاظ صحت یا بسندگی با هم مقایسه کنید بلکه آن‌ها را در درجۀ اول به لحاظ مقبولیت و در درجۀ دوم از نظر خوانش‌پذیری در تقابل با هم قرار بدهید. ترجمۀ محمد حکمت مشکل خاصی از دیدگاه خوانش‌پذیری ندارد، اما مسئله در این است که از مقبولیت برگردان کامشاد برخوردار نیست.

چه‌بسا با این مقایسۀ من موافق نباشید و استدلال کنید که موارد مقایسه یکی متعلق به فارسی ایران است و دیگری فارسی افغانستان. اشاره شد که در نثر حکمت تفاوت بارزی با نثر رایج در ایران ندیدم. حال نمونه‌ای می‌آورم از ترجمۀ سالومۀ اسکار وایلد به دست سیروس بهروزی (1342) و عبدالله کوثری (1385).

 

1 ـ 2 سالومه، سیروس بهروزی (1342: 4 ـ 43):

«یحیی من شیفتۀ جسم توام. بدنت به سپیدی سوسن است، سوسن کشتزارانی که دروگر را بدان گذر نباشد. بدنت به سپیدی برف کوهسارانست، به سپیدی برفی که از فراز کهسار یهودا به دره‌ها سرازیر گردد. گل‌های گلزار ملکۀ عربستان، همانند بدن تو سپید نیست، گل‌های گلزار عطربیز ملکۀ عربستان، و گام‌های سپیده در آن دم که پای بر برگ‌ها می‌نهد؛ و قرص ماه، در آن زمان که بر سینۀ دریا آرمیده است، هیچ‌یک و هیچ‌چیز دیگر در این جهان به سپیدی بدن تو نیست، بگذار تا بدان دست بکشم.»

 

2 ـ 2 سالومه، عبدالله کوثری (1385: 34):

«یحیی، من بر تو عاشقم. تن تو سپید چون سوسن‌های کشتزاری است که دروگران هرگزش درو نکرده‌اند. تن تو سپید چون برفی‌ست خفته بر کوهساران، چون برفی که بر کوه‌های یهودیه خفته است و به دره‌ها سرازیر می‌شود. گل‌های باغ ملکۀ عربستان چندان سپید نیست که تن تو. نه گل‌های باغ ملکۀ عربستان و نه پاهای سپیده‌دم آنگاه که بر برگ‌ها فرود می‌آید و نه سینۀ ماه آنگاه که بر سینۀ دریا می‌خسبد… در این عالم هیچ‌چیز به سپیدی تن تو نیست. بگذار تا دست بر پیکرت بسایم.»

 

1 ـ 3 سالومه، سیروس بهروزی (1342: 69):

«سالومه، سالومه، برقص. از تو خواهانم که بهرم رقص کنی. من به غم اندرم. امشب اندوهگینم. چون بدینجا آمدم در خون لغزیدم که نشانه‌ای بی‌شگونست. و یقین دارم که در قصر صدای ضربان بال‌هایی شنفتم، ضربان بال‌هایی غول‌آسا. چرائیش [چرایی‌اش] را نتوانم گفت. امشب اندوهگینم. پس برقص برای من، برقص برای من، سالومه، تمنا دارم از تو. اگر بهر من رقص کنی، توانی خواست خود را بگویی تا من برآورم. هم اگر نیم کشورم باشد.»

 

2 ـ 3 سالومه، عبدالله کوثری (1385: 7 ـ 66)

«سالومه، سالومه، از برای من برقص. تمنا می‌کنم که برای من برقصی. امشب غمگین‌ام من. آری امشب اندوه گریبانم گرفته. به اینجا که می‌آمدم بر خون لغزیدم و این نشانۀ شومی است و یقین دارم که بانگ بر هم خوردن بال‌هایی را شنیدم، بر هم خوردن بال‌هایی کلان. از این‌ها هیچ درنمی‌یابم… امشب غمگین‌ام. پس، از برای من برقص. برقص از برای من، سالومه. از تو تمنا می‌کنم. اگر از بهر من برقصی، رخصت داری که هرچه می‌خواهی از من طلب کنی، و من به تو خواهمش داد، حتی اگر نیمی از پادشاهی من باشد.»

 

الحق‌والانصاف، ترجمۀ بهروزی برگردان خوبی است و نثر ادبی پخته‌ای دارد. اگر آن را به‌تنهایی و بدون مقایسه با ترجمۀ کوثری بخوانیم، عیب و ایراد عمده‌ای در آن نمی‌بینیم و از خواندنش لذت می‌بریم. اما وقتی معیار مقبولیت زبانی را وارد می‌کنیم، بهروزی در مقابل کوثری شکست می‌خورد. نثر فخیم و جاندار ادبی کهن کوثری کاملاً مشهود است و موسیقی کلام در سرتاسر متن به ترنّم درآمده.

سال‌ها پیش که با مفاهیم جدید ترجمه‌پژوهی آشنا نبودم و خودِ ترجمه‌پژوهی هم این‌چنین شکوفا نشده بود، مسئله‌ای را در ترجمۀ ادبی مطرح کردم به اسم «ملاحت» (1379: 310). ظاهراً عطار نیشابوری است که می‌گوید: «فصاحت می‌فروشی بی‌ملاحت/ ملاحت باید اول، پس فصاحت.»

ترجمۀ ادبی، و نیز هر اثر ادبی و هنری، باید چاشنی و طعمی داشته باشد. این ملاحت و دل‌نشینی و لطف کلام، هم باید در کلیت اثر باشد و هم در اجزای آن؛ هم در ساخت جمله باشد و هم در انتخاب واژگان، به‌ویژه در جاهایی که این ملاحت در متن اصلی به نحوی ظریف متبلور شده باشد. ترجمه‌های بسیار درست و دقیق زیادی داریم که فاقد این نمک و گیرایی هستند.

اما چگونه می‌توان به مقبولیت در ترجمه دست یافت؟ این کار مستلزم ممارست و ورزیدگی در زبان مقصد است و مقداری هم ذوق و قریحه لازم است و نیز طبع روان. گذشته از این‌ها پشتکار می‌خواهد و تلاش‌های فراوانی برای قوام آوردن ترجمه (نک. هاشمی میناباد، 1398: 9 ـ 57). به‌هرتقدیر، مقبولیت و خوانش‌پذیری به‌راحتی به دست نمی‌آید. هم‌نوا با قاضی احمد غفاری ــ «که تذکره‌نویسان از حدّت ذهن و سلیقۀ انشاء او یاد کرده‌اند» (شریفی، 1396) ــ می‌گوییم:

«چهل سال عمرم به خط شد تلف/ سرِ زلف خط ناید آسان به کف.»

 

کتابنامه

بهروزی، سیروس (1342) سالومه، نوشتۀ اسکار وایلد، تهران: کتاب‌های جیبی.

حکمت، محمد (1394) حس یک پایان، نوشتۀ جولین بارنز، کابل: نشر زریاب.

شریفی، محمد (1396) فرهنگ ادبیات فارسی، ویراستار محمدرضا جعفری. تهران: نشر نو.

فرح‌زاد، فرزانه (1394) فرهنگ جامع مطالعات ترجمه، تهران: علمی.

کامشاد، حسن (1398) درک یک پایان، نوشتۀ جولین بارنز، تهران: نشر نو.

کوثری، عبدالله (1385) سالومه، نوشتۀ اسکار وایلد، تهران: هرمس.

هاشمی میناباد، حسن (1379) «معیارهای نقد و بررسی ترجمۀ آثار داستانی»، مجموعه مقالات نخستین همایش ترجمۀ ادبی در ایران، مشهد: نشر بنفشه.

ــــــــــــ (1396) گفتارهای نظری و تجربی در ترجمه، تهران: کتاب بهار.

ــــــــــــ (1398) «تجربه‌ای در قوام آوردن ترجمه و زیباسازی زبان ترجمه»، جهان کتاب، س 24، ش 3 ـ 5، ص 9 ـ 57.

 

Aresta, Ria, et al. (2018) “The Influence of Translation Techniques on the Accuracy and Acceptability of Translated Utterances that Flout the Maxim of Quality”, Humaniora, Vol. 30, No. 2, p. 176–191.

Munday, Jeremy (2012) Introducing Translation Studies, Theories and Applications, Abingdon/New York: Routledge,

Nae, Niculina (2004) “Markedness, Relevance and Acceptability in Translation”, Forum of International Development Studies, Vol. 26, No. 3, p. 103-14.

Savitri, Yola (2018) an Analysis of Students’ Translation Quality (Accuracy, Readability and Acceptability), An MA Dissertation, University of Lampung.

Williams, Malcolm (2004) Translation quality assessment: an argumentation-centered approach, Ottawa: University of Ottawa Press.


[1]. accuracy

[2]. readability

[3]. acceptability

[4]. adequacy

[5] Translation brief

[6]. ادبیات در هر جامعه و فرهنگ خاص عبارت است از مجموعه‌ای از نظام‌های ادبی شامل ادبیات رسمی و غیررسمی (مانند ادبیات کودک، ادبیات عامه، داستان‌های پرسوزوگداز از نوع آثار فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی و ادبیات ترجمه‌شده/ مترجَم). ادبیات به‌طور عام و ادبیات ترجمه‌ای به‌طور خاص درون چهارچوب بزرگ‌تر اجتماعی و تاریخی فرهنگ خاصی تحول می‌یابند. نظام‌های مختلف ادبی، از جمله ادبیات ترجمه‌شده، نظام چندگانه‌ای را تشکیل می‌دهند که مجموعه‌ای هستند دارای ارتباط متقابل و ساختار سلسله‌مراتبی. ادبیات ترجمه‌ای با انواع دیگر ادبی تعامل دارد و روش ترجمۀ متون از این تعامل تأثیر می‌پذیرد. نظریۀ نظام‌های چندگانه را اِوِن زُهر مطرح کرد.

[7]. در اینجا کلمه‌ای را به‌ناچار ممیزی کردم! این اتفاق در ترجمۀ کامشاد هم صورت گرفته، البته نه به دست من.

[8]. حکمت در پی‌نویس مربوط به صفحه 54 توضیحی در مورد «رودخانه‌ای که ناباورانه سربالا می‌رود» داده، اما بی‌شمارۀ تُک. Severn bore موجی است در رودخانۀ سِوِرن انگلستان که بر اثر مدّ در دهانۀ رود پدید می‌آید و برخلاف جریان آب حرکت می‌کند.